X
تبلیغات
پایگاه پاسخ به شبهات اسلامی

پایگاه پاسخ به شبهات اسلامی

پاسخ به شبهات وهابیت

آيه انذار

سال سوم هجرت مصادف است با نزول آيه " وانذر عشيرتك الأقربين " [ = اى پيامبر ! خاندان نزديك خود را انذار ده ] . ( 7 ) پيامبر اكرم پس از نزول اين آيه ، چهل تن از بنى عبد المطلب را به منزل خويش دعوت نمودند و در آنجا آنها را به پرستش خداى تعالى فرا خواندند و فرمودند : " اولين كسى كه با من بيعت كند بردار و وصى و وزير من و خليفه بعد از من خواهد بود " .
به روايت تاريخ : اولين فردى كه با حضرت رسول ( ص ) بيعت نمود على بن ابى طالب ( ع ) بود .


مصادر مربوط به اين واقعه به تفصيل در الغدير آمده است . سيد حميرى نيز در ارتباط با اين موضوع شعرى دارد كه ابياتى از آن را مى خوانيم :

بأبى انت وامى  * يا أمير المؤمنينا . . . بأبى انت وامى  * وبناتى والبنينا وفدتك النفس منى * يا إمام المتقينا وامين الله وال‍ * وارث علم الأولينا . . . كنت في الدنيا اخاه * يوم يدعو الأقربينا ليجيبوه إلى الل‍ * ه فكانوا اربعينا بين عم وابن عم * حوله كانوا عرينا فورثت العلم منه * والكتاب المستبينا . . .
حاصل اشعار فوق اين است كه سيد حميرى مى گويد :

اى امير المؤمنين ، اى امام متقين واى وارث علم اولين ، جان من و مادرم و همه فرزندانم فداى تو باد .

تو در اين دنيا ، در آن روزى كه پيامبر ( ص ) چهل تن از عموها و عموزادگان خويش را براى اجابت دعوت خدا فراخواند برادر پيامبر بودى .


غديريه عبدى  غديريه بلندى دارد كه 86 بيت آن در الغدير آمده است . وى غير از غديريه ، اشعار زيباى ديگرى نيز در مدح اهل بيت سروده است كه شعر زير نمونه‌اى از آنهاست :

آل النبى محمد * اهل الفضايل والمناقب . . . الصادقون الناطقون * السابقون إلى الرغائب فولاهم فرض من ال‍ * رحمان في القرآن واجب وهم الصراط فمستقيم * فوقه ناج وناكب صديقه خلقت لصديق * شريف في المناسب إختاره واختارها * طهرين من دنس المعايب عبدى

در ابيات فوق به چند منقبت از مناقب امير المؤمنين ( ع ) اشاره نموده كه جميع مذاهب اسلامى  اتفاق دارند كه اين مناقب مخصوص على ( ع ) است . كليه مصادر مربوطه در الغدير آمده است . مناقبى چند از اهل بيت مناقبى كه عبدى در شعر فوق - بر اساس احاديث صحيحه مأثور - بدانها اشاره نموده عبارت است از اينكه : آيه " كونوا مع الصادقين " ( 8 )

يعنى:
" با على ( ع ) باشيد ، وآية " السابقون السابقون اولئك المقربون " ( 9 )
[ = مقربان درگاه الهى كسانى هستند كه در ايمان از همه پيشى جستند ] درباره على ( ع ) نازل شده است ،

و خداوند محبت على ، فاطمه و حسنين عليهم السلام را در آيه شريفه
" قل لا اسئلكم عليه اجرا إلا المودة في القربى " ( 10 ) بر همه واجب كرده است .

همچنين مراد از " صراط مستقيم " در آيه " إهدنا الصراط المستقيم " ، صراط محمد وآل محمد است
و به موجب آيه تطهير ، ( 11 ) على ( ع ) و فاطمه ( ع ) معصوم هستند
و خداوند حضرت فاطمه را كه صديقه ( = معصومه ) مى باشد براى ازدواج با صديقى چون على ( ع ) خلق فرموده است .




( 7 ) سوره شعراء 214 .
(8 ) سوره توبه 119 .
( 9 ) سوره واقعه 10 ، 11 .
( 10 ) سوره شورى 23 .
( 11 ) سوره أحزاب 33 .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:23  توسط محمد   | 

غدير از ديدگاه معصومین (ع)

اساس مذهب تشيع بر دو حديث پايه گذارى شده است :  يكى حديث ثقلين (1) كه پيامبر اكرم (ص) در كمتر از نود روز در

چهار مكان آن را به مردم گوشزد كرد و ديگرى حديث غديـــــر. ممكن است گفته شود،حديث دوم ،مكمل حديث اول است .

سفارش بيش از حد پيامبر (ص) درباره قرآن و عترت و نيز اصرار آن حضرت بر امامت و جانشينى بلافصل امير مومنان (ع) نمايانگر

اين حقيقت است كه حضرتش نگران آشوبى بود كه امت اسلامى بعد از آن حضرت ،با آن رو به رو مى شود.

اهميت دادن به غدير،اهميت دادن به رسالت پيامبر گرامى اسلام است . واقعه غدير را از زبان عارفان واقعى غدير ؛ يعنى امامان

معصوم سلام الله عليهم اجمعين بررسی می کنیم :


1- حضرت رسول اكرم (ص):

شيخ صدوق در كتاب امانى روايتى از امام باقر (ع) و آن حضرت از پدرش و از جدش نقل مى كند كه : روزى رسول اكرم (ص ) رو به

امير مومنان (ع) كرد كرد و فرمود: اى على ،خداوند آيه شريفه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك را درباره ولايت تو، بر من نازل

كرد، آنچه را كه به من امر شده از ولايت تو، اگر تبليغ نكنم هر آينه عملم باطل است و كسى كه خدا را بدون ولايـــت تو ملاقات كند،

بدرستى عملش باطل است . اى على ، من نمى گويم جز قول خدا را (2)


2- امير مومنان على (ع):

سليم بن قيس هلالى به بيعت امير مومنان (ع) با ابوبكر اشاره كرده مى گويد: ثم اقبل عليهم على فقال : يا معشر المسلمين و

المهاجرين و الانصار انشدكم الله اسمعتن رسول الله يقول يوم غدير خم كذا فلم يدع شيئا قاله عنه رسول الله الا ذكر هم اياه قالو ا

نعم (3)؛ اى مسلمانان و مهاجران و انصار،آيا نشنيدند كه رسول خدا (ص) روز غدير خم چنين و چنان فرمود. سپس تمام چيزهايى

را كه پيامبر فرموده بود به مردم يادآورى كرد، همگى گفتند: بله .

در اين زمينه مى توان به احتياجات اميرالمومنان على (ع) اشاره كرد. از جمله استدلال آن حضرت براى ابوبـكر كه فرمود : بر اساس

حديث پيامبر (ص) در روز عيد غدير،آيا من مولاى تو و هر مسلمانى هستم يا تو؟ ابوبكر گفت : شما (4)

و همچنين ابى الطفيل مى گويد: در روز شورا در خانه بودم و شنيدم كه على (ع) گفت : آيا كسى غير از من در ميان شما هست كه

پيامبر (ص) به او گفته باشد: من كنت مولا فعلى مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه همگى گفتند: نه (5).


3 - حضرت فاطمه زهرا (س):

ابن عقده در كتاب معروفش الولايه و شاگردش ابوبكر جعابى از محمد بن اسيد روايت كرده كه از فاطمه زهرا سوال شد: آيا پيامبر (ص)

قبل از رحلتش درباره امامت امير مومنان چيزى فرمود؟ آن حضرت در جواب فرمود:

و عجبنا انسيتم يوم غدير خم (6)؛ عجبا آيا روز غدير خم را فراموش كرديد؟

از فاطمه بنت الرضا از فاطمه بنت الكاظم (حضرت معصومه (س) از فاطمه بنت الصادق از فاطمه بنت الباقر از فاطمه بنت حسين از

ام كلثوم دختر فاطمه بنت النبى اكرم (ص) نقل شده كه پيامبر (ص ) در روز عيد غدير فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه (7)


4 - امام حسن (ع):

از امام جعفر صادق (ع) چنين روايت شده است : امام حسن (ع) هنگامى كه مى خواست با معاويه موادعه كند رو به او كرده ،

فرمود: امت مسلمان از پيامبر (ص) شنيدند كه درباره پدرم فرمود: انه منى بمنزلة هارون من موسى . همچنين ديدند كه پيامبر (ص)

ايشان را در غدير خم به عنوان امام نصب كرد. (8)


5 - امام حسين (ع):

امام سليم بن قيس در كتابش مى نويسد: امام حسين (ع) قبل از مرگ معاويه ، خانه خدا را زيارت كرد. سپس بنى هاشم را جمع كرده ،

فرمود: آيا مى دانيد پيامبر اكرم (ص) على (ع) را در روز غدير خم نصب كرد؟ همگى گفتند: بله . (9)


6 - امام زين العابدين (ع):

ابن اسحاق تاريخدان معروف مى گويد: به على بن حسين گفتم : من كنت مولاه فعلى مولاه يعنى چه ؟ حضرت فرمود: اخبرهم انه الامام بعده ؛

به آنها خبر داد كه اوست امام بعد از خودش .(10)


7 - امام محمد باقر (ع):

ابان ابن تغلب مى گويد: از امام باقر (ع ) درباره گفته پيامبر من كنت مولاه فعلى مولاه پرسيدم ،آن حضرت در پاسخ فرمود: اى ابا سعيد، پيامبر

فرمود: امير مومنان در ميان مردم جايگزين من خواهد بود. (11)


8 - امام جعفر صادق (ع):

زيد شحام گويد: نزد امام صادق بودم ، مردى از معتزله ،از ايشان درباره سنت مى پرسيد. حضرت در پاسخ فرمود: هر چيزى كه فرزند آدم به آن

نياز دارد (حكم آن) در سنت خدا و پيامبر(ص) وجود دارد و چنانچه سنت نبود،خداوند هرگز بر بندگان احتجاج نمى كرد. آن مرد پرسيد: خداوند چگونه

با چه چيزى بر ما احتجاج مى كند؟حضرت فرمود:

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا و بدين وسيله ولايت را تمام گردانيد

و اگر سنت يا فريضه تمام نبود، خدا به آن احتجاج نمى كرد. (12)


ادامه دارد ...

ـــــــــــــــ پی نوشت ـــــــــــــــــــــــــــــ

1- حديث ثقلين در بيشتر كتابهاى اهل سنت وارده شده است . السنه ،شيبايى ص 337 و 629،حديث 1551؛ صحيح برمذى ، ج 3،ص 110-109؛ العلل الوارده ،دارقطنى ، ج 6،ص 236، حديث 1098، فضائل الصحابه ، احمد بن حنبل ، ج 1،ص 171، و ج 2،ص 585 و 786؛ المصنف ، ج 10،ص 505، حديث 1026؛ ابى داود، ج 2،ص 185 منتخب عبدين حميد،ص 107، حديث 240؛ طبقات كبرى ، اين سعد، ج 2،ص 194؛ صحيح مسلم ، ج 4،ص ‍ 1873.
2-امانى شيخ صدوق ،مجلس 74،ص 400.
3- مجله ترائنا،شماره 4،سال پنجم به نقل از سليم بن قيس ،ص 41.
4- خصال شيخ صدوق ، ص 505، باب اربعين ، حديث 30.
5- امالى شيخ صدوق ، ج 1 ص 342.
6-اثبات الهداة ، ج 2، ص 112، حديث 473 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ،ج 3 ص 25 - 26.
7- اثبات الهداة ج 2 ص 112 ؛ احقاق الحق ، ج 16 ص 282.
8-امالى شيخ صدوق ، ج 2، ص 171.
9-سليم بن قيس ، ص 168.
10-معانى الاخبار،ص 65 بحارالانوار،ج 37،ص 223
11-معانى الاخبار،ص 66
12-تفسير برهان ج 1 ص 446
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:23  توسط محمد   | 

فداكارى اميرالمؤمنين (ع ) در جنگ اُحُد

روحيۀ قريش بر اثر شكست در جنگ بدر سخت افسرده بود. براى جبران اين شكست مادى و معنوى و به قصدگرفتن انتقام كشتگان خود,

بر آن شد كه با ارتشى مجهز و متشكل از دلاوران ورزيدۀ اكثر قبايل عرب به سوى مدينه حركت كنند. از اين رو عمرو عاص و چند نفر ديگر مأمور شدند

كه قبايل كنانه و ثقيف را با خود همراه سازند و از آنان براى جنگ با مسلمانان كمك بگيرند. آنان توانستند سه هزار مرد جنگى

براى مقابله با مسلمانان فراهم آورند.

دستگاه اطلاعاتى اسلام , پيامبر (ص) را از تصميم قريش و حركت آنان براى جنگ با مسلمانان آگاه ساخت . رسول اكرم (ص ) براى مقابله با دشمن
شوراى نظامى تشكيل داد و اكثريت اعضا نظر دادند كه ارتش اسلام از مدينه خارج شود ودر بيرون شهر با دشمن بجنگد.
پيامبر (ص) پس از اداى نماز جمعه با لشكرى بالغ بر هزار نفر مدينه را به قصد دامنۀ كوه احدترك گفت .


صف آرايى دو لشكر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مكانى را اردوگاه خود قرارداد كه از پشت به يك مانع و حافظ طبيعى

يعنى كوه احد محدود مى شد. ولى در وسط كوه بريدگى خاصى بود كه احتمال مى رفت دشمن , كوه را دور زند و از وسط آن بريدگى در پشت اردوگاه مسلمانان

ظاهر شود. پيامبر براى رفع اين خطر عبدالله جبير را با پنجاه تيرانداز بر روى تپه اى امستقر ساخت كه از نفوذ دشمن از اين راه جلوگيرى كنند

وفرمان داد كه هيچگاه از اين نقطه دور نشوند, حتى اگر مسلمانان پيروز شوند و دشمن پا به فرار بگذارد.

پيامبر (ص ) پرچم را به دست مُصعَب بن عُمَیر داد زيرا وى از قبيلۀ بنى عبدالدار بود و پرچمدار قريش نيز از اين قبيله بود.

جنگ آغاز شد, و بر اثر دلاوريهاى مسلمانان ارتش قريش با دادن تلفات زياد پا به فرار گذارد. تيراندازان بالاى تپه ,تصور كردند كه ديگر به استقرار آنان

بر روى تپه (جبل الرماة = کوه تیراندازان) نيازى نيست . از اين رو, برخلاف دستور پيامبر (ص ), براى جمع آورى غنايم مقرر نگهبانى را ترك كردند.


خالدبن وليد كه جنگاورى شجاع بود از آغاز نبرد مى دانست كه دهانهء اين تپه كليدپيروزى است . چند بار خواسته بود كه از آنجا به پشت جبهۀ اسلام
نفوذ كند ولى با تيراندازى نگهبانان روبرو شد, به عقب بازگشته بود.

اين بار كه خالد مقرّ نگهبانى را خلوت ديد با يك حملهء توأم با غافلگيرى , در پشت سر مسلمانان ];ّّظاهر شد و مسلمانان غير مسلح و غفلت زده را

از پشت سر مورد حمله قرار داد. هرج و مرج عجيبى در ميان مسلمانان پديد آمد و ارتش فرارى قريش , از اين راه مجدداً وارد ميدان نبرد شد.

در اين ميان مصعب بن عمير پرچمدار اسلام به وسيلهء يكى از سربازان دشمن شهید شد و چون صورت مصعب پوشيده بود

قاتل او خيال كرد كه وى پيامبر اسلام است ,لذا فرياد كشيد: <الا قد قتل محمد>.(= هان اى مردم , آگاه باشيد كه محمد كشته شد).

خبر مرگ پيامبر در ميان مسلمانان انتشار يافت و اكثريت قريب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند, به طورى كه در ميان ميدان جز چند نفر انگشت شمار باقى نماندند.


ابن هشام , سيرهء نويس بزرگ اسلام , چنين مى نويسد:

انس بن نضر عموى انس بن مالك مى گويد: موقعى كه ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پيامبر منتشرشد, بيشتر مسلمانان به فكر نجات جان خود

افتادند و هر كس به گوشه اى پناه برد. وى مى گويد: ديدم كه دسته اى ازمهاجر و انصار, كه در بين آنان عمر خطاب و طلحه و عبيدالله بودند, در گوشه اى نشسته اند و در فكر نجات خودهستند. من با لحن اعتراض آميزى به آنان گفتم : چرا اينجا نشسته ايد؟

در جواب گفتند: پيامبر كشته شده است و ديگرنبرد فايده ندارد. من به آنها گفتم : اگر پيامبر كشته شده ديگر زندگى سودى ندارد; برخيزيد و در آن راهى كه او كشته شدشما هم شهيد شويد; و اگر محمد كشته شد خداى او زنده است .
وى مى افزود كه : من ديدم سخنانم در آنها تأثيرندارد; خود دست به سلاح بردم و مشغول نبرد شدم .(1)

اين هشام مى گويد: انس در اين نبرد هفتاد زخم برداشت , و نعش او را جز خواهر او كسى ديگر نشناخت . گروهى ازمسلمانان به قدرى افسرده بودند

كه براى نجات خود نقشه مى كشيدند كه چگونه به عبدالله بن ابى منافق متوسل شوند تا از ابوسفيان براى آنها امان بگيرد! گروهى نيز به كوه پناه بردند.(2)

ابن ابى الحديد مى نويسد:

شخصى در بغداد در سال 608ه. ق . كتاب مغازى واقدى را نزد دانشمند بزرگ محمد بن معد علوى درس مى گرفت ومن نيز يك روز در آن مجلس درس شركت كردم .

هنگامى كه مطلب به اينجا رسيد كه محمد بن مسلمة, صريحاً نقل مى كند كه در روز احد با چشمهاى خود ديده است كه مسلمانان از كوه بالا مى رفتند

و پيامبر آنان را به نامهايشان صدا مى زد و مى فرمود: <اى يا فلان , الى يا فلان (= به سوى من بيا اى فلان ) ولى هيچ كس به نداى رسول خدا جواب مثبت

نمى داد, استاد به من گفت كه منظور از فلان همان كسانى هستند كه پس از پيامبر مقام و منصب به دست آوردند و
راوى , از ترس , از تصريح به نامهاى آنان

خوددارى كرده است و صريحاً نخواسته است اسم آنان را بياورد.(3)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:23  توسط محمد   | 

فداكارى ، نشانۀ ايمان به هدف

جانبازى و فداكارى نشانۀ ايمان به هدف است و پيوسته مى توان با ميزان فداكارى اندازۀ ايمان و اعتقاد انسان را به هدف تعيين كرد. در حقيقت عاليترين محك و صحيحترين مقياس

براى شناسايى ميزان اعتقاد يك فرد, ميزان گذشت او در راه هدف است . قرآن اين حقيقت را در يكى از آيات خود به اين صورت بيان كرده است .

انما المومنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله اولئك هم الصادقون

(حجرات : 15)


افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا و رسول او ايمان آوردندو در ايمان خود شك و ترديد نداشتند و در راه خدابا اموال و جانهاى خود جهاد كردند. حقا كه آنان در ادعاى خود راستگويانند.


جنگ احد بهترين محك براى شناختن مؤمن از غير مؤمن و عاليترين مقياس براى تعيين ميزان ايمان بسيارى ازمدعيان ايمان بود. فرار گروهى از مسلمانان در اين جنگ چنان تأثيرانگيز بود

كه زنان مسلمان , كه در پى فزندان خود به صحنۀ جنگ آمده بودند و گاهى مجروحان را پرستارى مى كردند و تشكنگان را آب مى دادند, مجبور شدند كه ازوجود پيامبر (ص ) دفاع كنند

هنگامى كه زنى به نام نسيبه ، فرار مدعيان ايمان را مشاهده كرد شمشيرى به دست گرفت و از رسول خدا (ص ) دفاع كرد.

وقتى پيامبر جانبازى اين زن را در برابر فرار ديگران مشاهد كرد جملۀ تاريخى خود رادر بارۀ اين زن فداكار بيان كرد و فرمود:

<مقام نسية بنت كعب خير من مقام فلان و فلان > (= مقام نسيبه دختر كعب ازمقام فلان و فلان بالاتر است )


ابن ابى الحديد مى گويد: راوى به پيامبر خيانت كرده , نام افرادى را كه پيامبر صريحاً فرموده , نياورده است (فلان و فلان ) (4)

در برابر اين افراد, تاريخ به ايثار افسرى اعتراف مى كند كه در تمام تاريخ اسلام نمونۀ فداكارى است و پيروزى مجدد مسلمانان در نبرد احد معلول جانبازى اوست .

اين افسر ارشد, اين فداكار واقعى , مولاى متقيان و امير مؤمنان ,على (ع ) است . علت فرا قريش در آغاز نبرد اين بود كه پرچمداران نه گانۀ آنان يكى پس از ديگرى به وسيله

حضرت على (ع ) از پاى درآمدند و بالنتيجه رعب شديدى در دل قريش افتاد كه تاب و توقف و استقامت را از آنان سلب نمود.(5)


[size=184]شرح فداكارى امام (ع )

نويسندگان معاصر مصرى كه وقايع اسلام را تحليل كرده اند حق حضرت على (ع ) را چنانكه شايستهء مقام اوست ويا لااقل به نحوى كه در تواريخ ضبط شده است ادا نكرده اند

و فداكارى امير مؤمنان را در رديف ديگران قرار داده اند. ازاين رو لازم مى دانيم اجمالى از فداكاريهاى آن حضرت را از منابع خودشان در اينجا منعكس سازيم .

ابن اثير در تاريخ خود (6) مى نويسد:
«لاسيف الا ذوالفقار, ولا فتى الا على »


شمشيرى چون ذوالفقار و جوانمردى همچون على نيست .

(7)

ابن ابى الحديد جريان را تا حدى مشروح تر نقل كرده , مى گويد:

دسته اى كه براى كشتن پيامبر (ص ) هجوم مى آوردند پنجاه نفر بودند و على (ع ) در حالى كه پياده بود ، آنها را متفرق مى ساخت .

علاوه بر اين مطلب كه از نظر تاريخ مسلّم است , من در برخى از نسخه هاى كتاب <غزوات > محمد بن اسحاق ، آمدن جبرئيل را هم ديده ام .

حتى روزى از استاد خود عبدالوهاب سكينه از صحت آن پرسيدم . وى گفت صحيح است . من به او گفتم چرا اين خبر صحيح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشته اند؟ وى در پاسخ گفت :

خيلى از روايات صحيح داريم كه نويسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزيده اند!(8)

در سخنرانى مشروحى كه امير مؤمنان براى <رأس اليهود> در محضر گروهى از اصحاب خود ايراد فرمود به فداكارى خود چنين اشاره مى فرمايد:

« هنگامى كه ارتش قريش سيل آسا بر ما حمله كرد, انصار و مهاجرين راه خانۀ خود گرفتند. من با وجود هفتاد زخم ازآن حضرت دفاع كردم .

سپس آن حضرت قبا را به كنار زد و دست روى مواضع زخم , كه نشانه هاى آنها باقى بود, كشيد. » حتى به نقل <خصال > صدوق , حضرت على (ع ) در دفاع از وجود پيامبر (ص )

به قدرى پافشارى و فداكارى كرد كه شمشير اوشكست و پيامبر شمشير خود را كه ذوالفقار بود به وى مرحمت نمود تا به وسيلۀ آن به جهاد خود در راه خدا ادامه دهد (9)

ابن ابى الحديد مى نويسد:

هنگامى كه غالب ياران پيامبر پا به فرار نهادند فشار حملۀ دشمن به سوى آن حضرت بالا گرفت . دسته اى از قبيلۀ بنى كنانه و گروهى از قبيلۀ بنى عبدمناف

كه در ميان آنان چهار قهرمان نامور بود به سوى پيامبر هجوم آوردند. در اين هنگام حضرت على (ع) پروانه وار گرد وجود پيامبر (ص) مى گشت و از نزديك شدن دشمن به او

جلوگيرى مى كرد. گروهى كه تعداد آنان از پنجاه نفر تجاوز مى كرد قصد جان پيامبر كردند و تنها حملات آتشين حضرت على بود كه آنان را متفرق مى كرد.

اما آنان باز در نقطه اى گرد مى آمدند و حملۀ خود را از سر مى گرفتند در اين حملات , آن چهار قهرمان و ده نفرديگر كه اسامى آنان را تاريخ مشخص نكرده است كشته شدند.

جبرئيل اين فداكارى حضرت على (ع ) را به پيامبر(ص ) تبريك گفت و پيامبر فرمود: <على از من و من از او هستم >.

در صحنۀ جنگهاى گذشته ، پرچمدار از موقعيت بسيار بزرگى برخوردار بوده و پيوسته پرچم به دست افراد دلير وتوانا واگذار مى شده است . پايدارى پرچمدار موجب دلگرمى

جنگجويان ديگر بود و براى جلوگيرى از ضربهء روحى به سربازان ، چند نفر به عنوان پرچمدار تعيين مى شد تا اگر يكى كشته شود ديگرى پرچم را به دست بگيرد.

قريش از شجاعت و دلاورى مسلمانان در نبرد بدر آگاه بود. از اين رو, تعداد زيادى از دلاوران خود را به عنوان حامل پرچم معين كرده بود. نخستين كسى كه مسئوليت پرچمدارى قريش را

به عهده داشت طلحة بن طليحه بود. وى نخستين كسى بود كه با ضربات حضرت على (ع ) از پاى درآمد پس از قتل او پرچم قريش را افراد زير به نوبت به دست گرفتند و همگى با ضربات

حضرت على (ع ) از پاى درآمدند: سعيد بن طلحه , عثمان بن طلحه , شافع بن طلحه ,حارث بن ابى طلحه , عزيز بن عثمان , عبدالله بن جميله , ارطاة بن شراحبيل , صوأب .

با كشته شدن اين افراد, سپاه قريش پا به فرار گذارد و از اين راه نخستين پيروزى مسلمانان با فداكارى حضرت على (ع ) به دست آمد. (10)

مرحوم مفيد در ارشاد از امام صادق (ع ) نقل مى كند كه پرچمداران قريش نه نفر بودند و همگى , يكى پس ازديگرى , به دست حضرت على (ع ) از پاى درآمدند.

ابن هشام در سيرهء خود علاوه بر اين افراد از افراد ديگرى نام مى برد كه در حملهء نخست با ضربات على (ع ) از پاى درآمدند. (11)

آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه برگشت فاطمه (س) دخترش از او استقبال كرد و با آبى كه آورده بود، صورتش را شست ، اميرالمؤ منين عليه السلام نيز رسيد،

دستهاى مباركش تا شانه اش ‍ غرق درخون بود ، ذوالفقارش را به فاطمه داد وفرمود: بگير اين شمشير را كه امروز با من راست گفت و دشمنان خدا را دور كرد

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا فاطمه شمشير على را بگير، شوهرت به عهدش وفا كرد، خدا با شمشير او صناديد عرب را كشت :

و قال : يا فاطمة ! خذى هذا السيف فقد صدقنى اليوم و قال رسول الله صلى الله عليه و آله خذيه يا فاطمه فقد ادى بعلك ما عليه و قد قتل الله بسيفه صناديد العرب ...


اى فاطمه بگير اين شمشير را كه ملامت شده نيست ، من نه آدم ترسويم و نه مذموم به جان خودم ، قسم كه در يارى احمد محمد صلى الله عليه و آله و در طاعت

خدائى كه از حال بندگان آگاه است ، به عهد خودم وفا كردم ، خونهاى كفار را از اين شمشير پاك كن ، اين شمشير آل عبدالدار (پرچمداران قريش) را كاسه جهنم نوشانيد. (1)



------------------------ پی نوشت ---------------------------
1- ارشاد مفيد،ص 41، طبع بيروت مؤ سسه آل البيت ج 1 ص 89 - 90



---------------------------------( فروغ ولایت ، جعفر سبحانی) -----------------------------------------------
1 و 2- سيرهء ابن هشام , ج 3 ص 83ـ 84
3- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 15 ص 23
4- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 14 ص 266
5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 14 ص 250
6- كامل , ج 2 ص 107
7- پيامبر (ص ) از هر طرف مورد هجوم دسته هايى از لشكر قريش قرار گرفت . هر دسته اى كه به آن حضرت حمله مى آوردند حضرت على (ع ) به فرمان پيامبر به آنها حمله مى برد و با كشتن بعضى از آنها موجبات تفرقشان را فراهم مى كرد و اين جريان چند بار در احد تكرار شد. به پاس اين فداكارى , امين وحى نازل شد و ايثار حضرت على را نزدپيامبر ستود و گفت : اين نهايت فداكارى است كه او از خود نشان مى دهد. رسول خدا امين وحى را تصديق كرد و گفت :<من از على واو از من است > سپس ندايى در ميدان شنيده شد كه مضمون آن چنين بود:
8- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 14 ص 215
9- خصال , شيخ صدوق , ج 2 ص 15
10- تفسير قمى , ص 103 ارشاد مفيد, ص 155; بحار ج 20 ص 15
11- سيرهء ابن هشام , ج 1 ص 8481
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:23  توسط محمد   | 

بحثهائى از جلد دوم الغدير

شعر در دنياى اسلام

آنچه كه مسلم است پيامبر اكرم ( ص ) عنايتى تام به شعر داشته‌اند و همواره شاعرانى را كه در يارى اسلام شعر مى سروده‌اند مورد تشويق قرار داده‌اند ، و لذا بسيارى از صحابه پيامبر ( ص ) در قصيده سرائى ضرب المثل گشتند .
صدر اسلام زنان شاعره اى چون خديجه ( همسر پيامبر ص ) را نيز به خود ديده است . در غدير خم - پس از خطبه پيامبر ( ص ) - حسان بن ثابت نخستين ابيات را در ثبت اين واقعه سرود و از تفقدات حضرت ختمى  مرتبت برخوردار گرديد . از آن روز تاكنون ، شعراء چكامه‌هاى بلندى درباره حديث غدير سروده‌اند .

اين اشعار - به ترتيب سال وفات شاعران - در خلال مطالب مجلدات دوم تا هفتم و همچنين در جلد يازدهم كتاب الغدير نقل شده است . غديريه‌هاى قرن اول و دوم ده غديريه در جلد دوم الغدير ذكر گرديده است . منظور از غديريه شعرى است كه در آن به واقعه غدير اشاره شده باشد . شاعران اين ده غديريه عبارتند از :
1 - امير المؤمنين على عليه السلام 2 - حسان بن ثابت 3 - قيس بن سعد بن عباده 4 - عمروعاص 5 - محمد بن عبد الله حميرى
6 - كميت 7 - سيد حميرى 8 - عبدى كوفى 9 - ابو تمام طائى 10 - دعبل خزاعى .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:23  توسط محمد   | 

دستبردي در « حديث ثقلين »

 
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم


الحمد للّه ربّ العالمين والصلاة والسلام على سيّدنا محمّد وآله الطاهرين المعصومين ولعنة اللّه على أعدائهم أجمعين من الأوّلين والآخرين



پيش گفتار

حديث ثقلين از جمله احاديث معروف و مشهورى است كه عامه و خاصه آن را نقل كرده اند. اين حديث را صدها پيشوا و حافظ حديث از قرون مختلف،

از حدود چهل زن و مرد صحابى از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله به طرق زيادى نقل كرده اند.

از آن جا كه در ثبوت سند اين حديث و محتواى آن ترديدى نيست ؛ برخى از مغرضان به جعل روايت وصيّت به كتاب و سنّت پرداخته

و آن را به عنوان حديث ثقلين مطرح كرده اند. در اين راستا روايتى از اهل تسنّن نقل شده كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:

«من در ميان شما دو چيز گران بها را باقى مى گذارم: كتاب خدا و سنّتم » !


گفتنى است كه در برخى از كتاب ها آمده است كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله اين سخن را در سخنرانيش در حجّة الوداع گفته است.

نوشتارى كه پيش رو داريد پژوهشى در مورد اصل روايت و راويان آن است كه ما آن را بررسى و نقد نموده و حقيقت امر را براى حقيقت جويان روشن ساخته ايم.

سید علی حسینی میلانی
 
بخش یکم :

بررسى راويان خبر و روايات آنان



ترديدى نيست كه روايت ثقلين به صورت: «كتاب اللّه وسنّتى» تنها در چند كتاب حديثى و سيره نقل شده است. اكنون ما به بررسى آن ها مى پردازيم .



روايت مالك بن انس

بر اساس تحقيقات انجام شده قديمى ترين راوى اين خبر مالك بن انس (متوفاى سال 179 هجرى قمرى) است.
او در كتاب الموطّأ اين گونه نقل كرده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله (1) فرمود:

«من در بين شما دو امر را باقى مى گذارم ، مادامى كه به آن دو چنگ زنيد، گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّت پيامبرش».



روايت ابن هشام

يكى ديگر از افرادى كه اين روايت را نقل كرده است ابن هشام (متوفاى سال 218) است.
وى در كتاب السيرة النبويه كه تهذيب كتاب سيره محمّد بن اسحاق است مى نويسد:
رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حجة الوداع خطبه اى را ايراد كرد و در آن خطبه فرمود:

« . . . و در بين شما چيزى را باقى گذاشتم كه اگر بر آن چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، آن امرى روشن است: كتاب خدا و سنّت پيامبرش».



روايت حاكم

حاكم نيشابورى (متوفاى سال 405) نيز در نقل اين روايت نقش داشته است. وى اين حديث را در المستدرك نقل كرده است و در مورد آن اظهار نظر مى كند.
او مى گويد:
ابوبكر احمد بن اسحاق فقيه از عبّاس بن فضل اسقاطى از اسماعيل بن ابى اويس و او از محمّد بن فضل شعرانى از جدّش از ابن ابى اويس
از پدرش از ثور بن زيد ديلى از عكرمه از ابن عبّاس اين گونه نقل كرده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حجّة الوداع سخنانى ايراد كرد و فرمود:

«شيطان از اين كه در سرزمين شما پرستيده شود، مأيوس شده است، ولى او راضى شده كه در اعمالى غير از عبادت كه آن ها را كوچك و كم مى شماريد،
مورد اطاعت شما قرار گيرد. پس بر حذر باشيد.
اى مردم! من در بين شما دو چيز را به يادگار گذاردم كه اگر به آن ها چنگ بزنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّت پيامبرش.
به راستى كه هر مسلمانى برادر مسلمان است، و مسلمانان با هم برادرند. بر كسى مال برادرش حلال نيست مگر آن را با رضايت خاطر ببخشد.
و ستم نكنيد و مبادا بعد از من به حالت كفر برگرديد و به كشتن يكديگر بپردازيد».


حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت به سند آن مى پردازد و مى نويسد: بُخارى در نقل احاديث، به احاديث عكرمه احتجاج كرده است.
مسلم نيز به ابن ابى اويس احتجاج كرده است. البته در مورد راويان ديگر همه علما اتّفاق نظر دارند.

حاكم پس از بررسى سند حديث به متن آن مى پردازد و مى گويد:
اين حديث كه از خطبه پيامبر صلى اللّه عليه وآله است، همه در نقل آن در صحيح اتّفاق نظر دارند كه آن حضرت فرمود: اى مردم! من در ميان شما چيزى را باقى گذاردم كه بعد از من در صورتى كه به آن چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا كه شما در مورد آن از من بازخواست خواهيد شد، پس (در آن موقع) چه خواهيد گفت؟
البته ذكر «اعتصام به سنّت» (تمسك و چنگ زدن به سنّت) در اين خطبه سخنى غريب است و به راستى به آن نياز است.

حاكم پس از اين مى گويد:
البته من بر اين موضوع شاهدى از حديث ابو هريره يافتم كه ابوبكر بن اسحاق فقيه از محمّد بن عيسى بن سكن واسطى از داوود بن عمرو ضبّى
از صالح بن موسى طلحى از عبدالعزيز بن رفيع از ابى صالح از ابو هريره نقل مى كند كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:

«من در ميان شما دو چيز را باقى مى گذارم كه بعد از آن ها هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّتم و اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد
تا در كنار حوض نزد من آيند»(2).



روايت بيهقى

ابوبكر بيهقى (متوفاى سال 458) نيز با دو سند به نقل اين حديث پرداخته است:
سند يكم
ابوعبداللّه حافظ از اسماعيل بن محمّد بن فضل شعرانى از جدش از ابن ابى اويس از پدرش از ثور بن زيد ديلى از عكرمه از ابن عباس رضى اللّه عنهما
نقل مى كند كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حجّة الوداع خطبه اى خواند و در آن خطبه فرمود:

«اى مردم! بى شك من در ميان شما چيزى را باقى مى گذارم كه اگر به آن چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّت پيامبرش».


سند دوم
ابوالحسين بن بشران العدل در بغداد، از ابو احمد حَمزة بن محمّد بن عباس از عبدالكريم بن هيثم از عبّاس بن هيثم از صالح بن موسى طلحى
از عبدالعزيز بن رفيع از ابى صالح از ابو هريره نقل مى كند كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:

«بى ترديد من در ميان شما پس از خود چيزى را به جا گذاشتم كه مادامى كه آن دو را بگيريد يا به آن دو عمل كنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّتم.
اين دو از يكديگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند»
(3)




----------------------- پی نوشت ----------------------------------
(1) على رغم اين كه در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارك پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله به صورت ناقص (ابتر) آمده است،
ما طبق فرمايش حضرتش، درود و صلوات را به صورت كامل آورده ايم.
(1) المستدرك: 1 / 93.
(1) السنن الكبرى: 10 / 114.
 
 
روايت ابن عبدالبرّ

يكى ديگر از افرادى كه اين روايت را نقل كرده است ابن عبدالبرّ قرطبى (متوفاى سال 463) است كه با دو سند اين روايت را نقل كرده است(1).

سند يكم
در اين سند ابن عبدالبرّ اين روايت را از داوود بن عمرو ضبّى از صالح بن موسى طلحى از عبدالعزيز بن رفيع از ابى صالح از ابو هريره . . . نقل مى كند.
اين روايت همان روايتى است كه حاكم نيشابورى در كتابش آورده است و ما در ادامه بررسى درباره آن سخن خواهيم گفت.

سند دوم
در اين سند ابن عبدالبرّ روايتى را به خبر كتاب الموطّأ پيوند داده و اين گونه گفته است كه عبدالرحمان بن يحيى از احمد بن سعيد از محمّد بن ابراهيم
از على بن زيد عرايضى از حنينى از كثير بن عبداللّه بن عمرو بن عوف از پدرش از جدّش نقل مى كند كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:

«من در ميان شما دو امر را باقى گذاردم كه مادامى كه به آن چنگ بزنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّت پيامبرش».



روايت قاضى عياض
قاضى عياض يحصبى (متوفاى سال 544) نيز اين روايت را اين گونه نقل كرده است:
من اين روايت را در حضور قاضى ابو على حسين بن محمّد رحمه اللّه قرائت كردم، او گفت: من اين روايت را از شيخ امام ابوالفضل احمد بن احمد اصفهانى از ابو نعيم احمد بن عبداللّه حافظ از عبداللّه بن محمّد بن جعفر از بنان بن احمد قطّان از عبداللّه بن عمر بن ابان از شعيب بن ابراهيم از سيف بن عمر از ابان بن اسحاق اسدى از صباح بن محمّد از ابو حازم از ابو سعيد خدرى نقل مى كنم كه وى مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:

«اى مردم! من در ميان شما دو چيز گران بها را به جا مى گذارم: كتاب خدا و سنتم. پس آن را تباه نسازيد، چرا كه مادامى كه آن دو را نگه داريد
هرگز ديدگانتان نابينا نخواهد شد، گام هايتان نخواهد لغزيد و دست هايتان كوتاه نخواهد شد»
(2).



روايت سيوطى
جلال الدين سيوطى (متوفاى سال 911) نيز اين روايت را نقل كرده است. وى در كتاب الجامع الصغير خويش اين گونه مى نگارد كه در المستدرك حاكم
به نقل از ابوهريره آمده است كه حضرتش فرمود:
«من در ميان شما دو چيز را باقى مى گذارم كه بعد از آن دو گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّتم. اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد
تا كنار حوض بر من وارد شوند»
(3).



روايت متّقى هندى
شيخ على متّقى هندى (متوفاى سال 975) بخش دوم از جلد نخست كتاب كنز العمّال را به عنوان «چنگ زدن به كتاب و سنّت» اختصاص داده
و در آن بخش اين روايت را از چند طريق نقل مى كند:
الف ـ ابوبكر شافعى در كتاب غيلانيات مى نويسد كه ابوهريره مى گويد: پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:

«من در ميان شما دو چيز را پس از خودم به جا گذاردم كه هرگز بعد از آن دو، گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّتم.
اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند».

ب ـ حاكم نيشابورى در المستدرك مى نويسد كه ابو هريره مى گويد: پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
«من در ميان شما دو چيز را باقى گذاردم كه بعد از آن دو، هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّتم. آن دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد
تا كنار حوض بر من وارد شوند».

ج ـ حاكم نيشابورى در المستدرك مى نويسد: ابن عبّاس مى گويد: حضرتش فرمود:
«شيطان از اين كه در سرزمين شما پرستيده شود، مأيوس گشته . . .».


د ـ بيهقى از ابن عبّاس نقل مى كند كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
«اى مردم! من در ميان شما چيزهايى را باقى مى گذارم كه اگر به آن ها چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّت پيامبرش».

هـ ـ ابو نصر سجزى در كتاب الابانه مى نويسد كه ابوهريره مى گويد: پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
«كتاب خدا و سنّت من هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند».
وى پس از نقل اين روايت مى گويد: اين روايت جدّاً غريب است(4)
.


------------------ پی نوشت ---------------------------------
(1) گفتنى است كه ابن عبدالبرّ، در مورد احاديث كتاب الموطّأ و سندهاى آن، دو كتاب نگاشته است. نويسنده كشف الظنون هر دو كتاب را متذكر شده است.
رجوع شود به كشف الظنون: 2 / 1907. يكى از آن دو كتاب التمهيد لما فى الموطّأ من المعانى والاسانيد است. حديثى كه در اين جا نقل كرديم، سى و دومين حديث از احاديثى است كه تحت عنوان «بلغنى» از نسخه اى خطى نقل شده است. البته براى ما امكان نداشت كه سند آن را به طور كامل قرائت نماييم.
(2) الالماع في ضبط الرواية وتقييد السماع: 8 و 9.
(3) فيض القدير، شرح الجامع الصغير: 3 / 240.
(4) كنز العمال: 1 / 173 حديث 875 و 876 و 184 حديث 941 و 187 حديث 954 و 955 .

::: بخش دوم :::

بررسى هايى در اسناد روايات



نگرشى به اسناد روايت

در بخش اول، مهم ترين سندهاى روايت ساختگى «ثقلين» (کتاب و سنّت) را از كتاب هاى اهل سنّت نقل كرديم.

پيش از آن كه به بررسى سندهاى اين روايت بپردازيم اشاره به چند مورد، ضرورى به نظر مى رسد :

1 ـ اين روايت، از روايت هايى است كه بُخارى و مسلم ، از آن اعراض كرده اند و در دو كتاب شان كه به صحيحين معروف هستند آن را نياورده اند.

اين در حالى است كه اهل سنّت احاديث صحيح السند بسيارى را فقط به بهانه اين كه اين دو شيخ بر ترك آن اتفاق نظر دارند مورد استناد قرار نداده اند.

2 ـ اين روايت در هيچ يك از كتاب هاى ديگرى كه نزد اهل سنّت به صحاح معروف هستند، آورده نشده و در واقع اين روايتى است كه نويسندگان صحاح شش گانه

و نويسندگان ديگر بر ترك آن اتفاق نظر دارند.

3 ـ اين روايت، در هيچ يك از مسانيد معتبرى همچون مسند احمد بن حنبل نيامده است. از طرفى از احمد نقل كرده اند كه گفته است:

رواياتى كه در مسند نيامده اند، صحيح نيستند.

4 ـ بيشتر راويان اين روايت، به غرابت آن تصريح كرده اند.

حاكم نيشابورى در اين مورد مى نويسد: « بيان اعتصام به سنّت در اين خطبه، غريب است ».

آن گاه حاكم نيشابورى بر صحّت سندِ خطبه مشتمل بر اعتصام به « عترت » تصريح مى كند.

سجزى ـ همان طور كه در كنز العمال آمده است ـ مى گويد: اين روايت به طور جدّ غريب است.


اكنون بايستى به بررسى اسناد اين روايت در كتاب هاى مذكور بپردازيم ...
سند روايت در كتاب الموطّأ


جايگاه اصلى اين روايت، همان روايت مالك در كتاب الموطّأ است. در اين مورد از سه محور به بررسى و پژوهش مى پردازيم :


الف ـ بررسى كتاب الموطّأ

نويسنده كشف الظنون در مورد اين كتاب چنين مى نويسد:

همان گونه كه در كتاب النكت الوفيّه آمده است: الموطّأ كتابى كهن و پر خير و بركت است كه نويسنده آن قصد داشت كه احاديث صحيح را در آن گرد آورد،

ولى آن چه در كتابش گرد آورده است از نظر خود مالك صحيح است نه طبق اصطلاح اهل حديث ؛ چرا كه مالك، مراسيل و بلاغات(1) را صحيح مى داند(2).


جلال الدين سيوطى نيز در مورد كتاب الموطّأ اين گونه اظهار نظر مى كند:

خطيب بغدادى و دانشمندان ديگر تصريح كرده اند كه الموطّأ بر همه كتاب هاى جوامع و مسانيد تقدّم دارد.

وى سپس مى گويد: بنا بر اين كتاب الموطّأ از نظر رتبه بندى تاريخى بعد از صحيح حاكم نيشابورى است(3).

سيوطى در كتاب تنوير الحوالك در اين زمينه مى نويسد:

ابن حزم در كتاب مراتب ديانت مى نويسد كه رواياتى را كه در كتاب الموطّأ مالك آمده است شمردم، در آن 500 و اندى حديث مسند و 300 و اندى

حديث مرسل يافتم و 70 و اندى حديث در آن است كه مالك خودش به آن ها عمل نكرده است.

البته در آن، احاديث ضعيفى وجود دارد كه بيشتر علما آن ها را تضعيف كرده اند(4).



------------------------------------------------------------------------
(1) مراسيل: جمع مُرسل است و به روايتى مى گويند كه در سلسله سند آن يك يا چند راوى حذف شده باشد.
بلاغات: به روايات هايى اطلاق مى شود كه به عنوان «بلغنى» آمده باشند.
(2) كشف الظنون: 2 / 1907.
(3) تدريب الراوى: 1 / 83 .
(4) تنوير الحوالك: 1 / 9.
ب ـ نگاهى به شرح حال مالك


محور دوم در مورد شرح حال مالك بن انس است. وى از جهاتى مورد تضعيف و نقد قرار گرفته است. اكنون نگاهى كوتاه به شرح حال مالك مى نماييم:

1 ـ مالك از خوارج بوده است .

ابو العبّاس المبرّد در بحثى در مورد خوارج مى گويد:

عدّه اى از فقها به خوارج منتسب هستند، از جمله عكرمه غلام آزاد شده ابن عبّاس. همين سخن درباره مالك بن انس نيز گفته مى شود.

زبيريون معتقدند كه مالك بن انس از عثمان، على عليه السلام، طلحه و زبير بدگويى مى كرد و مى گفت: به خدا سوگند! آنان جز بر سر آبگوشت خاك آلود

با هم نجنگيدند(1).


2 ـ مالك از مدلّسين  (2)بوده است .

خطيب بغدادى در شرح حال برخى مدلّسين، گفته است كه مالك بن انس از مدلّسين بوده است(3).


3 ـ پيوستن مالك به امراى حكومت و سكوت او در برابر منكرات آنان ؛

عبداللّه بن احمد مى گويد كه از پدرم شنيدم كه گفت: ابن ابى ذئب و مالك همواره نزد امرا حاضر مى شدند. ابن ابى ذئب با آنان سخن مى گفت

و به آنان امر و نهى مى كرد، در حالى كه مالك ساكت بود.

پدرم گفت: ابن ابى ذئب از مالك بهتر و از او برتر است(4).


4 ـ غنا با آلات موسيقى ؛

ابوالفرج اصفهانى در كتاب الأغانى مى نويسد: مالك با آلات موسيقى به غنا مى پرداخت(5).


5 ـ سخن پيشوايان در نقد و طعن او

خطيب بغدادى در اين زمينه مى گويد: گروهى از دانشمندان در زمان مالك از او انتقاد كرده و به او خرده گرفته اند.
وى در اين زمينه از ابن ابى ذئب، عبدالعزيز ماجشون، ابن ابى حازم و محمّد بن اسحاق نام مى برد(6).

ابن عبدالبرّ در مورد مالك مى گويد:
ابن ابى ذئب درباره مالك به بدى و با تندى و خشونت سخنانى گفته است كه از ذكر آن كراهت دارم(7).
افراد ديگرى نيز درباره مالك سخن گفته اند; ابراهيم بن سعد مالك را نفرين مى كرد.

البتّه عبدالرحمان بن زيد بن اسلم و ابن ابى يحيى نيز در مورد مالك سخنانى دارند(8).


--------------------------------------------------
(1) الكامل فى الادب: 1 / 159.
(2) مدلّس: يعنى كسى كه تدليس مى كند وعيب را مى پوشاند. تدليس در اصطلاح علم حديث در يك تقسيم بندى كلّى دو نوع است:
الف) تدليس در اسناد، به اين معنا است كه راوى، حديث را از كسى نقل مى كند كه او را نديده يا حديث را از او نشنيده باشد، يا يك راوى ضعيف را اسقاط كند،
تا حديث «حسن» يا «صحيح» تلقى شود. در مورد تدليس گفته شده است: تدليس برادر دروغ است.
ب) تدليس در صفات راوى توسّط ناقلين، به اين معنا است كه به قصد مخفى داشتن حقيقت راوى را با صفاتى يا كنيه اى غير واقعى وصف كند يا بنامد.
(3) الكفاية فى علم الروايه: 365.
(4) العلل و معرفة الرجال: 1 / 179.
(5) الأغانى: 2 / 75.
(6) تاريخ بغداد: 10 / 224.
(7) جامع بيان العلم وفضله: 2 / 157.
(8) جامع بيان العلم وفضله: 2 / 158.
ج ـ بررسى سند روايت مالك

سومين محور بررسى روايت مالك از نظر سند است. اين روايت در الموطّأ سندى ندارد. سيوطى در شرح الموطّأ مى نويسد:

ابن عبدالبرّ اسناد اين كتاب را از طريق حديث كثير بن عبداللّه بن عمرو بن عوف از پدرش از جدّش متّصل كرده است(1).

ما در ادامه درباره اين سند طبق روايت ابن عبدالبرّ در كتاب التمهيد سخن خواهيم گفت.




-------------------------------------------------------------------------------
(1) تنوير الحوالك: 2 / 208.
سند روايت در السيرة النبويه ابن هشام



اين روايت در السيرة النبويه ابن هشام نيز بدون سند نقل شده است. در آن كتاب عنوانى با عبارت «خطابه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حجّة الوداع»

آمده است. آن گاه نگارنده در ذيل اين عنوان مى نويسد: ابن اسحاق مى گويد: سپس رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به سفر حج رفت . . . و (در پايان مراسم حج)

براى مردم خطبه خواند(1).

راوى اين خطابه ابن اسحاق است. به نظر اكثر علماى بزرگ و رجال شناسان، ابن اسحاق فرد مقدوح و مجروحى بوده كه مورد نقد و تضعيف قرار گرفته است.

وى به تدليس (فريبكارى در حديث) و به قَدَرى بودن و تشيّع متّهم است. تعداد بسيارى از علما از جمله: سليمان تيمى، يحيى قطّان، وهب بن خالد

و مالك بن انس در مورد ابن اسحاق گفته اند كه او فرد بسيار دروغگويى است(2).



----------------------------------------------------------------------------------------
(1) السيرة النبويه: 4 / 603 .
(2) شرح حالش را در كتاب هاى رجالى بنگريد. همچنين براى آگاهى بيشتر از شرح حال ابن اسحاق مى توانيد به مطالبى مراجعه كنيد كه حافظ ابن سيّد الناس (متوفاى سال 734) در مقدمه سيره خود به نام عيون الاثر در مورد او نگاشته است.

سند روايت در المستدرك



همان گونه كه پيش تر گفته شد، اين روايت در المستدرك حاكم نيز آمده است. در اين كتاب روايت از دو طريق نقل شده است:

1 ـ طريق ابن عباس

مدار روايت حاكم از ابن عباس بر «اسماعيل بن ابى اويس» است. بنا بر اين ما فقط به بررسى ابن ابى اويس، اكتفا مى كنيم. او پسر خواهر مالك و خويشاوند اوست. گروهى از پيشوايان «جرح و تعديل»(1)درباره اين مرد سخنانى را اظهار كرده اند كه اينك اين مطالب را به نقل از ابن حجر عسقلانى مى آوريم(2):
معاوية بن صالح درباره ابن ابى اويس مى گويد كه ابن معين در مورد او گفته است: او و پدرش از نظر نقل حديث ضعيف هستند.


همچنين از ابن معين نقل مى كند: ابن ابى اويس و پدرش حديث مى دزدند.
و نيز از او نقل مى كند كه ابن ابى اويس احاديث را به هم مى آميزد، دروغ مى گويد و مورد اعتنا نيست.
نسايى در مورد ابن ابى اويس اظهار نظر مى كند و مى گويد كه او از نظر نقل حديث ضعيف است.
وى در جاى ديگرى مى گويد: ابن ابى اويس ثقه و مورد اعتماد نيست.
لالكائى به نظرات نسايى اشاره مى كند و مى گويد: نسايى در سخن گفتن عليه اسماعيل بن ابى اويس كوتاه نيامده است و به شدّت در مورد او سخن گفته تا آن جا كه منجر به ترك حديث او شده است. شايد مطلبى براى نسايى روشن شده كه براى غير او معلوم نشده است، چرا كه سخن همه رجال شناسان به اين ختم مى شود كه او از نظر نقل حديث ضعيف است.

ابن عدىّ در مورد ابن ابى اويس مى گويد كه از دايى خودش احاديثى غريب نقل كرده كه هيچ كس ديگرى در نقل آن احاديث از او پيروى نكرده است.
دولابى نيز در كتاب الضعفاء يادى از او كرده و مى نويسد: از نصر بن سلمه مروزى شنيدم كه مى گفت: ابن ابى اويس دروغگو است
. او از مالك، مسائل ابن وهب را نقل مى كرد.

عقيلى نيز در كتاب الضعفاء او را توصيف مى كند و مى گويد كه اُسامه زفّاف بصرى به ما نقل كرد كه از يحيى بن معين شنيدم كه مى گفت: ابن ابى اويس به اندازه دو پول ارزش ندارد.


دارقطنى نيز در مورد او اين گونه اظهار نظر مى كند: او را در نقل سلسله سند حديث صحيح انتخاب نمى كنم.

ابن حزم در كتاب المحلّى مى نويسد كه ابوالفتح ازدى مى گويد: سيف بن محمّد به من حديث كرد كه ابن ابى اويس حديث جعل مى كرد.

سلمة بن شبيب نيز در مورد او چنين مى گويد: از اسماعيل بن ابى اويس شنيدم كه مى گفت: هنگامى كه مردم مدينه در مورد مسئله اى اختلاف نظر داشتند، من احاديث بسيارى را براى آن ها جعل مى كردم.



2 ـ طريق ابو هريره

در سند روايت از ابو هريره شخصى به نام «صالح بن موسى طلحى كوفى» وجود دارد. پيشوايان جرح و تعديل اهل سنّت درباره او سخنانى گفته اند كه آن ها را ـ مثل ابن ابى اويس ـ به نقل از ابن حجر عسقلانى مى آوريم(3)
:

ابن معين در مورد صالح بن موسى مى گويد: او قابل اعتنا نيست.

همچنين در مورد ديگرى مى گويد: صالح و اسحاق دو پسر موسى قابل اعتنا نيستند و حديث آن دو، نوشته نمى شود.
هاشم بن مرثد از ابن معين نقل مى كند كه صالح بن موسى از نظر نقل حديث ثقه و مورد اعتماد نيست.
جوزجانى نيز در مورد او اين گونه اظهار نظر مى كند: وى با وجود خوب بودن، از نظر نقل حديث ضعيف است.

از ابن ابى حاتم نقل شده كه گفته است: پدرم درباره صالح بن موسى گفت: او به طور جدّ از نظر نقل حديث ضعيف است.
او از افراد مورد اعتماد و ثقه، احاديث منكَر نقل مى كند.
گفتم: مى توان حديث او را نوشت؟
گفت: من حديث او را نمى پسندم.
بُخارى در مورد او مى گويد: احاديث صالح از طريق سهيل بن ابى صالح، منكر است.
نسايى صالح را اين گونه توصيف مى كند: حديث او نوشته نمى شود. ضعيف است.
در جاى ديگرى مى گويد: او متروك الحديث است.

ابن عدىّ از صالح ياد كرده و در مورد او مى نويسد: هيچ كسى رواياتى را كه صالح نقل كرده است نقل نمى كند. او نزد من از كسانى است كه به عمد دروغ مى گويد، اين گونه نيست كه چيزى بر او مشتبه شود و دچار خطا و اشتباه گردد. بيشتر رواياتى را كه در فضايل جدّش نقل مى كند، كسى نقل نكرده است.

ترمذى نيز در مورد صالح مى گويد: برخى از دانشمندان عليه او سخن گفته اند.
عبداللّه بن احمد مى گويد: از پدرم در مورد صالح بن موسى پرسيدم; او گفت: من چيزى درباره او نمى دانم; گويى او را نمى پسنديد.
عقيلى نيز در مورد او اظهار نظر كرده و مى گويد: در چيزى از احاديثش پيروى نمى شود.

ابن حبّان در مورد صالح مى گويد: او از افراد ثقه روايت هايى را نقل مى كرد كه به حديث افراد مورد اعتماد شبيه نبود، به گونه اى كه شنونده حديث گواهى مى دهد كه آن حديث ساختگى يا مقلوب است. و نمى توان به آن احتجاج كرد.

ابو نعيم نيز درباره او اين گونه سخن گفته است: صالح از نظر نقل حديث متروك است و احاديث منكرى را روايت مى كند.


-------------------------------------------------------
(1) جرح و تعديل شاخه اى است از علم رجال: جرح به معناى تضعيف كردن و تعديل به معناى عادل دانستن.
(2) تهذيب التهذيب: 1 / 271.
(3) تهذيب التهذيب: 4 / 354.
سند روايت در السنن الكبرى بيهقى

اين روايت در السنن الكبرى بيهقى نيز با دو سند نقل شده است. يكى از طريق ابن عبّاس و ديگرى از طريق ابو هريره.

در سلسله سند نخستين ابن ابى اويس است و در دومى صالح بن موسى طلحى.

وضعيت هر دو راوى نيز در بررسى سند روايت المستدرك حاكم روشن شد.

سند روايت در التمهيد


ابن عبدالبرّ نيز اين روايت را در التمهيد آورده است; در سند آن افراد بسيارى كه لازم است مورد جرح و نقد قرار گيرند وجود دارد

ولى بررسى شرح حال كثير بن عبداللّه كافى است. همو كه ابن عبدالبرّ روايت مرسل را از طريق او به صورت متّصل نقل كرده است.

اكنون شرح حال او را به نقل از ابن حجر عسقلانى بررسى مى كنيم(1):

ابو طالب نقل مى كند كه احمد در مورد كثير بن عبداللّه مى گويد: او منكر الحديث است، قابل اعتنا نيست.
عبداللّه بن احمد مى گويد: پدرم از حديث كثير بن عبداللّه در مسند ممانعت نمود و از او چيزى براى ما نقل نكرد.
ابو خيثمه نيز اين گونه اظهار نظر مى كند كه احمد به من گفت: از كثير بن عبداللّه چيزى نقل نكن.
دورى از ابن معين نقل مى كند: جدّش مصاحبتى با رسول خدا صلى اللّه عليه وآله داشته، ولى خودش از نظر نقل حديث ضعيف است.
مرّه در مورد كثير گويد: او قابل اعتنا نيست.
دارمى نيز درباره او همين اظهار نظر را دارد.

آجرى در اين زمينه مى گويد: از ابو داوود درباره او پرسيدند. پاسخ داد: او يكى از بسيار دروغگويان است.
ابن ابى حاتم نيز مى گويد: از ابو زرعه در مورد او پرسيدم.
گفت: حديثش سست و بى ارزش است.
ابو حاتم در جاى ديگر مى گويد: او فرد استوارى نيست.
نسايى مى گويد: او ثقه و مورد اعتماد نيست.

ابن عدىّ در مورد كثير اين گونه اظهار نظر مى كند: عموم روايت او قابل تبعيّت نيست.
ابو نعيم اصفهانى در مورد كثير مى گويد: على بن مدينى او را تضعيف كرده است.
ابن سعد درباره او مى گويد: كثير بن عبداللّه قليل الحديث بود و ضعيف شمرده مى شد.
ابن حجر او را اين گونه توصيف مى كند: ساجى كثير را تضعيف كرده است.

ابن عبدالبرّ ادّعاى اجماع بر ضعفش مى كند و مى گويد: كثير در نقل حديث ضعيف است، بلكه گفته شده كه ضعف او در نقل حديث مورد اتّفاق نظر علما است.

كثير از پدرش و از جدّش روايت نقل مى كند!! و ابن حبان در اين مورد مى گويد: او از پدرش و از جدّش نسخه اى ساختگى را نقل مى كند، كه ذكرش در كتاب ها جايز نيست و جز به جهت تعجّب نبايد از او نقل حديث كرد.

ابن سكن در اين زمينه مى گويد: كثير از پدرش از جدّش احاديثى را روايت مى كند كه جاى تأمّل و نظر دارد.
حاكم نيز در مورد وى مى گويد: كثير از پدرش از جدّش نسخه اى نقل كرده كه در آن احاديث منكر وجود دارد.

آن چه بيان شد سخنان علما و رجال شناسان در جرح و تضعيف كثير بن عبداللّه بود. از ميان اين سخنان، سخن ابن عبدالبرّ كفايت مى كند كه مى گويد:

ضعف او در نقل حديث مورد اتّفاق نظر علما است.

سند روايت در كتاب الاِلماع



اين روايت در كتاب الاِلماع نيز نقل شده است. در سند آن، بيش از يك فرد ضعيف و مورد انتقاد وجود دارد، چرا كه يكى از راويان آن شعيب بن ابراهيم است.

وى راوى كتاب هاى «سيف بن عمر» است، ابن عدى او را جرح و تضعيف مى كند و مى گويد:

او فردى معروف و شناخته شده نيست(1).

راوى ديگر اين سند ابان بن اسحاق اسدى است; ازدى درباره او مى گويد: وى متروك الحديث است(2).

راوى ديگر اين سند، «صباح بن محمّد احمسى» است كه جز ترمذى كسى از او روايت نكرده است. البتّه ترمذى يكبار از او از ابن مسعود حديثى را نقل كرده

و آن را غريب خوانده است. او از كسانى است كه از راويان ثقه و مورد اعتماد، احاديث ساختگى نقل مى كردند.

عقيلى در مورد صباح مى گويد: حديث او غلط و نادرست است. او روايات موقوف را به صورت مرفوعه نقل مى كند(3).

از طرفى در نقد اين سند همين بس كه «سيف بن عمر» يكى از راويان آن است، ابن حجر عسقلانى درباره او اين گونه اظهار نظر مى كند:

ابن معين در مورد سيف مى گويد كه او از نظر نقل حديث ضعيف است.

ابو حاتم او را اين گونه توصيف مى كند: حديثش متروك است.

ابو داوود درباره سيف مى گويد: حديث او قابل اعتنا نيست.

نسايى درباره او مى گويد: از نظر نقل حديث ضعيف است.

دارقطنى نيز او را همين گونه توصيف مى كند.

ابن عدى در مورد او مى گويد: بعضى از احاديثش مشهور است و عموم احاديث او منكر است كه قابل پيروى نيست.

ابن حبّان در مورد سيف بن عمر مى گويد: وى احاديث ساختگى را از افراد ثقه و مورد اعتماد نقل مى كند.

ابن حبّان در جاى ديگر مى گويد: گفته شده كه او حديث مى سازد.

ابن حجر در ادامه مى نويسد: بقيه كلام ابن حبّان در مورد سيف اين گونه است: وى به زنديق بودن متّهم شده است.

برقانى از دارقطنى نقل مى كند و مى گويد: حديث او متروك است.

حاكم نيشابورى نيز در مورد او اظهار نظر كرده و مى گويد: سيف به زندقه بودن متّهم شده است و در نقل روايت بى ارزش است(4).



-------------------- پی نوشت ---------------
(1) لسان الميزان: 3 / 145.
(2) تهذيب التهذيب: 1 / 84 .
(3) تهذيب التهذيب: 4 / 358.
(4) تهذيب التهذيب: 4 / 259.

سند روايت در كتاب الجامع الصغير

اين روايت در كتاب الجامع الصغير به نقل المستدرك حاكم نيشابورى آمده است. البتّه ما به تفصيل در اين مورد سخن گفته ايم و آن را تكرار نمى كنيم.



سند روايت در كنز العمّال

يكى ديگر از راويان اين روايت متّقى هندى است. وى اين روايت را از حاكم نيشابورى و ابى بكر شافعى از ابو هريره نقل كرده است.

بديهى است كه با توجّه به آن چه بيان شد وضعيّت حديث ابى هريره روشن شد. متّقى هندى اين روايت را از حاكم نيشابورى به نقل از ابن عبّاس

آورده كه وضعيّت آن سند نيز معلوم شد. بيهقى نيز اين روايت را از ابن عبّاس نقل كرده كه وضعيّت آن را نيز روشن نموده ايم.

متّقى هندى اين روايت را از كتاب الابانه از ابو هريره نقل كرده است. وى پس از نقل حديث مى نويسد:

نويسنده كتاب الابانه به غرابت حديث تصريح كرده، چرا كه اين روايت از ابو هريره نقل شده است .
::: بخش سوم :::

انديشه اى در متن روايت و معناى آن



روايت ساختگى

با توجّه به آن چه گذشت روشن شد كه اين روايت با واژه «ثقلين» و موارد شبيه آن، اصل ندارد و صحيح نيست.

زيرا اثرى از وصيّت به «كتاب و سنّت» با واژه « ثقلين» و مانند آن وجود ندارد، نه در كتاب هاى صحيح

و نه در مسندها. رواياتى نيز كه در برخى از كتاب ها ـ كه جايگاه اصلى آن كتاب الموطّأ و المستدرك حاكم است ـ آمده، هيچ اساس صحيحى ندارد،

به خصوص موارد نادرى از كتاب ها كه در آن ها آمده است: پيامبر صلى اللّه عليه وآله اين سخن را در سخنرانى خود در حجّة الوداع فرموده است.



انگيزه و هدف جاعلان

گمان قوى و غالب اين است كه هدف از جعل اين روايت با اين متن، اين بوده است كه به وسيله آن با حديث واقعى «ثقلين» مقابله و معارضه شود ؛

حديثى كه مورد پذيرش و اتّفاق نظر مسلمانان است و نسبت به صدور آن از پيامبرِ پروردگار جهانيان يقين وجود دارد...

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:23  توسط محمد   | 

بررسى دلالت حديث غدير

عده معدودى گفته‌اند : واقعه غدير مورد قبول است ولى بيانات پيامبر ( ع ) در غدير خم خصوصا عبارت " من كنت مولاه فعلى مولاه " دلالت بر ولايت و امامت على ( ع ) ندارد .
در جواب اين افراد اختصارا بايد گفت كه در ادب عرب ، براى كلمه مولى 27 معنى را ذكر نموده‌اند كه بعضى از آنها عبارت است از :
پسر ، پسر عمو ، بنده ، دوست ، ياور ، اولى بالشئ و غيره  كه منظور پيامبر ( ع ) از اين معانى بيست وهفتگانه قطعا " اولى بالشئ " بوده كه به معنى ولايت مطلقه است .

براى اثبات اين موضوع فقط كافى است اندكى به قرائن موجود در واقعه غدير خم توجه نمائيم . با عنايت به اين قرائن پى مى بريم كه منظور پيامبر از عبارت " على مولاى شماست " اين بوده كه " على بر شما ولايت دارد و امام شماست " . در كتاب الغدير به بيست قرينه اشاره شده است كه ما در اينجا اجمالا به سه مورد آن اشاره مى نماييم :
قرينه اول : در غدير خم پيامبر ( ص ) نخست از مردم سؤال كردند كه :
ألست أولى بكم من انفسكم " ؟
[ " آيا من بر شما از خودتان سزاوارتر نيستم " ؟ يعنى آيا من بر شما ولايت مطلقه ندارم ؟ ]


مردم تأييد نمودند و گفتند : " آرى " ( تو بر ما ولايت دارى ) . سپس پيامبر ( ص ) فرمودند :

فمن كنت مولاه فهذا على مولاه "
[  پس هر كسى كه من مولاى او هستم ( و بر او ولايت دارم ) على نيز مولاى اوست ] .


قرينه دوم : پيامبر ( ص ) از مردم سؤال فرمودند :

" اى مردم ، شما به چه چيزى شهادت مى دهيد " ؟
گفتند : " به يگانگى خدا و رسالت پيامبرش " . حضرت پرسيدند :

" ولى شما كيست " ؟
همه گفتند : " خدا و رسول او " .

پيامبر ( ص ) بازوى على ( ع ) را گرفتند و او را بلند كردند - و در حالى كه على ايستاده بود - پيامبر فرمودند :

"هر كسى كه خدا و رسولش مولاى اوست ، على نيز مولاى او مى باشد."


قرينه سوم : پيامبر ( ص ) پس از ايراد خطبه فرمودند :

" اى مردم به من تبريك بگوييد ، چرا كه خداوند مرا به نبوت و اهل بيت مرا به امامت مخصوص گردانيد " .

از همه اينها گذشته ، پس از ايراد خطبه پيامبر ( ص ) ، تمامى  حاضرين از جمله شيخين آمدند و به دستور پيامبر ( ص ) با على بيعت نمودند .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

درباره الغدیر

مبناى تحقيقى مرحوم علامه امينى حدود چهل سال است كه از تاريخ تدوين كتاب الغدير مى  گذرد وبه جرأت مى  توان گفت كه در دنياى تحقيقات اسلامى  كسى نيست كه با نام الغدير وبا نام علامه امينى ناآشنا باشد ، اين كتاب در 20 جلد به زبان عربى ، با نثر بسيار پخته وادبى نگارش يافته كه تاكنون ( 11 ) جلد آن به طبع رسيده است .

آية الله العظمى  سيد محسن حكيم و آية الله سيد حسين حمامى  درباره اين كتاب گفته اند : " لا يأتيه البالطل من بين يديه " 62 و آيات عظام سيد عبد الهادى شيرازى وشيخ محمد رضا آل ياسين وعلامه اردوبارى گفته اند : " لا ريب فيه هدى للمتقين " . ( 63 ) با آن كه مطالب الغدير به مذاق بسيارى خوشايند نيست ، از آنجائيكه با اتكاء به منابع ومآخذ متقن نوشته شده است تا كنون ظرف اين مدت چهل سال كسى يا گروهى نتواسته نقدى يا ردى بر كتاب الغدير ويا حتى نقدى بر صفحه‌اى از الغدير بنگارد . مرحوم علامه خود مى  فرمود : " من براى نوشتن الغدير ، 10 هزار كتاب را ( كه ممكن است هر كتاب در چندين مجلد باشد ) از باى بسم الله تا تاى تمت خوانده ام ( 64 ) وبه 100 هزار كتاب مراجعات مكرر داشته‌ام " .
مصادر ومنابعى كه در كتاب الغدير مورد استناد قرار گرفته همگى از منابع علماى اهل سنت است ، واين بدين معنا نيست كه كتب اهل سنت در نظر علامه امينى داراى اعتبار ، ويا كتب علماى مذهب شيعه غير قابل اعتماد است . يكى از قواعد اساسى منطقى در جدل ، احتجاج از طريق ارائه مسلمات طرف مقابل است . مرحوم علامه با عنايت به همين قاعده منطقى ، مطالب الغدير را با استناد به اقوال وآراء اهل سنت استوار ساخته‌اند وخود مى  فرمايند : " مطالبى كه ما در الغدير گفته‌ايم مذهبى نيست بلكه اسلامى  است " ، يعنى مسائلى نيست كه فقط مذهب شيعه بدان معتقد باشد بلكه مطالبى است كه در ميان جميع مذاهب اسلامى  متفق عليه است . برخى تصور باطلى از الغدير دارند ومى  پندارند الغدير باعث تفرقه وجدايى مذاهب اسلامى  از يكديگر مى  گردد ، كسانى كه اين تصور را دارند نه تنها الغدير را مطالعه نكرده اند بلكه از تأثير الغدير در ممالك اسلامى  بى اطلاع هستند .

اولا :هر كس كه الغدير را بخواند در مى يابد كه مؤلف كتاب از حسن نيت كاملى برخوردار است ومنظور وى از تدوين اين كتاب تنها اظهار حقايق تاريخ اسلام مى  باشد .

ثانيا: مطالب الغدير چيزى نيست كه نظرات شخصى مرحوم امينى باشد وكثرت منابعى كه در الغدير بدانها اشاره شده است شاهد اين مدعاست . تقريبا مى  توان گفت جمله‌اى بدون دليل وبدون مأخذ در الغدير نوشته نشده است . لذا اگر كسى بخواهد ادعا كند كه كتاب داراى تأثير تفرقه كلمه مى  باشد ، بايد بپذيرد تمامى  كتابهايى كه در الغدير به آنها ارجاع شده است ريشه‌هاى اصلى اين تأثير است وما مى  دانيم كه مآخذ الغدير عبارت است از امهات كتب اسلامى  غير شيعى از جمله صحاح سته .

ثالثا: پس از انتشار الغدير ، مقالات متعددى در مجلات فرهنگى مصر وسوريه وعراق و . . . در تجليل از اين كتاب درج گرديد ( 65 ) وسيل نامه هاى تقدير از سراسر ممالك اسلام جارى شد . اكثر نويسندگان اين نامه‌ها از علماى بزرگ اهل سنت هستند از ملوك ووزراى كشورهاى اسلامى  گرفته تا ائمه جمعه وجماعات واساتيد دانشگاهها براى الغدير تقريظ نوشتند وبه قدردانى از زحمات مؤلف آن پرداختند . از ميان اين نامه‌ها واين تقاريظ ، نزديك به 50 نمونه در مقدمه مجلدات الغدير درج گرديده است .
اين نامه‌ها واين مقالات همگى بيانگر اين مطلب است كه الغدير كتابى است كه كليه فرق اسلامى  بر مطالب مستند آن اتفاق نظر دارند . اينك براى آشنايى اجمالى با اين كتاب ، به معرفى اهم عناوين آن مى  پردازيم . اين عناوين فقط ذكر جلوه هايى از كتاب الغدير مى  باشد وبه اين معنا نيست كه به كل موضوعات آن اشاره شده است . همچنين بايد توجه داشت ارجاعاتى كه در اين نوشتار به الغدير داده ايم ، به متن عربى كتاب است ونه ترجمه هاى فارسى . شايان ذكر است كه كليه مطالبى كه پس از اين بيان مى  گردد مبتنى بر مصادر ومنابع علماى اهل سنت مى  باشد كه تفصيل آن در الغدير آمده است .( 66 )

محمد امينى نجفى



( 62 ) الغدير ج 5 صفحه د ، ه‍ .
( 63 ) الغدير ج 3 صفحه ر ، ز ، ح ، ج 8 صفحه ب ، فهرس ملحقات احقاق الحق صفحه 7 .
( 64 ) در نشريه كتابخانه امير المؤمنين نيز به اين موضوع اشاره شده است .
رجوع بفرماييد به نشريه ساليانه كتابخانه - شماره 1 ، سال 1373 - صفحه 28
( 65 ) مراجعه بفرماييد به مقدمه جلد هشتم الغدير  

( 66 ) ما خصوصيات كليه منابعى را كه در پانويس هاى كتاب حاضر بدانها ارجاع شده است در آخر همين كتاب بطور دقيق ذكر كرده ايم . محققينى كه مايلند بطور مستقيم به مآخذ پانويسها مراجعه بفرمايند شايسته است به محل و سال چاپ منابع مربوطه عنايت لازم را مبذول بدارند . تذكر اين نكته نيز لازم است كه مصادر در پانويس هاى اين كتاب در بسيارى از موارد يا چاپ ارجاع شده در الغدير متفاوت است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

بحث ولايت در الغدير

در يك نگاه كلى ، تمامى  مطالب الغدير را مى  توان در دو موضوع خلاصه كرد.که عبارت است از :

اول:

اثبات ولايت مطلقه ائمه معصومين ( سلام الله عليهم اجمعين )
- از طريق تثبيت خلافت بلافصل امير المؤمنين ( صلوات الله عليه ) -



ودوم :

نفى ولايت غير معصوم در اسلام وبررسى آثار شوم وخانمانسوز ولايت غير معصوم بر جامعه اسلامى  



مرحوم علامه در جلد هفتم الغدير در ذيل مبحثى تحت عنوان ( الخلافة عندنا إمرة الهية ) مى  فرمايند : " به نظر شيعه جايز نيست امر خلافت را در اختيار افراد امت ، يا افرادى از امت كه اهل حل وعقد هستند واگذار نمود ، زيرا عقل سليم حكم مى  كند كه امام بايد ويژگيها وشرايطى داشته باشد كه عصمت وقداست روحى وسرشت پاك از جمله آنهاست " .

علامه در طى همين مبحث اشاره مى  فرمايند كه تعيين امام معصومى  كه بتوان ولايت عامه ومطلقه جامعه اسلامى  را بدو سپرد «تنها از جانب خداست» ومردم تحت هيچ عنوانى حق انتخاب امامى  كه داراى ولايت الهى باشد ندارند .

مرحوم علامه درباره قاعده هميشگى جريان اينگونه انتخابات مى  فرمايند :
" چه بسيار آبروها كه به سبب اينگونه انتخابات ريخته شده ، ومقدسات مورد اهانت قرار گرفته ، وحقايق ضايع گشته و حق ثابت رو به تباهى رفته است . در اين انتخابات ، مصالح عمومى  پايمال گرديده ، آئينهاى درستى كه بايد جهان را به راهى شايسته اندازد رو به زوال ونابودى نهاده ، اساس سازش درهم ريخته ، ودرهاى صلح وصفا به روى بشر بسته شده است ودر اثر جنگهاى خانمانسوز ، خونهاى پاكى بر زمين جارى گشته وبنيان وپيكره اسلام راستين سست گرديده واز هم گسيخته شده است . . .
وخلاصه اينهمه بدبختيها وفجايع كه در اثر انتخاب مردم بوجود آمد كار را به جايى رساند كه فرومايگانى همچون آن فرد بى شخصيت كفن فروش ، ( 53 ) وآن دلال چارپا كه معاملات بازار او را به خود مشغول داشته بود ، ( 54 ) وآن بزازى ( 55 ) كه برادران ( وديگر اقاربش ) را برگرده مردم تحميل مى  نمود ، ( 56 ) وآن گوركنى ( 57 ) كه عرض خود را از طولش باز نمى  شناخت ، وآن اسير آزاده شده تازه كار ونادان بى دادگر و غاصب ، ( 58 ) وآن شرابخوار باده پيما ، ( 59 ) وآن آزمند آشوبگر بى پروا ، ( 60 ) همگى چشم خود را به منصب فرمانروايى بر مسلمانان دوختند . بله ، همينان بودند كه بندگان خدا را بردگان خويش قرار داده واموال بيت المال را جزء دارايى خود شمرده وكتاب خدا ( قرآن ) را وسيله نيرنگ ودغلكارى قرار دادند ودين خدا را دستاويز تبهكاريهاى خويش ساختند " . ( 61 )




( 53 ) طبقات ابن سعد ج 3 / قسم اول / 130 ، 131 .
( 54 ) تاج العروس ج 4 / 281 ، النهاية في غريب الحديث ج 1 / 88 .
( 55 ) المعارف ص 575 .
( 56 ) تفصيل موضوع در صفحات 125 تا 139 كتاب حاضر - با مصادر مربوطه - آمده است .
( 57 ) مراجعه بفرماييد به مصادر متعددى كه در صفحه 17 در ذيل پانويسهاى 4 و 7 ذكر شده است .
( 58 ) بحث ومصادر مربوطه در صفحات 146 تا 156 خواهد آمد .
( 59 ) الاغانى ج 4 / 178 ، اسد الغابة ج 5 / 91 ، مروج الذهب ج 1 / 435 .
( 60 ) اجمال سيره مروان در صفحه 126 كتاب حاضر وتفصيل آن در الغدير ج 8 / 257 - 267 آمده است .
( 61 ) الغدير ج 7 / 135 .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

بحث هایى از جلد اول الغدير

 داستان غدير

در سال دهم هجرت ، رسول خدا ( ص ) در مدينه اعلام فرمود كه عازم سفر حج است . هنگامى  كه پيامبر ( ص ) مدينه را به سوى مكه ترك مى  فرمود جمعيت كثيرى او را همراهى مى  كردند . تعداد اين جمعيت از 90 هزار تا بيش از 120 هزار نفر ثبت شده است . علاوه بر اين تعداد ، افراد بسيارى نيز از بلاد ديگر به سوى سرزمين مكه شتافتند . پس از انجام مناسك حج ، در راه بازگشت از مكه در وادى غدير خم - كه محل جدا شدن راههاى مدينه ومصر وعراق از يكديگر است - جبرئيل وحى آورد كه
" يا ايها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته . . . "

[ اى رسول خدا ، آن چيزى را كه از سوى خداوند ( درباه على ) به تو نازل شده است به مردم ابلاغ نما ، كه اگر چنين نكنى رسالت خداى را ابلاغ نكرده اى ] . ( 1 )


حضرت در آن وادى فرود آمد وتمامى  مردم را در آن گرماى سوزان برگرد خويش جمع نمود وپس از اقامه نماز ظهر به ايراد خطبه‌اى طولانى پرداخت . ودر ضمن آن - به منظور ابلاغ مهمترين امر الهى - چنين فرمود :

" خداوند مولاى من است ومن مولاى تمامى  مؤمنين . . . هر كس كه من بر او ولايت دارم على نيز مولاى اوست " .


بعد پيامبر ( ص ) دعا فرمود كه " خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن باش . . . "
پيامبر ( ص ) سپس به مردم دستور دادند كه : تمامى  كسانى كه در اين جا حضور دارند بايد اين خبر را ( اين ولايت على را ) به غائبين ابلاغ كنند .
پس از آنكه حضرت خطبه خويش را تمام كرد جبرئيل از جانب خدا وحى آورد

" أليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الإسلام دينا "
[ امروز دين شما را كامل نمودم ونعمتم را بر شما تمام كردم ] . ( 2 )


بعد پيامبر فرمودند :
" الولاية لعلى بعدى ( بعد از من ولايت با على است ) . پس از ايراد خطبه پيامبر ، مردم آمدند ويك يك به على ( ع ) تهنيت گفتند وبيعت نمودند ،
از جمله ابو بكر وعمر آمده وگفتند : " اى پسر ابوطالب ! مبارك باد ، از امروز تو مولاى ما و مولاى تمامى  مؤمنين ومؤمنات گشتى " .


واقعه غدير خم كه اجمالا ذكر گرديد يكى از برجسته‌ترين حوادث تاريخ اسلام مى  باشد وبنابر اعتقاد جميع مذاهب عيد غدير از مهمترين اعياد اسلامى  است . ( 3 ) با اينحال بسيارى از افراد در طول تاريخ براى تحريف اين واقعه نهايت تلاش خويش را نمودند .
برخى نوشتند : " اصلا على ( ع ) در آن سال به حج نرفته بود " .!! ( 4 ) برخى ديگر مانند ابن تيميه گفتند : " حديث الولايه غدير بدون شك دروغ است " . ( 5 ) برخى هم مانند ابن حزم گفتند : " هيچ فرد موثقى ، حديث غدير را روايت نكرده است " . ( 6 )
عاقبت كار به جائى رسيد - كه براى تحريف جريان غدير خم - فردى چون " دكتر ملحم ابراهيم اسود " در تعليقه خود بر " ديوان ابى تمام " ادعا كرد كه : " واقعه غدير يكى از جنگهاى معروف است " ! ( 7 ) بررسى سند حديث غدير واقعه غدير را بايد از دو جنبه بررسى نمود .
نخست بايد صحت وقوع ماجراى غدير را اثبات كرد وسپس در مرحله دوم بايد ديد الفاظى كه پيامبر ( ص ) در غدير فرموده اند بر چه موضوعى دلالت دارد . به عبارت ديگر حديث غدير بايد از حيث سند ودلالت مورد مطالعه قرار گيرد . اسناد حديث غدير به گونه‌اى است كه افزون از حد تواتر است وبه قول ضياء الدين مقبلى ( متوفى 1108 ) : " اگر بنا باشد حديث غدير را ( با اينهمه مدارك ) محرز ومسلم ندانيم ، بايد قبول كنيم كه هيچ واقعه‌اى در دين اسلام قابل اثبات نيست " . ( 8 )
حديث غدير را 110 نفر از صحابه نقل كرده اند .
در ميان اين 110 نفر ، افرادى وجود دارند كه با على ( ع ) چنان درگيريهايى داشتند كه حتى با وى وارد جنگ شدند .
اگر اين حديث ساخته برخى از صحابه بود ، لا اقل معاندين على ( ع ) نبايد آن را روايت مى  كردند .

در ميان اين 110 تن به اسامى  افرادى چون : ابوبكر ، عمر ، عايشه ، خالد بن وليد ، سعد بن ابى وقاص ، عبد الله بن عمر ، طلحه وزبير برمى  خوريم .
تابعينى كه حديث غدير را نقل نموده اند 85 نفر مى  باشند . يعنى سند حديث غدير در حلقه دوم ، 195 نفر را وى از صحابه وتابعين دارد . حضرات علماى عامه ، از جمله برخى از صاحبان صحاح ، حديث غدير را در كتب خويش نقل كرده اند وآن را تا ابد بر پهنه تاريخ اسلامى  جاودانه نموده اند . تعداد اين علماء 360 نفر مى  باشد كه اسامى  آنها با مصادر مربوطه در جلد اول كتاب الغدير درج است .
بسيارى از علماى طراز اول اهل سنت از جمله ترمذى ( صاحب جامع الصحيح ) ، طحاوى ، حاكم نيشابورى وچهل تن ديگر پس از نقل حديث غدير ، آن را از احاديث صحيحه دانسته‌اند وراويان آن را توثيق نموده اند . شمس الدين جزرى منكران حديث غدير را بى اطلاع قلمداد مى  كند . ( 9 )
حافظ عاصمى  مى گويد : " حديث غدير را تمامى  فرق اسلامى  پذيرفته‌اند " . ( 10 ) ابن مغازلى از قول استادش ( ابو القاسم فضل بن محمد اصفهانى ) مى گويد :

" حديث صحيح غدير را حدود يكصد نفر از صحابه ، از جمله تمامى  عشره مبشره روايت كرده اند . لذا صحت اين حديث مسلم ومحرز است ومن هيچ ضعفى در استوارى آن نمى  بينم " .( 11 )



نور الدين حلبى نيز سخنان شبهه كنندگان در صحت حديث غدير را غير قابل اعتنا مى  داند . ( 12 ) شايان ذكر است كه تعداد بسيارى از محدثين برجسته قرن سوم - كه از راويان مورد اعتماد بخارى ومسلم محسوب مى  شوند - حديث غدير را نقل كرده اند . نام برخى از اين محدثين از اين قرار است :
يحيى بن آدم ( متوفى 203 ) ، شبابة بن سوار ( متوفى 206 ) ، اسود بن عامر ( متوفى 208 ) ، عبد الرزاق بن همام ( متوفى 211 ) ، عبد الله بن يزيد ( متوفى 212 ) ، عبيد الله بن موسى ( متوفى 213 ) ، حجاج بن منهال ( متوفى 217 ) ، فضل بن دكين ( متوفى 218 ) ، عفان بن مسلم ( متوفى 219 ) ، على بن عياش ( متوفى 219 ) ، محمد بن كثير ( متوفى 223 ) ، موسى بن اسماعيل ( متوفى 223 ) ، قيس بن حفص ( متوفى 227 ) ، هدبة بن خالد ( متوفى 235 ) ، عبد الله بن ابى شيبه ( متوفى 235 ) ، عبيد الله بن عمر ( متوفى 235 ) ، ابراهيم بن المنذر ( متوفى 236 ) ، ابن راهويه بن اسحاق ( متوفى 237 ) ، عثمان بن ابى شيبة ( متوفى 239 ) ، قتيبة بن سعيد ( متوفى 240 ) ، حسين بن حريث ( متوفى 244 ) ، ابو الجوزاء احمد ( متوفى 246 ) ، ابو كريب محمد ( متوفى 248 ) ، يوسف بن عيسى ( متوفى 249 ) ، نصر بن على ( متوفى 251 ) ، محمد بن بشار ( متوفى 252 ) ، محمد بن المثنى ( متوفى 252 ) ، يوسف بن موسى ( متوفى 253 ) ، محمد صاعقه ( متوفى 255 ) ، وديگران . ( 13 )

براى اثبات واقعه غدير وهمچنين اثبات امامت وخلافت بلا فصل حضرت امير سلام الله عليه مطلب ديگرى نيز قابل توجه است وآن اينكه : حضرت امير المؤمنين ، حضرت زهرا ، امام حسن وامام حسين عليهم السلام وبرخى از ديگر صحابه همواره در مقابل مخالفان به حديث غدير استناد واحتجاج نموده اند . ( 14 )

حديث غدير وآيات قرآنى در خصوص واقعه غدير سه آيه نازل شده است ( 15 ) كه به قرار زير است :

1 - ( آيه تبليغ ) : يا ايها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس

[ اى پيامبر آنچه را كه از جانب خدا بر تو نازل شده است به خلق برسان كه اگر چنين نكنى رسالت خويش را تبليغ نكرده اى ،
وخدا تو را ( در اين راه ) از شر مردم حفظ خواهد كرد - مائده - 67 - ] . ( 16 )


2 - ( آيه اكمال ) : اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا

[ امروز دين شما را كامل نمودم ونعمتم را بر شما تمام كردم - مائده 3 - ] . ( 17 )


3 - ( آيه سأل سائل ) : سأل سائل بعذاب واقع * للكافرين ليس له دافع * من الله ذى المعارج *

[ سائلى از عذاب حتمى  قيامت سؤال كرد ، كافرين عذاب قيامت را دفع نتوانند نمود ،
چرا كه عذاب قيامت از سوى خداوند آسمانهاست - معارج 1 - 3 ] . ( 18 )  
  




( 1 ) سوره مائده 67 . ( * )
( 2 ) سوره مائده 3 .
( 3 ) مطالب السؤول ص 16 ، وفيات الاعيان - ذيل شرح زندگانى ابو القاسم احمد بن نصر ( مستعلى ابن مستنصر ) ، و ابو تميم محمد بن على ( مستنصر بالله عبيدى ) - ج 1 / 60 ، ج 2 / 223 ، دمية القصر ص 39 ، التنبيه والاشراف ص 221 ، 222 ، فرائد السمطين - باب 13 - ج 1 / 77 ، الغدير ج 1 / 267 - 270
( 4 ) طحاوى سخن اين عده را مطرح نموده ونظر آنان را رد كرده است . مشكل الاثار ج 2 / 308 .
( 5 ) منهاج السنه ج 4 / 85 .
( 6 ) المفاضلة بين الصحابه ص 264 .
( 7 ) ديوان ابى تمام ص 143 .
( 8 ) تعليق هداية العقول الى غاية السؤول ج 2 / 30 ، الغدير ج 1 / 307 .





( 9 ) اسنى المطالب ( تأليف جزرى ) ص 48 .
( 10 ) " زين الفتى في شرح سورة هل أتى " . رجوع بفرماييد به الغدير ج 1 / 295 ، 314 .
( 11 ) مناقب ابن مغازلى ص 27 .
( 12 ) السيرة الحلبيه ج 3 / 308 .
( 13 ) رجوع بفرماييد به الغدير ج 1 / 82 - 93 .
( 14 ) تفصيل اين موضوع بهمراه مصادر مربوطه در الغدير 1 / 159 - 213 درج است .
( 15 ) رجوع بفرماييد به الغدير ج 1 / 214 - 266 .
( 16 ) اسباب النزول ص 16 ، شواهد التنزيل ج 1 / 156 - 160 تفسير فخر رازى ج 3 / 636 ، كنز العمال ج 6 / 153 ، الفصول المهمة ( ابن صباغ ) ص 24 ، تفسير نظام الدين نيسابورى ج 6 / 170 ، الدر المنثور ج 2 / 298 ، ينابيع الموده ص 120 ، تفسير منار ج 6 / 463 ، فتح القدير ج 2 / 57 العمده ص 49 . . . .
( 17 ) تفسير فخر رازى ج 3 / 528 ، 529 ، البداية والنهايه ج 5 / 214 ، تفسير ابن كثير ج 2 / 14 ، تاريخ بغداد ج 8 / 290 ، شواهد التنزيل ج 1 / 187 ، 193 ، مناقب خوارزمى  ص 80 ، تذكرة الخواص ص 34 ، فرائد السمطين - باب 12 - ج 1 / 73 ، الا تقان ج 1 / 23 ، در المنثور ج 2 / 258 ، 259 . . . .
( 18 ) اجمال شأن نزول آيه " سأل سائل . . . " اين است كه روزى پس از واقعه غدير ، جابر بن نضر ( و برخى نوشته‌اند حارث بن نعمان ) نزد پيامبر آمد و گفت : اى محمد ! تو از طرف خدا به ما امر كردى كه به يگانگى خداوند و رسالت تو شهادت دهيم ، ما هم قبول كرديم . بعد ما را به نماز و روزه و حج و زكات امر نمودى ، باز هم پذيرفتيم ، حال به اينها راضى نشده اى ، دست پسر عمويت ( على ) را بلند مى كنى و او را بر تر از ما قرار مى دهى و مى گويى " من كنت مولاه فعلى مولاه " . اى محمد ! اين چيزى كه درباره على گفتى از جانب خودت بود يا از طرف خدا ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : به يگانگى خدا سوگند ، اين امر خداوند بود . جابر ( يا حارث ) وقتى اين سخن را شنيد - در حالى كه به طرف شترش مى رفت - گفت : خدايا " اگر محمد راست مى  گويد بر ما از آسمان سنگ بباران يا ما را به عذابى دردناك مبتلا كن . پس از گفتن اين سخنان ، وى هنوز به شترش نرسيده بود كه سنگ كوچكى از آسمان بر سر او فرو افتاد و از دبر وى خارج شد . اينجا بود كه اين آيات نازل شد : " سأل سائل به عذاب واقع . . . " . رجوع شود به شواهد التنزيل ج 2 / 286 - 289 ، تفسير قرطبى ج 18 / 278 ، 279 ، تذكرة الخواص ص 36 ، 35 ، فرائد السمطين - باب 15 - ج 1 / 82 ، 83 ، تفسير ابى السعود ج 8 / 292 ، السراج المنير ج 4 / 364 ، 365 ، فيض القدير ج 6 / 218 ، نزهة المجالس ج 2 / 220 ، السيرة الحلبيه ج 3 / 308 ، 309 ، شرح المواهب اللدنيه ج 7 / 13 ، نور الابصار ص 128 ، الفصول المهمه ص 24 . . . .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

بحثهائى از جلد دوم الغدير

شعر در دنياى اسلام

آنچه كه مسلم است پيامبر اكرم ( ص ) عنايتى تام به شعر داشته‌اند و همواره شاعرانى را كه در يارى اسلام شعر مى سروده‌اند مورد تشويق قرار داده‌اند ، و لذا بسيارى از صحابه پيامبر ( ص ) در قصيده سرائى ضرب المثل گشتند .
صدر اسلام زنان شاعره اى چون خديجه ( همسر پيامبر ص ) را نيز به خود ديده است . در غدير خم - پس از خطبه پيامبر ( ص ) - حسان بن ثابت نخستين ابيات را در ثبت اين واقعه سرود و از تفقدات حضرت ختمى  مرتبت برخوردار گرديد . از آن روز تاكنون ، شعراء چكامه‌هاى بلندى درباره حديث غدير سروده‌اند .

اين اشعار - به ترتيب سال وفات شاعران - در خلال مطالب مجلدات دوم تا هفتم و همچنين در جلد يازدهم كتاب الغدير نقل شده است . غديريه‌هاى قرن اول و دوم ده غديريه در جلد دوم الغدير ذكر گرديده است . منظور از غديريه شعرى است كه در آن به واقعه غدير اشاره شده باشد . شاعران اين ده غديريه عبارتند از :
1 - امير المؤمنين على عليه السلام 2 - حسان بن ثابت 3 - قيس بن سعد بن عباده 4 - عمروعاص 5 - محمد بن عبد الله حميرى
6 - كميت 7 - سيد حميرى 8 - عبدى كوفى 9 - ابو تمام طائى 10 - دعبل خزاعى .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

غديريه امير المؤمنين عليه السلام

مولاى مؤمنان على عليه السلام همواره در مقابل مخالفين ومعارضين خويش به واقعه غدير اشاره مى فرمودند و از آنان مى خواستند كه اين واقعه سترگ تاريخ اسلام را با تعهداتى كه در آن روز به پيامبر سپرده‌اند به ياد آورند . غديريه حضرت نيز نمونه‌اى از همين احتجاجات مى باشد كه اكنون ابياتى از آن را مى خوانيد :

محمد النبى اخى وصنوى * وحمزة سيد الشهداء عمى  . . .
وبنت محمد سكنى وعرسى * منوط لحمها بدمى  ولحمى  . . .
فأوجب لى ولايته عليكم * رسول الله يوم غدير خم . . .

- محمد پيغامبر ، برادر مهربان و همتاى من است ، وحمزه - سرور شهيدان - عموى من ، - . . .
دختر پيامبر ( ص ) ، مايه آرامش من و همسر من است . خون و گوشت او با خون و گوشت من بستگى دارد . . . .
در روز غدير خم رسول خدا ، ولايت خويش را - كه به من تفويض كرده بود - بر شما واجب كرد .


غديريه حسان بن ثابت در همان روز غدير - پس از ايراد خطبه پيامبر - سروده شده است . در ميان اشعار حسان تلميحات بسيارى در خصوص مناقب اهل بيت وجود دارد كه ما در اينجا به ذكر برخى از آنها مى پردازيم .

يناديهم يوم الغدير نبيهم * بخم واسمع بالرسول مناديا يقول :
فمن مولاكم ووليكم ؟ * فقالوا ولم يبدوا هناك التعاميا :
إلهك مولانا وانت ولينا * ولم ترمنا في الولاية عاصيا فقال له :
قم يا على فإننى * رضيتك من بعدى إماما وهاديا


پيامبر ( ص ) در غدير خم مردم را - با بانگى رسا - چنين ندا در داد :
- ( اى مردم ! ) مولى و ولى شما كيست ؟ همه به صراحت پاسخ گفتند :
- مولاى ما خداى تو مى باشد و ولى ما تو هستى ، و تو در فرمانبرى ما تاكنون عصيانى نديده اى .
- پيامبر به على فرمود : اى على برخيز ! من از اينكه تو امام و هادى پس از من باشى خرسندم .


حسان در اشاره به غزوه خيبر مى گويد : . . . فقال سأعطى الراية اليوم ضاربا * كميا محبا للرسول مواليا يحب الهى و الا له يحبه * به يفتح الله الحصون الأوابيا . . . - . . . پيامبر ( در روز خيبر ) فرمود : امروز درفش ( نبرد ) را به شمشير زنى دلاور خواهم سپرد كه دوست رسول خداست . - او ( = على ) خداى مرا دوست دارد و خدا نيز دوستدار اوست . به دست اوست كه خداوند دژهاى نفوذ ناپذير را فتح مى كند .

برخوردى ميان على عليه السلام و وليد مشاجره‌اى ميان امير المؤمنين ( ع ) و وليد بن عقبه ( 1 ) در گرفت . وليد گفت : " اى على من از تو سخنورتر هستم . . . " . على ( ع ) در پاسخ فرمود : " تو فاسقى بيش نيستى " . سپس اين آيه نازل شد :
" افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا "
[ = آيا كسى كه مؤمن بوده به مانند كسى است كه فاسق بوده است ؟ - سوره سجده 18 - ] .
( 2 )



حسان نيز در اشاره به اين قضيه مى گويد : انزل الله والكتاب عزيز * في على وفى الوليد قرانا . . . ليس من كان مؤمنا عرف الل‍ * ه كمن كان فاسقا خوانا . . . سوف يجزى الوليد خزيا ونارا * وعلى لاشك يجزى جنانا - كتاب خدا عزيز ( و لازم الاجرا ) مى باشد و خداوند درباره على و وليد ( آيه‌اى از ) قرآن را نازل نموده است . - خدا مى فرمايد : مؤمنى كه خدا را شناخته است با يك فاسق خائن برابر نيست .

به زودى وليد به جزاى خويش كه خوارى و آتش ( دوزخ ) است خواهد رسيد و ترديدى نيست كه پاداش على بهشت است .
غديريه قيس بن سعد قيس بن سعد بن عباده كسى است كه در برخى از غزوات پيامبر ( ص ) پرچمدار انصار بوده است . در جلد دوم الغدير درباره زندگانى و شخصيت وى بطور مبسوط تحقيق شده است . قيس در غديريه خويش مى گويد :

. . . وعلى إمامنا وإمام * لسوانا اتى به التنزيل يوم قال النبى من كنت مولا ه * فهذا مولاه خطب جليل . . .

- على امام ما و امام همه مى باشد و در اين خصوص ( در روز غدير آياتى از ) قرآن نازل شده است . - همان روزى كه پيامبر ( ص ) گفت : هر كس كه من مولاى او هستم ، على نيز مولاى اوست .



و اين ( واقعه ) حادثه‌اى بود بس سترگ . غديريه عمروعاص غديريه عمرو بن عاص به قصيده جلجليه معروف است . عمروعاص از طرف معاويه به حكمرانى مصر گمارده شده بود . وى از ارسال خراج مصر به شام كه مركز حكومت معاويه بود - امتناع مى جست . معاويه نامه‌اى براى او نوشت و ضمن سرزنش عمروعاص ، وى را تهديد نمود .

عمروعاص در جواب معاويه نامه‌اى به نظم نوشت كه به قصيده جلجليه معروف شد . جلجل به معناى زنگوله است . منظور عمروعاص اين است كه اى معاويه ، اين من بودم كه تو را به اين جا رساندم ، و اگر چنانچه سر به سر من بگذارى ، زنگوله را بدين گونه به صدا در مى آورم و آبرويت را مى برم . ( 3 )

قصيده جلجليه 66 بيت دارد و در آن به حقايقى اشاره شده است كه هر مسلمان آزاده و با شرافتى از خواندن آن متأثر مى گردد . مضمون ترجمه برخى از ابيات قصيده جلجليه از اين قرار است : عمروعاص مى گويد :

" اى معاويه ، قضايا را فراموش مكن . . .

اين من بودم كه به مردم گفتم نمازشان بدون وجود تو قبول نيست . . .


اين من بودم كه آنها را برانگيختم تا با سيد اوصياء على ( ع ) به بهانه خونخواهى آن مرد احمق [ = عثمان ] جنگ كنند . . .

و اين من بودم كه به لشكريانت ياد دادم كه هر گاه ديديد على ( ع ) چون شير براى كشتن شما به سويتان مى آيد شلوارتان را در بياوريد و پشت به او كنيد تا او از شرم از كشتن شما منصرف شود . . .


اى معاويه ، مگر گفت و گوى من و ابوموسى اشعرى را فراموش كرده اى ؟ . . .

مگر يادت رفته كه در آن روز چطور جامه خلافت را از قامت على ( ع ) در آوردم ، بقدرى راحت اين كار را كردم كه انگار دمپايى از پاى در مى آورم . . .


و مگر يادت رفته كه جامه خلافت را - مانند انگشترى كه به انگشت مى كنند - بر تو پوشانيدم . . .

اى معاويه اين من بودم كه تو را بدون جنگ و دعوا بر فراز منبر نشاندم ، گر چه به خدا لياقت آن را نداشتى و ندارى . . .


اين من بودم كه تو را در شرق و غرب پرآوازه نموده . . .

اگر من نبودم ، تو مانند زنها در خانه نشسته بودى و بيرون نمى آمدى . . . .


اى پسر هند ، ما - از روى نادانى - تو را عليه على يارى نموديم وعلى كسى بود كه خدا از او به عنوان نبأ عظيم ياد نموده است . . .

وقتى تو را بر سر مسلمين بالا برديم به اسفل سافلين فرو افتاديم . . .




اى معاويه ، يادت هست كه چقدر پيامبر مصطفى درباره على وصيت مى كرد ، يادت هست كه پيامبر در غدير خم بر منبر رفت و در حالى كه دست على در دست او بود به امر خداوند گفت :

" اى مردم ، آيا من بر شما از خودتان سزاوارتر نيستم [ آيا من بر شما ولايت ندارم ؟ ] " .


همه گفتند : " تو بر ما ولايت دارى " . آنگاه پيامبر گفت :

" پس هر كسى كه من مولا و ولى او هستم ، على نيز ولى اوست " .



يادت مى آيد پيامبر در آن روز دعا كرد كه " خدايا ، على ( ع ) برادر پيامبر و فرستاده توست ، پس دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن باش " . . .

در آن روز وقتى استاد تو [ ابو بكر ] ديد ديگر گردنبند خلافت على پاره شدنى نيست ، آمد و به على تبريك گفت . . .

اى معاويه ما جايمان در آتش ، در درك اسفل جهنم خواهد بود . . .


و در فرداى قيامت - كه روز شرمندگى ماست - خون عثمان ما را نجات نخواهد داد . . .

فردا خصم ما على است و او نزد خدا و رسولش عزيز است . . .


در آن روز كه پرده ( از كارهاى ما ) برافتد ، عذر ما چيست ؟ ! . . .

پس واى بر تو و واى بر من . . .


اى معاويه چه نسبتى مى تواند ميان تو وعلى باشد ؟ ! . . .

على چون شمشيرى ( بران ) است و تو بمانند داسى ( كند ) . . .


على كه چون ستاره آسمانست كجا و تو كه چون ريگى بيش نيستى كجا ؟ ! . . .

اى معاويه آگاه باش كه در گردن من زنگوله‌اى است كه اگر گردنم را تكان بدهم ، زنگوله به صدا در خواهد آمد " .



اينك ابياتى از متن قصيده جلجليه :

معاوية الحال لا تجهل
وعن سبل الحق لا تعدل نسيت احتيالى في جلق

على اهلها يوم لبس الحلبى ؟ . . وقولى لهم : إن فرض الصلاة
بغير وجودك لم تقبل . . . فبى حاربوا سيد الأوصياء

بقولى : دم طل من نعثل . . . وعلمتهم كشف سوءاتهم
لرد الغضنفرة المقبل . . . نسيت محاورة الأشعرى

ونحن على دومة الجندل . . . خلعت الخلافة من حيدر
كخلع النعال من الأرجل . . . والبستها فيك بعد الاياس

كلبس الخواتيم بالأنمل ورقيتك المنبر المشمخر
بلا حد سيف ولا منصل ولو لم تكن انت من اهله

ورب المقام ولم تكمل . . . ولو لاى كنت كمثل النساء
تعاف الخروج من المنزل نصرناك من جهلنا يا بن هند

على النبأ الأعظم الأفضل وحيث رفعناك فوق الرؤوس
نزلنا إلى اسفل الأسفل وكم قد سمعنا من المصطفى

وصايا مخصصة في على ؟ وفى يوم خم رقى منبرا
يبلغ والركب لم يرحل وفى كفه كفه معلنا

ينادى بامر العزيز العلى الست بكم منكم في النفوس
باولى ؟ فقالوا : بلى فافعل . . . فقال : ومن كنت مولى له

فهذا له اليوم نعم الولى فوال مواليه يا ذا الجلال
وعاد معادى اخ المرسل . . . فبخبخ شيخك لما رأى

غرى عقد حيدر لم تحلل . . . وإنا وما كان من فعلنا
لفى النار في الدرك الأسفل ومادم عثمان منج لنا

من الله في الموقف المخجل وإن عليا غدا خصمنا
ويعتز بالله والمرسل . . . فما عذرنا يوم كشف الغطا

لك الويل منه غدا ثم لى . . . فان كان بينكما نسبه
فأين الحسام من المنجل ؟ واين الحصامن نجوم السما ؟

واين معاوية من على ؟ فان كنت فيها بلغت المنى
ففى عنقى علق الجلجل




( 1 ) درباره وليد طى مطالب جلد هشتم نيز سخنى خواهيم داشت .
( 2 ) تفسير طبرى ج 21 / 62 ، اسباب النزول ص 263 ، ذخائر العقبى ص 88 ، مناقب خوارزمى  ص 197 ، كفاية الطالب ص 54 ، 55 الدر المنثور ج 5 / 178 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 / 103 ط قديم [ = ج 6 / 292 ، 293 ط جديد ] . . . .

( 3 ) شايد هم منظور عمروعاص اين باشد كه : " اى معاويه ! در جريان تثبيت حكومت تو ، زنگوله به گردن من بود و تمامى  كارها را من بودم كه به سامان رسانيدم . به هوش باش كه اين زنگوله هنوز هم بر گردن من است و اگر بخواهم ، همان بلائى را كه بر سر مخالفين تو آوردم بر سر خود تو نيز در خواهم آورد " .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

بيش از 50 صفحه از مطالب جلد دوم الغدير به معرفى شخصيت عمروعاص اختصاص دارد

غديريه سيد حميرى سيد حميرى ( متوفى 173 ) - كه از استوانه‌هاى شعر عرب است - 23 غديريه دارد كه همگى آنها در الغدير موجود است . در اينجا به چهار نمونه از اين غديرها كه عبارات پيامبر ( ص ) در آنها تضمين شده است اشاره مى كنيم :
فمن اولى بكم منكم ؟ فقالوا : *

مقالة واحد وهم الكثير جميعا : أنت مولانا واولى *

بنا منا وانت لنا نذير : فان وليكم بعدى على *

ومولاكم هو الهادى الوزير وزيرى في الحياة وعند موتى *

ومن بعدى الخليفة والأمير فوال الله من والاه منكم *

وقابله لدى الموت السرور وعاد الله من عاداه منكم *

وحل به لدى الموت الثبور



- پيامبر ( ص ) فرمود : چه كسى بر شما سزاوارتر از خودتان است ؟
در پاسخ ، تمامى  آن جماعت انبوه يكصدا گفتند :

- تو مولاى ما هستى و از ما بر خودمان سزاوارتر مى باشى ،
و تو هستى كه ما را انذار مى دهى .

- سپس پيامبر گفت : پس ( بدانيد كه ) بعد از من ولى شما على است
و اوست كه مولاى شما و هدايت كننده و وزير است .

- او در طول زندگانى من تا هنگام مرگم وزير من است
و پس از من خليفه و امير خواهد بود .

- از ميان شما ( مردم ) هر كس كه على را دوست دارد ، خداوند او را دوست باشد
و هنگام مرگ شادمانى و سرور بر او باد .

- و از ميان شما هر كس كه با على دشمن است ، خدا دشمن او باشد
و در زمان مرگ با خسران و خوارى مواجه گردد



* * * اقامه من بين اصحابه * وهم حواليه فسماه : هذا على بن ابى طالب * مولى لمن قد كنت مولاه فوال من والاه يا ذا العلا * وعاد من قد كان عاداه ( 4 )

* * * . . . أوصى النبى له بخير وصية * يوم الغدير بأبين الافصاح : من كنت مولاه فهذا واعلموا * مولاه قوال إشاعة وصراح ( 5 )

* * * . . . : أيها المسلمون هذا خليلى * ووزيرى ووارثى وعهودى وابن عمى  الا فمن كنت مولا * ه فهذا مولاه فارعوا عهودى ( 6 )




( 4 ) ( پيامبر ( ص ) ، على را ) در ميان صحابه خود - كه دور او جمع شده بودند - بلند كرد و چنين فرمود : " اين على بن ابى طالب ، مولاى كسانى خواهد بود كه من مولاى آنان بودم ، اى ( خداوند ) دو الجلال ، دوستدار او را دوست بدار و دشمن او را دشمن باش " .
( 5 ) پيامبر ( ص ) در روز غدير - با بيانى شيوا و رسا - بهترين وصيت خويش را درباره على بن ابى طالب چنين اعلام نمود : " ( اى مردم ) آگاه باشيد كه على مولاى كسانى است كه من مولاى آنان بودم " .
( 6 ) ( پيامبر ( ص ) فرمود ) : " اى مردم مسلمان ( آگاه باشيد كه ) اين على ، دوست و وزير و وارث و هم پيمان من مى باشد ، او پسر عم من و مولاى كسانى است كه من مولاى آنان بودم ، پس عهد خويش را با وى استوار بداريد " .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6  توسط محمد   | 

انگيزه نگارش كتاب الغدير

واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا ( 48 ) راز تفوق مسلمين در پرهيز از تفرق وتشعب بوده وبنيان سعادتشان در تمسك به " حبل الله " خلاصه مى  گردد . همانطوريكه برخى از حضرات علماى اهل سنت نقل فرموده اند ،
مراد از " حبل الله " در آيه فوق الذكر ولايت على بن ابى طالب ( ع ) است . ( 49 )

شافعى ( امام شافعيان ) در ابياتى كه در اين خصوص سروده است تصريح مى  كند كه " حبل الهى " ولاى اهل بيت است : ولما رأيت الناس قد ذهبت بهم * مذاهبهم في ابحر الغى والجهل ركبت على اسم الله في سفن النجا * وهم اهل بيت المصطفى خاتم الرسل وامسكت حبل الله وهو ولاؤهم * كما قد أمرنا بالتمسك بالحبل ( 50 )
يعنى : آنگاه كه ديدم مذاهب مردم ، آنها را در درياى گمراهى وجهل فرو برده است ، - با نام خدا بر كشتى هاى نجات - كه اهل بيت پيامبر هستند - نشستم - وبه حبل الله كه ولاى اهل بيت است چنگ زدم ، چرا كه ما به تمسك به " حبل الله " امر شده ايم .
حاكم حسكانى نيز كه از حفاظ بزرگ حنفى مذهب است در كتاب " شواهد التنزيل " فصلى را به اين موضوع اختصاص داده وبه نقل احاديث متعددى در خصوص شأن نزول اين آيه پرداخته است . از جمله رواياتى كه حسكانى - به نقل از عبد الله بن عمر - در كتاب خويش بدان اشاره نموده ، حديث قدسى " ولاية على بن ابى طالب حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى " ( 51 ) است .
مرحوم علامه امينى بمنظور اعتلاى اسلام ، ايمان آورندگان به اين دين حنيف را به سوى حبل الهى مى  خواند وكتاب الغدير را با حديث شريف " عنوان صحيفة المؤمن حب على بن ابى طالب " آغاز مى  نمايد . جويندگان جاه وقدرت وپويندگان مال وثروت ، پس از فوت رسول خدا ( ص ) - با اين كه در زمان حيات پيامبر ( ص ) با على ( ع ) بعنوان جانشنين وى بيعت كرده بودند - اين ريسمان الهى را رها كردند وپيشگامان طريق تفرق واضمحلال اتحاد مسلمين گشتند . بعدها ما پول معاويه وامثال او ، تاريخ زندگانى وسنت پيامبر ( ص ) دستخوش تحريف گرديد ، احاديث ساختگى ودروغين در منقبت خلفا ساخته شد وحتى روايات بسيارى در خصوص موضوع خلافت از زبان پيامبر ( ص ) جعل گرديد . در پى تغيير احكام الهى وجعل احاديث ، كتب بسيارى در زمينه‌هاى مختلف از جمله حديث ، تاريخ ، تفسير ، فقه و . . . تدوين شد كه اساس آنها بيشتر بر پايه همين روايات ساختگى استوار بود . رفته رفته مذاهب - كه سنگ بناى آنها در دوره حكومت خلفاى اوليه گذاشته شده بود - يكى پس از ديگرى ظهور يافت ومسلمين را بيش از پيش دچار تشتت وتفرق نمود .

راه دستيابى مجدد به اتحاد مسلمين - يعنى همان اتحاد واتفاقى كه در زمان رسول خدا ( ص ) حاكم بود - تنها از طريق شناخت دقيق وقايع مذكور ميسر است و تحصيل اين حقايق مستلزم تلاشى گسترده وپيگير مى  باشد تا با تحقيق وتفحص در درياى بيكران كتب ، مرواريدهاى حقيقت صيد گردد .

از اينروست كه مرحوم علامه خود مى  فرمايد : " كتاب الغدير كوششى است براى كشف حقيقت " . در نشريه كتابخانه امير المؤمنين ( ع ) - كه تحت اشراف علامه امينى تنظيم مى  شد - آمده است كه : " وحدت اسلامى  بر مبناى اظهار حقايق در بين امت مى  باشد ( حقايق قرآنى وسنت پيامبر ) ، نه وحدت سياسى كه استعمارگران به دست عمال خود آن را علم مى  كنند ووقتى نتيجه مطلوب را گرفتند آن را بهم مى  زنند " . ( 52 )




( 48 ) سوره آل عمران 103 .
( 49 ) رجوع بفرماييد به العمده ص 150 ، اسعاف الراغبين ص 112 ، رشفة الصادى ص 25 ، 70 ، ينابيع الموده ص 118 ، 119 ، اهل البيت ( تأليف توفيق ابو علم ) ص 61 ، 62 ، شواهد التنزيل ج 1 / 130 . . . . يكى از رواياتى كه نقل شده است حديث ذيل مى  باشد : ابن عباس روايت مى  كند : " در خدمت پيامبر ( ص ) بوديم كه فردى اعرابى آمد وبه پيامبر گفت : اى رسول خدا ! ما از شما شنيديم كه فرموديد : به " حبل الله " چنگ زنيد . اين " حبل الله " كه ما بايد بدان چنگ زنيم چيست ؟ پيامبر ( ص ) با دستشان به دست على ( ع ) زدند وگفتند : به اين على تمسك كنيد ، اوست كه " حبل الله المتين " است " . ينابيع الموده ص 119 ، اهل البيت ص 61 ، 62
( 50 ) رشفة الصادى ص 25 ، الغدير ج 2 / 301 .
( 51 ) شواهد التنزيل ج 1 / 131 .
( 52 ) نشريه ساليانه مكتبة الامام امير المؤمنين ( ع ) العامه - شماره 3 ، سال 1383 - صفحه 22
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:56  توسط محمد   | 

سيرى در الغدير

::مقدمه

فروغ حيات دنيوى پيامبر ( ص ) در روز دوشنبه 28 صفر ( 1 ) سال دهم هجرت خاموش شد وپس از سه روز (2) بدن مباركش مظلومانه در دل شب (3) دفن گرديد . به روايت تاريخ ، در اين سه روز گوركنى ( 4 ) ابو عبيده نام به مدد دلالى كه چارپا مى  فروخت ( 5 ) همت كردند ومردى را به بهانه اينكه از همه پيرتر است ( 6 )خليفه مسلمين نمودند . ( 7 )
آن شب كه پيامبر ( ص ) را به خاك مى  سپردند ، مرم در خانه‌هاى خود از فرط خستگى در خوابى سنگين غنوده بودند . ( 8 ) تنها ، دخترى بر سر گور با دو كودك خردسالش اشكريزان زمزمه ها بر لب داشت :
يا ابت ، يا رسول الله ! ماذا لقينا بعدك من فلان وفلان . ( 9 ) مردم خسته ، سه روز است كه فرياد كشيده اند . سه روز است كه دستشان مشت وپايشان لگد به مخالفان خليفه حواله كرده . نه پايشان ياراى آن دارد كه لطفى كرده تا بقيع بيايند ونه دستشان ناى كندن قبرى براى عزيز از دست رفته را دارد . حتى شيخين هم فرصت حضور در مراسم تدفين را نيافته‌اند . ( 10 ) مردم آنقدر در دهان مخالفين خليفه خاك پر كرده اند ( 11 ) كه لزومى  ندارد ماتم ريختن خاك بر قبر پيامبر ( ص ) را داشته باشند . حنجره ها آنقدر در كشتن مخالفين " اقتلوا فلانا " (12) ويا " قاتلوهم " يا " نضرب عنفك " ( 13 ) گفته‌اند كه ديگر طمع نوحه سرايى براى پيامبر ( ص ) را نبايد از آنها داشت . بدنها خسته است وچشمها از دود آتش خانه وحى (14) افسرده .
اى كلنگهايى كه قبر پيامبر ( ص ) را حفر مى  كنيد ، بى صدا باشيد ! بى صدا ، كه دخت خليفه - در سايه خلافت پدر - در خواب ناز خفته است . ( 15 ) اى كلنگها بى صدا باشيد كه مردم خفته‌اند و فردا وفرداهاى ديگر بسى مشغله‌ها دارند . فردا روز غارت اموال مردم است . فردا در نماز ، خليفه با خالد قرار ترور دارد . ( 16 ) فردا بر منبر رسول خدا ( ص ) خليفه سنت فحاشى به نواميس پيامبر را بدعت مى  گذارد . ( 17 )

فردا بقيع ، دوباره شاهد دفنى شبانه است . ( 18 )
فردا بايد از فاطمة پوزش طلبيد . ( 19 )

از فردا كسى را حق آن نيست كه بر فرزندش نام " محمد " گذارد ( 20 ) ويا از محمد ( ص ) روايت برخواند . ( 21 ) فردا شجره رضوان را بايد از ريشه بركند ( 22 ) كه ياد آور بيعت مردم با پيامبر است . فردا سر مالك بن نويره ها را بايد به تيغ سپرده ، ناموس آنها را به كابين در آورد . ( 23 ) فردا سگان حوئب ( 24 ) بر شترى پارس مى  كنند . ( 25 )
فردا براى اعتلاى دين اسلام ، على را با تيغ اجتهاد ( 26 ) سر مى  زنند . فردا حسن ( ع ) آزرده از خنجر كينه توزان ماهها در بستر از درد مى  نالد . ( 27 ) فردا سبط نبى ، با جگر پاره پاره خويش نجوا دارد . ( 28 ) فردا سر حسين ( ع ) در طشت طلا ، ( 29 ) از خليفه ضربت عصا مى  خورد . ( 30 ) فردا فرداى خزان باغ نبى است . فردا فرداى خالدها ومروانهاست . فردا روز سلطه شجره ملعونه وفرزندان طلقاست . فردا وفرداهاى ديگر روز كشتار حجر بن عدى ها ( 31 ) و محمد بن ابى بكرهاست . ( 32 ) فردا دنده هاى عبد الله بن مسعودها خرد مى  شود . ( 33 ) فردا روز تدارك ربذه هاست . ( 34 )
فردا وفرداهاى ديگر عمارها را بايد زير مشت ولگد گرفت . ( 35 ) فردا مسجد كوفه انباشته از دستهاى قطع شده است . ( 36 ) فردا در دار الاماره براى هر سر بريده 500 درهم جايزه مى  دهند . ( 37 ) فردا درخت زيبا ، بدن مثله شده ميثم را در آغوش مى  كشد . ( 38 ) فردا بر سر قبر پيامبر ( ص ) ، سر از تن جداى زيد را نصب مى  كنند . ( 39 ) فردا به مدت شش سال بدن بى سر ( 40 ) يحيى را به دار مى  كشند . (41)
فردا فرداى غربت دين پيمبر است .
( 42 ) فردا وفرداهاى ديگر وليدها - مست و مخمور - در نماز جماعت ، امامت مى  كنند . ( 43 ) فردا مغيرة بن شعبه ها پس از زنا با امثال ام جميل ( 44 ) به محراب مسجد آمده ، اظهار تقدس مى  كنند . فردا روز تلاش افسانه پردازان است . ( 45 ) فردا معاوية روات را براى ساخت اكاذيب ، به كاخ خضراء فرا مى  خواند . ( 46 ) فردا خليفه سوگند ياد مى  كند كه نام پيامبر را نيز دفن كند . ( 47 ) .

فردا . . . . الغدير الغدير ، تاريخ اين فرداهاست . الغدير ، زبان سيلى خوردگان اسلام است كه از نيام خاموشى برآهيخته است .
الغدير ، شكوائيه آن عزيزى است كه خارى در چشم واستخوانى در گلو داشت . الغدير ، پالايش داستان اسلام از جعليات قصه گويان است .


اين نوشتار پرتوى است از كتاب شريف الغدير ( تأليف علامه امينى ره ) كه به ياد آن مرحوم
وبه مناسبت هزار و چهار صدمين سالروز عيد خجسته غدير نگارش يافته است .




پى‏نوشت‏ها:
( 1 ) در خصوص تاريخ وفات پيامبر اكرم ( ص ) اقوال ديگرى نيز مطرح شده است .
( 2 ) البداية والنهاية ج 5 / 271 ، تاريخ ابى الفداء 1 / 152 ، تاريخ طبرى ج 3 / 204 ، السيرة الحلبيه ج 3 / 403 ، تاريخ الخميس ج 2 / 192 ، الغدير ج 7 / 75 .
( 3 ) البداية والنهاية ج 5 / 270 ، 271 ، طبقات ابن سعد ج 2 / قسمت دوم / 79 ، انساب الاشراف ج 1 / 567 ، 568 ، 573 ، امتاع الاسماع ص 551 ، العقد الفريد ج 2 / 251 ، تاريخ الخميس ج 2 / 192 ، العبر ج 1 / 11 ، تاريخ ابن خلدون ج 2 / قسمت دوم / 64 ، الغدير ج 7 / 75 .
( 4 ) سيره ابن هشام ج 4 / 313 ، تاريخ طبرى ج 3 / 204 ، البداية والنهاية ج 5 / 266 - 268 ، امتاع الاسماع ج 548 ، السيرة الحلبيه ج 3 / 402 ، انساب الاشراف ج 1 / 573 ، الغدير ج 5 / 367 .
( 5 ) تاج العروس ج 4 / 281 ، النهاية في غريب الحديث ج 1 / 88 [ ذيل كلمه برطش ] ، الغدير ج 7 / 135 .
( 6 ) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 134 ، ج 2 / 18 ، 20 ط قديم [ = ج 2 / 57 ، ج 6 / 43 ، 45 ، 51 ، 52 ط جديد ] ، المحاضرات ( تأليف راغب ) ج 2 / 213 ، كنز العمال ج 6 / 391 ، الامامة والسياسه ج 1 / 11 ، انساب الاشراف ج 1 / 579 ، الغدير ج 1 / 389 ، ج 7 / 80 .
( 7 ) تاريخ طبرى ج 3 / 199 ، الصواعق المحرقه ص 7 ، السيرة الحلبيه ج 3 / 395 ، 396 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 128 ط قديم [ = ج 2 / 39 ط جديد ] ، كنز العمال ج 3 / 140 ، العقد الفريد ج 2 / 252 ، الغدير ج 7 / 75 .
( 8 ) طبقات ابن سعد ج 2 / قسمت دوم / 78 ، الغدير ج 7 / 75 .
( 9 ) الامامة والسياسه ج 1 / 13 ، اعلام النساء ج 4 / 115 ، الامام على ( تأليف عبد الفتاح عبد المقصود ) ج 1 / 190 ، الغدير ج 7 / 77
( 10 ) كنز العمال ج 3 / 140 ، الغدير ج 7 / 75 .
( 11 ) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 / 16 ط قديم [ = ج 6 / 40 ط جديد ] ، الغدير ج 7 / 75 ، 76 .
12 - مسند احمد بن حنبل ج 1 / 56 ، تاريخ طبرى ج 3 / 210 ، الامامة والسياسه ج 1 / 10 ، السيرة الحلبيه ج 3 / 396 ، الرياض النضره ج 1 / 214 ، انساب الاشراف ج 1 / 258 ، العقد الفريد ج 2 / 253 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 58 ط قديم [ = ج 1 / 174 ط جديد ] . الغدير ج 7 / 76 .
( 13 ) الامامة والسياسه ج 1 / 13 ، العقد الفريد ج 2 / 253 ، تاريخ ابى الفدا ج 1 / 156 . . . الغدير ج 7 / 76 . 78 .
( 14 ) تاريخ طبرى ج 3 / 198 ، الامامة والسياسه ج 1 / 12 ، 13 ، تاريخ ابى الفدا ج 1 / 156 ، العقد الفريد ج 2 / 253 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 134 ط قديم [ = ج 2 / 56 ط جديد ] ، اعلام النساء ج 4 / 114 - 116 ، اثبات الوصية ص 124 ، انساب الاشراف ج 1 / 586 ، روضة المناظر ج 11 / 113 الغدير ج 7 / 77 .
( 15 ) طبقات ابن سعد ج 2 / قسمت دوم / ص 78 ، 79 ، ( الغدير ج 7 / 75 ) . تاريخ الخميس ج 2 / 191 ، البداية والنهاية ج 5 / 270 .
( 16 ) اثبات الوصية ص 124
( 17 ) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 4 / 80 ط قديم [ = ج 16 / 215 ط جديد ] .
( 18 ) مستدرك الصحيحين ج 3 / 163 ، السيرة الحبيه ج 3 / 399 ، مطالب السئول ص 10 ، الرياض النضره ج 1 / 156 .
( 19 ) الامامة والسياسيه ج 1 / 13 ، 14 ، الرياض النضره ج 1 / 156 ، 157 ، البداية والنهايه ج 5 / 289 ، اعلام النساء ج 4 / 123 ، 124 ، الغدير 7 / 228 ، 229 .
( 20 ) مجمع الزوائد ج 8 / 48 ، 49 . . . الغدير ج 6 / 309 ، 331 .
( 21 ) سنن دارمى  ج 1 / 85 ، سنن ابن ماجه ج 1 / 16 ، مستدرك الصحيحين ج 1 / 102 ، تذكرة الحفاظ ج 1 / 6 ، 7 ، مجمع الزوائد ج 1 / 149 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 3 / 120 ط قديم [ = ج 12 / 93 ط جديد ] ، البداية والنهاية ج 8 / 106 ، 107 ، كنز العمال ج 5 / 239 ، تلخيص المستدرك ج 1 / 149 ، الغدير ج 6 / 294 - 297 .
( 22 ) طبقات ابن سعد ج 2 / قسمت اول / 73 ، سيرة عمر ص 87 ، السيرة الحلبيه ج 3 / 29 ، 30 ، شرح المواهب اللدنية ج 2 / 207 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 59 ، 60 ، ج 3 / 122 ط قديم [ = ج 1 / 178 ، ج 12 / 101 ط جديد ] فتح البارى ج 7 / 361 ، ارشاد السارى ج 6 / 350 ، در المنثور ج 6 / 73 ، الغدير ج 6 / 146 ، 148 .
( 23 ) تاريخ ابن عساكر ج 5 / 112 ، البداية والنهايه ج 6 / 321 - 323 ، روضة المناظر ج 11 / 113 ، 114 ، تاريخ الخميس ج 2 / 233 اسد الغابه ج 3 / 39 ، ج 4 / 295 ، تاريخ ابى الفدا ج 1 / 158 ، الاصابه ج 1 / 414 ، 415 ، ج 2 / 209 ، ج 3 / 357 ، صواعق المحرقه ص 21 ، تاج العروس ج 8 / 75 ، تاريخ طبرى ج 3 / 21 ، [ صفحه 241 در چاپ افست بيروت ( مكتبة خياط ) بطور كامل تحريف وحذف شده است . ضمن مقابله با نسخه اصلى الحسينيه رجوع بفرماييد به تاريخ طبرى ج 3 / 277 - 280 تصحيح محمد ابو الفضل ابراهيم ] ، كامل ابن اثيرج 3 / 136 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 1 / 60 ط قديم [ = ج 1 / 179 ط جديد ] ، الغدير ج 7 / 106 ، 158 - 169 .
( 24 ) پيامبر ( ص ) به عايشه مى  فرمود " اى عايشه ! روزى بيايد كه سگان حوئب بر تو پارس كنند وتو با على جنگ مى  كنى ودر حق او ظلم مى  نمايى " . العقد الفريد ج 2 / 288 ، ( الغدير ج 3 / 189 ) . احاديث ديگرى قريب به اين مضمون از پيامبر ( ص ) نقل شده است كه كليه آنها در كتاب الغدير با ذكر بيش از سى مصدر درج است . [ الغدير ج 3 / 188 - 191 ] .
( 25 ) تاريخ طبرى ج 5 / 178 ، تاريخ ابى الفدا ج 1 / 173 ، معجم البلدان - ذيل كلمه حوئب - ج 3 / 355 ، 356 ، العقد الفريد ج 2 / 280 - 288 ، الغدير ج 3 / 190 ، 191 .
( 26 ) المحلى ج 10 / 484 مسألة 2079 ، الغدير ج 1 / 323 - 328 ، ج 9 / 393 .
( 27 ) مناقب ابن مغازلى ص 382 ، 383 ، سير اعلام النبلاء ج 3 / 269 ، صواعق المحرقه ص 137 . . . .
( 28 ) الاستيعاب ج 1 / 141 ، الاصابه ج 1 / 331 ، سير اعلام النبلاء ج 3 / 273 ، 274 ، حلية الاولياء ج 2 / 38 ، صواعق المحرقة ص 84 ، ربيع الابرار ج 4 / 208 ، 209 . السيرة الحلبيه ج 3 / 324 .
( 29 ) مرآة الجنان ج 1 / 135 ، تذكرة الخواص ص 267 .
( 30 ) تاريخ طبرى ج 6 / 267 ، كامل ابن اثير ج 4 / 330 ، البداية والنهايه ج 8 / 192 ، مجمع الزوائد ج 9 / 195 ، الاتحاف ص 23 ، صواعق المحرقه ص 131 ، رسائل جاحظ ص 295 .
( 31 ) تاريخ طبرى ج 6 / 141 - 160 ، الاغانى ج 16 / 2 - 11 ، تاريخ ابن عساكر ج 2 / 370 - 381 ، البداية والنهايه ج 8 / 49 - 55 الغدير ج 9 / 117 - 120 ، ج 11 / 37 - 70 .
( 32 ) تاريخ طبرى ج 6 / 58 - 62 ، كامل ابن اثير ج 3 / 140 - 143 ، البداية والنهايه ج 7 / 313 ، 314 ، مروج الذهب ج 2 / 39 ، الاستيعاب ج 2 / 235 ، تهذيب التهذيب ج 9 / 81 ، الغدير ج 11 / 64 - 70 .
( 33 ) انساب الاشراف ج 5 / 36 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 235 - 237 ط قديم [ = ج 3 / 40 - 44 ط جديد ] ، الغدير ج 9 / 3 - 6 .
( 34 ) صحيح بخارى - كتاب زكات وتفسير - ج 3 / 7 ، ج 7 / 94 ، 95 انساب الاشراف ج 5 / 52 - 54 ، طبقات ابن سعد ج 4 / قسمت اول / 166 ، 167 ، مروج الذهب ج 1 / 438 - 440 ، تاريخ يعقوبى ج 2 / 148 - 150 ، فتح البارى ج 3 / 212 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 240 - 242 ط قديم [ = ج 3 / 52 - 59 ط جديد ] ، كامل ابن اثير ج 3 / 43 ، العقد الفريد ج 2 / 276 ، الغدير ج 8 / 292 - 330 .
( 35 ) انساب الاشراف ج 5 / 48 ، 49 ، الامامة والسياسه ج 1 / 33 ، طبقات ابن سعد ج 3 / قسمت اول / 185 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 239 ط قديم [ = ج 3 / 47 - 52 ط جديد ] ، الاستيعاب ج 2 / 422 ، الغدير ج 9 / 15 - 20 .
( 36 ) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 286 ط قديم [ = ج 3 / 199 ط جديد ] ، كامل ابن اثير ج 3 / 183 الغدير ج 11 / 31 ، 32 .
( 37 ) تاريخ طبرى ج 8 / 276 [ = ج 7 / 188 تصحيح محمد ابو الفضل ابراهيم ] .
( 38 ) الاصابه ج 3 / 504 .
( 39 ) الغدير ج 3 / 75 ، الاعلام ج 3 / 59 [ = ج 3 / 99 ط قديم ] .
( 40 ) المحبر ص 482 .
( 41 ) المحبر ص 484 .
( 42 ) پيامبر ( ص ) خود مى  فرمود : " الاسلام بد أغريبا وسعود غريبا كما بدأ " . سنن ابن ماجه ج 2 / 477 ، سنن ترمذى ج 5 / 13 ، مسند احمد ج 1 / 398 ، ج 4 / 73 .
( 43 ) انساب الاشراف ج 5 / 33 ، الاصابه ج 3 / 638 ، تاريخ الخلفاء ص 155 ، الاغانى ج 4 / 176 - 178 ، العقد الفريد ج 2 / 277 ، الغدير ج 8 / 120 - 125 .
( 44 ) سنن بيهقى ج 8 / 234 ، 235 ، الاغانى ج 14 / 140 ، تاريخ طبرى ج 4 / 206 ، 207 ، فتوح البلدان ص 344 ، 345 ، كامل ابن اثير ج 2 / 209 ، وفيات الاعيان ج 2 / 455 ، الغدير ج 6 / 137 - 144 .
( 45 ) رجوع شود به الغدير ج 5 / 208 - 378 .
( 46 ) الغدير ج 11 / 73 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 358 ط قديم [ = ج 4 / 63 ط جديد ] .
( 47 ) مروج الذهب ج 2 / 341 ، 342 ، الاخبار الموفقيات ص 576 ، 577 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 / 463 ط قديم [ = ج 5 / 129 ، 130 ط جديد ] ، الغدير ج 10 / 283 ، 284 .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:56  توسط محمد   | 

شبهات وهابیت علیه شیعه پاسخ گفته شد

شبهات عثمان الخمیس از رهبران وهابیت به شیعه در نشست علمی پاسخ به شبهات وهابیت علیه شیعه در مدرسه مبارکه فیضیه پاسخ داده شد.

به گزارش مرکز خبر حوزه، در ادامه سلسله نشست‌های پاسخ به شبهات وهابیت علیه شیعه، شبهات عثمان الخمیس از رهبران وهابیت در کویت که در سایت‌های مختلف منعکس شده بود مورد بحث و بررسی قرار گرفت.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین حسینی قزوینی با اشاره به اینکه از شبهاتی که عثمان الخمیس و سایر علمای وهابی علیه شیعه داشته‌اند گفت: شیعیان را متهم به غلو نسبت به علم گسترده ائمه(ع) می‌کند و برای اثبات سخن خود به کتاب انوار النعمانیه سیدنعمت‌الله جزایری(ره) استناد می‌کند و آن را از کتب مورد اعتماد شیعه برمی‌شمرد.

وی افزود: کتاب انوار نعمانیه از کتب رده سوم و چهارم شیعه است و ما نیز معتقدیم که برخی از روایات آن ضعیف است.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین قزوینی گفت: اهل سنت روایات بسیاری در کتب خود از فضیلت اهل‌بیت(ع) و علم گسترده حضرت امیرالمومنین(ع) نقل کرده‌‌اند و حاکم نیشابوری از علمای برجسته اهل سنت در کتاب «معرفه اصول الحدیث» صفحه 96، ذیل آیه 45 سوره زخرف چنین فضایلی را نسبت به علی(ع) ثابت می‌کند.

وی با بیان اینکه شیعه برطهارت امیرالمومنین(ع) و اهل‌بیت(ع) به دو آیه طهارت و مباهله تمسک می‌کند گفت: چگونه است که شیعه وقتی عالم بودن را در مورد امیرالمومنین(ع) و اهل‌بیت(ع) ثابت می‌کند، غلو و شرک است ولی شما روایات بسیاری در عالم بودن افرادی مثل ابوسعید خُدری و حذیفه در سنن ترمذی و مسند ابن حنبل ذکر کرده‌اید که در آنها حذیفه تصریح کرده است پیامبر آنچه که در امت اسلام تا قیامت اتفاق خواهد افتاد را به ما خبر داده است.

وی یادآور شد: خطاب به عثمان الخمیس می‌گوییم، غلو آن نیست که شیعه درباره حضرت علی(ع) می‌گوید بلکه غلو آن است که مالک می‌گوید و تصریح می‌کند که من هیچ شبی نخوابیدم مگر اینکه در عالم رویا با پیامبر هم سخن بودم.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین قزوینی گفت: در کتب صحیح بخاری و صحیح مسلم و سایر کتب حدیثی اهل سنت نیز چنین غلوهایی نسبت به صحابه بسیار وجود دارد و در مقابل، نسبت‌های ناروایی به پیامبر می‌دهند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:56  توسط محمد   | 

پاسخ به شبهه وهابيت در خصوص شفاعت

خداوند در قرآن بت پرستان را کافر و مشرک دانسته زيرا آنها مي گفتند : بتها در نزد خدا از ما شفاعت مي کنند. شما شيعيان هم مي گوييد اهل بيت در نزد خدا از ما شفاعت مي کنند، پس کافر و مشرک هستيد !؟


شايد اين شبهه را شنيده باشيد و شايد با اون در آينده مواجه بشويد پس جواب مرحوم دواني رو به اين شبهه مي تونيد در اين نوشته بخونيد و نظرتون رو بيان کنيد.


آري خداوند ، حکم به کفر اينان نمود ، ولي منشا کفر آنها يکي از اين دو امر است : يا به خاطر ظلمي است که درباره خدا مرتکب شده اند و بوسيله آن به خدا تقرب مي جويند و يا به خاطر پرستش واسطه مذکور ، يعني بت هاست که مي گفتند : « به اين خاطر آنها را مي پرستيم که ما را به خدا نزديک مي کنند. »
لازم به ذکر نيست که اين هر دو ، ربطي به شفيع قرار دادن پيغمبران ندارد. زيرا وسيله قرار دادن آنها نه کفر است و نه شرک. به دو دليل :


1- شيعه بلکه عموم مسلمانان که شفاعت را جايز مي دانند ، از محمد بن عبدالوهاب نجدي (رئيس فرقه وهابي ها) سوال کنند : آيا در شريعت اسلام ، شفاعت هست يا نيست ؟


اگر بگويد : نيست ، چيزي را که قبلاً اعتراف نموده بود منکر شده است. (گفته بود خداوند شفاعت را به پيغمبر و هم غير او عطا کرده است زيرا در آيات قرآن اين مطلب بيان شده است )


و اگر بگويد : شفاعت در شريعت اسلام هست ، به وي مي گوئيم آيا کسي که شفاعت مي کند ، در آمرزش گناهان با خدا شريک است ؟ يا با کسي که شفاعت مي خواهد در خواستن آمرزش شريک مي باشد ؟


اگر بگويد با خدا شريک است ، براي خدا شريک قرار داده است ، و به آنچه که از آن مي گريخته گرفتار شده است. و چنانچه بگويد با مشفوع در طلب مغفرت شريک شده است ، آنچه را مسلمانان معتقدند ، اعتراف کرده است.
و اگر بگويد : شفاعت در دنيا و آخرت فرق مي کند ، مي گوئيم در اين صورت چيزي که در اين دنيا شرک است ، نمي تواند در آخرت پرستش باشد ، شرک شرک است ، خواه در دنيا باشه  ، خواه در جهنم.


2- اگر توسل جستن به شفيع ، به معني پرستش او باشد ، ديگر امر به توسل در آيه شريفه « يا ايُّها الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ ابتَغُوا اِلَيهِ الوَسيلَه » جايز نخواهد بود. زيرا منظور از وسيله چيزي است که به وسيله آن به خدا متوسل شوند. اين ديگر اختصاص به افعال عبادي ، يا مطلق طاعت ، يا کتاب و سنت ندارد ، بلکه ظاهر لفظ « وسيله » عام است، و نمي توان از معني ظاهري آن عدول کرد.


بنابراين شامل مطلق وسايلي مي شود که خدا امر نموده از آنها پيروي کنند ، و به آنها چنگ زنند ، و اينان پيغمبران هستند ، و ريسمان کشيده الهي از آسمان به زمين مي باشند که خدا مي فرمايد : « وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللهِ جميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا »
زيرا منظور از حبل ( ريسمان ) در آيه واسطه ميان خدا و بندگانست و اين معني تشبيه شده به ريسماني که دو چيز را به هم پيوند مي دهد.


با توجه به اين حقيقت ، سخن وهابي ها که مي گويند : در شريعت اسلام « واسطه » امر بيهوده اي است ،برخلاف کتاب و سنت مي باشد. زيرا « واسطه » گذشته از قرآن ، در احاديث صحيح هم وارد شده است ، مانند حديث متواتر بين شيعه و سني که پيغمبر (ص) فرمودند : « اهل بيت من در ميان شما همانند کشتي نوح است که هر کس در آن نشست ، نجات يافت ، و هر کس از آن سرپيچي نمود ، غرق شد. »


مقابل حرم با صفاي آقا امام حسين (ع)


و در حديث متواتر ديگر فرمودند : « من دو چيز گرانبها در ميان شما مي گذارم : کتاب خدا و دودمانم. مادام که دست به دامان آنها زده ايد ، هرگز گمراه نمي شويد. » معني چنگ زدن و دست به دامن آنها زدن هم اينست که در مواقع گرفتاري ، به آنها توسل جويند ، و آنها را باعث نجات خود ، از هلاکت در دنيا و آخرت بدانند.


شفاعت يعني چي ؟
شفاعت عبارت است از : جمع شدن شفيع با مشفوع (يعني شفاعت کننده با کسي که براي او شفاعت شده) در دعا و سوال. شفيع به معني جفت است ، شفاعت يعني انسان خود را با طرف مقابل ، در حاجت خواستن جفت کند ، تا با وي در خواستن حاجت از خداوند گرد آيد.
شفاعت خواستن به وسيله انبياء و اولياء ، مثل اينست که از يکي از مقربان درگاه اميري بخواهي تا تو را در کاري که با او داري ياري دهد و همراهي کند.


آيات ديگر مانند آيه « لا يَملِکونَ الشَّفاعهَ اِلّا مَن اَتَّخَذَ عِندَ الرَّحمنِ عهداً » و آيه « لا يَشفَعُونَ اِلّا لِمَن ارتضي » نشان مي دهد که شفاعت براي کسي است که پيماني از خدا گرفته و مومنان نيز شفاعت مي نمايند و ديگر اينکه شفاعت بعد از اجازه و رضاي خداوند متعال است و اگر شفاعت آنها شرک بود ، ديگر اجازه و رضاي خدا معني نداشت.
در سوره يوسف آيه 97 از زبان فرزندان يعقوب مي خوانيم « اي پدر ما ! براي ما از خدا آمرزش بخواه تا خدا گناه ما را بيامرزد که ما خطاکار بوده ايم. » و در آيه بعد حضرت يعقوب مي فرمايد : « از خدايم براي شما مغفرت طلب مي کنم. »


و همينطور آيات زياد ديگري که پيرامون مسئله شفاعت ، معناي واقعي آنرا روشن مي کند و شما مي تونيد در کتاب « فرقه وهابي و پاسخ شبهات آنها » از مرحوم دواني اونها رو مطالعه کنيد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:56  توسط محمد   | 

اسناد شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیه بدست عمر ملعون در کتب اهل سنت (جواب یک وهابی در مورد شهادت فاط

سلام

این مطلب را در جواب یکی از اهل تسنن جنوب که در مطلب( لعن و وهابیها چه میکنند )نظر داده بود نوشتم

 

 ای کاش این مسئله به این راحتی بود که شما عرض کردید

ای کاش فقط نظام معتزلی و ابن داود بجلی این حقایق را نقل کرده بودند تا شما هم میتوانستید فقط به رد این دو نفر اکتفاءکنید

اما اقای برادر اشنا

اما این حقیقت در کتب اهل تسنن چندین جا نقل شده است

دوستان ملاحظه کنید اینها فقط قسمتی از کتب است که من به ان دسترسی داشتم و خودم به شخصه انرا برسی کردم

بلاذرى و كتاب «انساب الاشراف»

احمد بن يحيى جابر بغدادى بلاذرى (متوفاى 270) نويسنده معروف و صاحب تاريخ بزرگ، اين رويداد تاريخى را در كتاب «انساب الاشراف» به نحو ياد شده در زير نقل مى كند.

انّ أبابكر أرسل إلى علىّ يريد البيعة فلم يبايع، فجاء عمر و معه فتيلة! فتلقته فاطمة على الباب.

فقالت فاطمة: يابن الخطاب، أتراك محرقاً علىّ بابي؟ قال: نعم، و ذلك أقوى فيما جاء به أبوك...2.

ابوبكر به دنبال على(عليه السلام) فرستاد تا بيعت كند، ولى على(عليه السلام) از بيعت امتناع ورزيد. سپس عمر همراه با فتيله (آتشزا) حركت كرد، و با فاطمه در مقابل باب خانه روبرو شد، فاطمه گفت: اى فرزند خطاب، مى بينم در صدد سوزاندن خانه من هستى؟! عمر گفت: بلى، اين كار كمك به چيزى است كه پدرت براى آن مبعوث شده است

!!

ابن ابى شيبه و كتاب «المصنَّف»

ابوبكر ابن ابى شيبه (159-235) مؤلف كتاب المصنَّف به سندى صحيح چنين نقل مى كند:

انّه حين بويع لأبي بكر بعد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) كان علي و الزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللّه، فيشاورونها و يرتجعون في أمرهم.

فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة، فقال: يا بنت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و اللّه ما أحد أحبَّ إلينا من أبيك و ما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك، و أيم اللّه ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن امرتهم أن يحرق عليهم البيت.

قال: فلما خرج عمر جاؤوها، فقالت: تعلمون انّ عمر قد

جاءَني، و قد حلف باللّه لئن عدتم ليُحرقنّ عليكم البيت، و أيم اللّه لَيمضين لما حلف عليه.

هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: اى دختر رسول خدا، محبوبترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو; ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند.

اين جمله را گفت و بيرون رفت، وقتى على(عليه السلام)و زبير به خانه بازگشتند، دخت گرامى پيامبر(عليها السلام) به على(عليه السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود، خانه را بر شماها بسوزاند، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد!1

يادآور شديم كه اين رويداد در كتاب «المصنف» با سند صحيح نقل شده است

ابن قتيبه و كتاب «الإمامة و السياسة»

مورّخ شهير عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينوري (212-276) از پيشوايان ادب و از نويسندگان پركار حوزه تاريخ اسلامى است، مؤلّف كتاب «تأويل مختلف الحديث»، و «ادب الكاتب» و... 3. وى در كتاب «الإمامة و السياسة» چنين مى نويسد:

انّ أبابكر رضي اللّه عنه تفقد قوماً تخلّقوا عن بيعته عند علي كرم اللّه وجهه فبعث إليهم عمر فجاء فناداهم و هم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب و قال: والّذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لاحرقنها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص انّ فيها فاطمة فقال، و إن!!4

ابوبكر از كسانى كه از بيعت با او سربرتافتند و در خانه على گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد، او به در خانه على(عليه السلام)آمد و همگان را صدا زد كه بيرون بيايند و آنان از خروج از خانه امتناع ورزيدند در اين موقع عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جان عمر در دست اوست بيرون بياييد يا خانه را بر سرتان آتش مى زنم. مردى به عمر گفت: اى اباحفص (كنيه عمر) در اين خانه، فاطمه، دختر پيامبر است، گفت: باشد!!

ابن قتيبه دنباله اين داستان را سوزناكتر و دردناكتر نوشته است، او مى گويد:

ثمّ قام عمر فمشى معه جماعة حتى أتوا فاطمة فدقّوا الباب فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها يا أبتاه رسول اللّه ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب، و ابن أبي قحافة فلما سمع القوم صوتها و بكائها انصرفوا. و بقي عمر و معه قوم فأخرجوا علياً فمضوا به إلى أبي بكر فقالوا له بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ فقالوا: إذاً و اللّه الّذى لا إله إلاّ هو نضرب عنقك...!5

عمر همراه گروهى به در خانه فاطمه آمدند، در خانه را زدند، هنگامى كه فاطمه صداى آنان را شنيد، با صداى بلند گفت: اى رسول خدا پس از تو چه مصيبت هايى به ما از فرزند خطاب و ابى قحافه رسيد، وقتى مردم كه همراه عمر بودند صداى زهرا و گريه او را شنيدند برگشتند، ولى عمر با گروهى باقى ماند و على را از خانه بيرون آوردند، نزد ابى بكر بردند و به او گفتند، بيعت كن، على(عليه السلام)گفت: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ گفتند: به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردن تو را مى زنيم...

مسلّماً اين بخش از تاريخ براى علاقمندان به شيخين بسيار سنگين و ناگوار مى باشد و لذا برخى بر آن صدد آمدند كه در نسبت كتاب به ابن قتيبه ترديد كنند، در حالى كه ابن ابى الحديد استاد فن تاريخ اين كتاب را از آثار او مى داند و پيوسته از آن مطالبى نقل مى كند، متأسفانه اين كتاب به سرنوشت تحريف دچار شده و بخشى از مطالب آن به هنگام چاپ از آن حذف شده است در حالى كه همان مطالب در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد آمده است.

«زركلى» در اعلام اين كتاب را از آثار ابن قتيبه مى داند سپس مى افزايد: كه برخى از علما در اين نسبت نظرى دارند. يعنى شك و ترديد را به ديگران نسبت مى دهد نه به خويش، همچنان كه الياس سركيس(6 اين كتاب را از آثار ابن قتيبه مى داند

.

ابن عبد ربه و كتاب «العقد الفريد»

شهاب الدين احمد معروف به «ابن عبد ربه اندلسى» مؤلف كتاب «العقد الفريد» متوفاى (463 هـ ) در كتاب خود بحثى مشروح درباره تاريخ سقيفه آورده و تحت عنوان كسانى كه از

بيعت ابى بكر تخلف جستند چنين مى نويسد:

فأمّا علي و العباس و الزبير فقعدوا في بيت فاطمة حتى بعثت إليهم أبوبكر، عمر بن الخطاب ليُخرجهم من بيت فاطمة و قال له: إن أبوا فقاتِلهم، فاقبل بقبس من نار أن يُضرم عليهم الدار، فلقيته فاطمة فقال: يا ابن الخطاب أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم، أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأُمّة!:7

على و عباس و زبير در خانه فاطمه نشسته بودند كه ابوبكر عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون كند و به او گفت: اگر بيرون نيامدند، با آنان نبرد كن! و در اين موقع عمر بن خطاب با مقدارى آتش به سوى خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را بسوزاند، در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دختر پيامبر گفت: اى فرزند خطاب آمده اى خانه ما را بسوزانى، او در پاسخ گفت: بلى مگر اين كه در آنچه امّت وارد شدند، شما نيز وارد شويد

 

مسعودى و «مروج الذهب»

مسعودى «متوفاى 325) در مروج الذهب مى نويسد:

آنگاه كه ابوبكر درحال احتضار چنين گفت: سه چيز انجام دادم و تمنا مى كردم كه اى كاش انجام نمى دادم يكى از آن سه چيز:

فوددت انّي لم أكن فتشت بيت فاطمة و ذكر في ذلك كلاماً كثيراً!8

آرزو مى كردم كه اى كاش هتك حرمت خانه زهرا را نمى كردم و در اين مورد سخن زيادى گفت!!

مسعودى با اينكه نسبت به اهل بيت گرايش هاى نسبتاً خوبى دارد; ولى باز اينجا از بازگويى سخن خليفه خوددارى كرده و با كنايه رد شده است، البتّه خدا مى داند و بندگان خدا هم اجمالاً مى دانند!

 

اقای اشنا نا گفته نماند که من شخصا  تمام این اسناد را خودم برسی کردم البته بیشتر از اینها در کتب اهل سنت در مورد این مسئله سند وجود دارد اما بضاعت من در همین حد بوده

شما میتوانید ابن داود بجلی ویا نظام معتزلی را تکذیب کنید اما نمیتوانیید صدها سند دال بر این مسئله را تکذیب کنید ودر صورتی که این همه حدیث دروغ باشد باید در صحیح بودن باقی احادیث نیز شک کرد  انهم احادیثی که پایه واصول مذهب شما بر انها بنا شده است اگر اینهمه حدیث دروغ در کتب شما وجود دارد چگونه میتوانید بر سایر احادیث اعتماد کنید واین چه مذهبی است که اینهمه در کتب معتبرش حدیث دروغ وجود دارد اما این حقیقتی است که شما با تمام سانسوری که در زمان غاصبین خلافت وجود داشت نتوانستید مخفی کنید

شاید هم بعضی ها عادت کرده اند چیزی را که باب میلشان نیست تکذیب کنند .

اما در مورد اینکه تو وهابی که حتما مث بقیه وهابی ها کریه المنظر هم که هستی

بابا شما دیگه چه ادعایی دارید شما که دستون با اسرائیل تو یه کاسس

شمایید که سوخت جتهای اسراییل رو مهیا میکنید درجنگ عراق هم شما بی غیرت ها بودید که امریکا از فرودگاهای شما و دریاهای شما جت هوا میکرد

اقای اشنا اگر ادعای مطالعت میشه برو تو احوالات شخصی محمد عبدالوهاب وابن تیمیه یه نظری بکن البته اونهم از کتب خودتون  الحق که پیرو امامشون عمر هستن

اگر هم خودتونو قبول ندارید که نباید هم داشته باشید برو کتاب خاطرات مستر هنفر رو مطالعه کن

شما کجا وشمشیر نصرت الهی کجا شمایید که شیوخ متهجرتون باید صدقه بده هر کسی که بهشون نگاه کنه

این حرفها رو بهت میزنم تا انشاالله بیشتر روی تعصبات سلفی خودت پافشاری کنی و خدا تورو با عمر وابوبکر ومعاویه خال الفاسقین محشور کنه

ال محمد کجا ودامادی ابن صهاک کجا اینهم مث اونایی که چشمتونو بهشون بستید ببندید اینهم یه دروغیه مث این دروغهایی که کتب شما از اونها پره

شما که به پیامبر دروغ میبندید  به اهلبیت هم دروغ میبندید اقا هرکسی جای شما بود هم دروغ میبست اخه چاره ای جز دروغ ندارید با این کارهایی که اولیا شما انجام دادن

در ضمن خاخام اون شیوخ کله سرختون هستن که سال یه دفعه ریشاشونو مرتب نمیکنن

من یه جون 26 ساله ام که کارم هم تو بازاره فکر نکنی حالا رفتی با یه عالم شیعی مناظره کردی

وانشاالله روزی رو میبینم که از چین وچروکهای این شهرهای خفته در خفقان سیاست مردانی همچون چمران  امام موسی صدر مجتبی هاشمی و هزار ابوذر ومیثم تمار وحجر بن عدی ظهور کنن تا بدانید ان الامر یومئذ لله

إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ

حالا هی برید خون مردم بیچاره وبی پناه عراق رو بریزید عرضه اگر داشتید این هم مسلکهای خودتونو این ناصبی های اواره رو از دست اسرائیل نجات میدادید اما بی عرضه هستید دستون تو دست مسیحیت ویهودیته چون دست پرورده اونها هستید

بیچاره ها برید از چریکهای حزب الله یاد بگیرید مگه اونها چی دارن  که شما ندارید شما که تمام دنیارو گرفتید پس چرا نمیتونید مث شیعیان حزب الله باشید

اره اقای اشنا اونها مقتداشون علی  است وشما مقتداتون عمره ابوبکره عثمانه شما نمیتونید مث اونها باشید هر مامومی تابع امام خودشه ولی در عوض میتونید مث عمر باشید برو اقا نزار برات یاد اوری کنم اونهم از کتب خودتون که فرزند صهاک چه کاره بود

برو برادر من حیفه که انسان از بین اینهمه بره بدترین رو انتخاب کنه 

...................................................................................................................

1. مصنف ابن ابى شيبه: 8/572، كتاب المغازى.

2 انساب الأشراف: 1/586 طبع دار معارف، قاهره.

3 الاعلام زركلى: 4/137.

4 الامامة و السياسة: 12، چاپ مكتبة تجارية كبرى، مصر.

5 الامامة و السياسية، ص 13.

6 معجم المطبوعات العربية: 1/212.

7 عقد الفريد: 4/93، چاپ مكتبة هلال.

 8مروج الذهب: 2/301، چاپ دار اندلس، بيروت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:56  توسط محمد   | 

در رد شبهات اهل تسنن

سلام علیکم دوستان این مطلب رو در جواب مدیر وبلاگ اسلام انلاین (سنی مذهب)نوشتم و در قسمت نظرات ایشان ثبت کردم جوابی است به شبهاتی که امروزه اهل تسنن بر مذهب حقه تشیع وارد میکنن گرچه این شبهات سالهاست که جواب داده شده اند اما خوندن ان خالی از لطف نیست

فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه اولئک  الذین هداهم الله واولئک هم اولوا الالباب

 پس بندگان مرا بشارت ده كسانى كه سخنان را مى‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى‏كنند آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنها خردمندانند سوره زمر ایه 18

سلام سخنانم رو کوتاه میکنم چون این مطلب به خودی خود بلند هست وبعضی وقتها لازمه که حتی شبهاتی به این راحتی رو در موردشون مفصلا توضیح بدی  میدونید چرا؟؟؟؟؟

چون اساسا شبهه ایجاد کردن  خیلی راحتر از جواب دادن به شبهاته  شبهات از جهل  ما نشات میگیره وانسان بلفطره جاهله و غافله کما اینکه خداوند متعال  بارها در قران کریم انسان رو غافل یادکرده اندوما در قرآن عباراتي همچون «اكثرهم لا يعلمون» و «اكثرهم لا يعقلون» و... را در قرآن مشاهده مي كنيم

مثلاایه«يعلمون ظاهرا من الحياه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون؛ به ظاهر زندگي دنيا علم دارند ولي از باطن آن يعني آخرت غافلند» (روم، آيه 7)

لذا انسان فطرتا جاهل است ودر قران میبینیم که میفرمایند

وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطونِ أُمَّهَتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شيْئاً

خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج کرد، در حالى که چيزى نمى‏دانستیدُونَ

لذا به راحتی میتوان شبه ای ایجاد کرد وبا یک شبهه انسان ممکن است حتی ایمانش را از دست بدهد البته نه هر انسانی

اما جواب دادن به شبهات کمی زمانبر وطولانی است چون لازمه مقدماتی است ولازمه علمی است  حال اینکه هر انسانی این علم را ندارد وشخص گوینده باید با تامل مخاطب را برای شنیدن جواب شبهه اماده کند  لذا دوستان  ناگزیر هستم تا اینهمه توضیح بدم ومطلب رابشکافم

اقای حامد برادر ارجمند واقایانی که از این مطلب حمایت میکنید  الحمدلله همه ما مسلمان هستیم وقران شاید قویترین وجه مشترک ما باشد

من عمدا اصرار بر این مسئله نمودم که اقای حامد خان فقط به قران اکتفا نکنن اگرچه من در رد این عقیده ایات واسناد قرانی  در کامنت های گذشته ارائه دادم داشتم

زیرا قران خود به خودی خود ممکن است با عث گمراهی شود کما اینکه در کامتنهای گذشته من ایاتی در این رابطه ارائه دادم

حالا ایه دیگر از قران که سندیست بر گواهی اینجانب

هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ

اوست كسى كه اين كتاب [قرآن‏] را بر تو فرو فرستاد. پاره‏اى از آن، آيات محكم [صريح و روشن‏] است. آنها اساس كتابند و [پاره‏اى‏] ديگر متشابهاتند [كه تأويل‏پذيرند]. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است براى فتنه‏جويى و طلب تأويل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پيروى مى‏كنند، با آنكه تأويلش را جز خدا و ريشه‏داران در دانش كسى نمى‏داند

 لذا تا اینجا مشخص شد که ایات خود دوقسمت میشوند وبرخی از ایات راباید از راسخون فی العلم که همانا عترت هستند همانهایی که در حدیث ثقلین پیامبر انها را ثقه دگر این قران نام برده اند عرضه کرد اینجاست که ما میگوییم جمله حسبنا کتاب الله  غلط است وقران به تنهایی نمیتواند مایه هدایت باشد  وباید کسی باشد که تاویل قران کریم را بداند انان که راسخون فی العلم هستند  همانهایی که در حدیث ثقلین امدند لذا مشخص شد که قران را بایددر برخی ایات تائویل کرد

این خود یک مطلب ومطلب دیگر اینکه این ایاتی که دوست ما در مطلبشان ارائه دادند ایات متشابهات هستند کما اینکه ما ایاتی ودر قران کریم داریم که ظاهرا این ایات را نقض میکنن قبل از اوردن ان ایات من یک نکنته را به اقای حامد خان که خیلی قلمشان هم بی پرواست متذکر شوم اقای حامد خان عبادت غیر از خدا یا شرک است یا کفر یا اینکه شخص اصلا خدا راقبول ندارد وکافر است لذا چیز دیگری را میپرستد یا اینکه اصلا چیزی را نمیپرستد این شخص کلا کافر است

اما مشرک کسی که خدا را قبول دارد اما در کنار خدا کسان دیگری را هم میپرستد  شما کدام شیعه را دیدید که اهل بیت یا زیارتگاههای انها را میپرستد  وقائل است اینها ربوبیت دارند  شیعه اگر چه توسل میکند  وشفیع میجوید اما تعبد غیر از خدا ندارد حالا توسل وشفاعت از دیدگاه قران کریم تا معلوم شود در خود این قران هم ایاتی هست که دلالت بر صحت امر توسل وشفاعت است

خب حالا ما شیعیان که ادعا میکنیم اهل بیت شفعای ما هستند در نزد خدا

اصولا ایا شفاعت در قران امده است؟؟؟ ایا صحیح است ایا از ان در قران ذکر شده است؟؟؟؟؟ ماچه جواز قرانی در اثبات حقانیت شفاعت وتوسلات خود داریم؟؟؟؟؟

به ایات زیر توجه بفرمایید!!!

يومئذ لاتنفع الشفاعة إلاّ من أذن له الرحمان ورضي له قولاً(

؛ در آن روز، شفاعت [به كسي] سود نبخشد، مگر كسي را كه [خداي] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد.

 بله در سوره طه ایه 109 امده است که مگر کسی که خدای رحمان  به او اذن بدهد

حالا ایات دیگر را مشاهده بفرمایید

)... من ذاالذي يشفع عنده إلاّ بإذنه يعلم مابين أيديهم وما خلفهم...(([7]) ؛ ... كيست­ آن­كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟ ... ظاهر آيه اين است كه بدون اذن او شفاعت نخواهد بود، ولي تلويحاً مي­رساند كه شفيعاني هستند كه در روز قيامت شفاعت مي­كنند

إن ربكم الله الذي خلق السماوات والأرض في ستة أيام ثم استوي علي العرش يدبر الأمر مامن شفيع إلاّ من بعد إذنه ذلكم الله ربكم فاعبدوه أفلا تذكرون(([2])؛ پروردگار شما آن خدايي است كه آسمان­ها و زمين را در شش هنگام آفريد. سپس بر عرش استيلا يافت. كار [آفرينش] را تدبير مي­كند. شفاعت­گري جز پس از اذن او نيست. اين است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستيد. آيا پند نمي­گيريد؟

 لايملكون الشفاعة إلاّ من اتخذ عند الرحمن عهداً(([9])؛ [آنان] اختيار شفاعت را ندارند، جز آن­كس كه از جانب [خداي] رحمان پيماني گرفته است.

يعني گروهي كه از خداوند وعده­ي شفاعت دريافت كرده باشند، مي­توانند شفاعت نمايند

شرط شفاعت اذن پروردگار است و اين گونه شفاعت هيچ منافاتي با آيات مختص به شفاعت خداوند ندارد، زيرا شفيع استقلال در كار خود ندارد و وساطت او به اجازه­ي پروردگار است، و او تنها مجري امر خداوند و مظهر اراده­ي حكيمانه او مي­باشد. از اين­رو اولياي الهي سبب مي­باشند و مؤثر اصلي خود خداوند است.

[2]. يونس )10( : 3

[7]. بقره )2( : 255.

[9]. مريم )19( : 87

 خب دوستان تا حالا مشخص شد که شفاعت وجود داره وشفاعت در قران ذکر شده لذا جنبه شرعی دارد پس هرکس که معتقد به شفاعت باشه مشرک یا کافر نیس واین نیست که چون من اهل بیت رو واسطه بین خودم وخدا قرار میدم اونها رو دارم عبادت میکنم و خدا رو گذاشتم کنار نه خیر شیعه قائل به اهل بیت هست ولی قائل به ربوبیت نیست وشفاعت با ربوبت فرق دارد اگر نداشت خدا اذن شفاعت در قران کریم نمیدادند

خب حالا از کجا بدونیم که عترت میتواند شفاعت کند  

طبق نص قران

يومئذ لاتنفع الشفاعة إلاّ من أذن له الرحمان ورضي له قولاً(

؛ در آن روز، شفاعت [به كسي] سود نبخشد، مگر كسي را كه [خداي] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد

خب حالا عترت سخنشان پسند خدا می اید یا خیر ؟؟؟؟

نه فقط عترت پیامبر اکرم بلکه هرکسی که خدا خدا به او اذن بدهد واز او خشنود باشد میتواند شفاعت کند

طبق حدیث ثقلین که عترت را همتراز قران ذکر کرده اند وگفته اند این دو از هم جدا نمیشوند

بله سخنانشان مقبول وپسند حضرت حق است  ونمیشود کسی که خدا از انان ناراضی باشد همتراز وثقه دیگر قران باشند

این حدیث پر برکت در بیش از 200کتاب اهل تسنن با عترت نام برده شده تنها در تعداد انگشت شماری با سنت ذکر شده است واگر لازم باشد من به شما انهم از طریق قران ثابت میکنم که سنت همان عترت است وغیر از عترت نمیتواند باشد وصحابه وخلفا سنت نبوده اند ودر حقیقت عترت با سنت فرقی ندارد

ونمیشود باب مدینه العلم سخنش پسند خدا نباشد زیرا همواره برای خدا سخن میگوید کسی که به اعتقاد خود اهل عامه هیچ گاه بت نپرستید و واولین شخصی بود که اسلام اورد وان همه مناقب که دیگر فکر نمیکنم  دوستان از انها بیخبر باشند تا من انها را ذکر کنم

لذا اهل بیت علیهم السلام قادر به شفاعت هستند که ما به انها توسل کنیم

اما توسل به مرقد این بزرگواران ایا شرک است؟؟؟؟؟؟؟

انهم جواب قرانی دارد

يا ايها الذين امنوا اتقوا اللَّه و ابتغو اليه الوسيله» مائده، 35
 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و وسيله‏اى براى تقرّب به او بجوييد

البته واضح است که شیعیان به خود مرقد توسل نمیکنند  اگر اینگونه بود انها به خود زحمت نمیدادند تا از ایران به عراق وکربلا بروند همین ایران مرقدی میساختند وبه ان توسل میکردند پس معلوم میگردد توسل در حقیقت به صاحب مرقد است نه به خود مرقد خب حالا شیعیان به زیارت مراقد اهل بیت بروند وانها را وسیله قرار بدهند ایا شرک است!!!!!

الحمدلله شما همه قران میخوانید وحسبنا کتاب الله میگویید ایا جریان پیراهن حضرت یوسف را نمیدانی

إذهبوا بقميصي  هذا فألقوه علي  وجه أبي  يأت بصيراً» اين پيراهن مرا با خود ببرند و بر صورت پدرم (يعقوب) افكنيد تا ديدگانش بينا گرد

سوره مبارک یوسف ایه 93

خب به نظر شما حضرت یوسف مشرک بودند ایا پیامبر خدا بر خدا شرک میورزد  انهم شرک که گناهی نابخشودنیست ومستوجب اتش جهنم است

خب حالا بریم سراغ حضرت یعقوب ببینیم ایشون چکار میکنن!!

 «فلما أن جاء البشير ألقاه علي  وجهه فارتدّ بصيراً»آنگاه كه مژده دهنده، آن پيراهن را بر رخسار او افكند، بينايي  وي  بازگشت

سوره مبارک یوسف ایه 96

میبینیم که حضرت یعقوب هم با پیراهن حضرت یوسف بینا شدند و این پیراهن وسیله ای میشود برای شفای حضرت یعقوب

ایا پیامبران الهی شرک میورزیدند؟؟؟؟؟

چرا خدادر قران این کار حضرت یوسف و حضرت یعقوب را ملامت نکردند

اگر یک پیراهن شفا میدهد ایا اهل بیت نمیتوانند شفا دهند امیرمومنان نمیتواند پیامبر نمیتواند ؟!!!!!!!!!!!

عجیب است فکر کنیم اینها نمیتوانند واسطه شوند شفیع شوند اما پیراهن حضرت یوسف میتواند وسیله شود

اگر تمسک به ضریح از نظر خدا مقبوح است چگونه تمسک به یک پیراهن مقبوح نیست

 دوستان این نظر قرانی من بود البته بازهم مثال قرانی دارم ولی متاسفانه با کمبود وقت مواجه هستم

 در ضمن نظر عقلی ونقلی هم بر این مسئله دارم که تحقیق این حقیر است

اگر مایل باشید در اختیارتون قرار میدم

دوستان شده تا حالا از باباتون پول  تو جیبی بخواید ؟

 

 

برگرفته شده از وبلاگ ال طه خادم اهل بیت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:56  توسط محمد   | 

خطبه الغدیر

1.     اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَدَنا فى تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فى سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فى اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عِلْماً وَ هُوَ فى مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميداً لَمْ يَزَلْ، مَحْموداً لايَزالُ (وَ مَجيداً لايَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعيداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَيْهِ يَعُودُ).

[1] ستایش خدای را سزاست که در یگانه گی اش بلند مرتبه و در تنهای اش به آفریدگان نزدیک است. سلطنتش پر جلال و در ارکان آفرینش اش بزرگ است، بر همه چیز احاطه دارد بی آنکه مکان گیرد و جابه جا شود و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.همواره ستوده بوده وخواهد بود ، مجد و بزرگی او را پایانی نیست آغاز و انجام از او و برگشت تمامی امور به سوی اوست .

 

2.   بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِى الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُالْأَرَضينَ وَالسّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ. كَريمٌ حَليمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ.

لا يَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إِلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ 

[2] اوست آفریننده ی آسمان ها و گستراننده ی زمین ها و حکمران آنها . دور و منزه از خصایص آفریده هاست و در منزه بودن خود نیز از تقدیس همگان برتر. هموست پروردگار فرشتگان و روح ، افزونی بخش بر آفریدگان ، و بخشنده ی بر همه موجودات است ، به نیم نگاهی دیده ها را ببیند و دیده ها هرگز او را نبینند .کریم و بردبار و شکیباست .

رحمتش جهان شمول و عطایش منت گزار در انتقام و کیفر سزاواران عذاب بی شتاب است .

3.   قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ، والغَلَبَةُ على كُلِّ شَى‏ءٍ والقُوَّةُ فى كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلى‏ كُلِّ شَئٍ وَلَيْسَ مِثْلَهُ شَىْ‏ءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّىْ‏ءِ حينَ لاشَىْ‏ءَ دائمٌ حَىٌّ وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزيزُالْحَكيمُ.

[3] بر نهان ها آگاه و بر درون ها دانا ، پوشیده ها بر او آشکار و پنهان ها بر او روشن است .بر هر هستی فراگیر و چیره . نیروی آفریدگان از او و توانایی بر هر پدیده ویژه ی اوست ، او را همانندی نیست .

در تاریکستان لاشیء او هستی بخش هر هستی است جاودانه و زنده و عدل گستر ، خداوندی جز او نباشد و اوست ارجمند و حکیم .

4.   جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَلايَجِدُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَمِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلى‏ نَفْسِهِ.

[4] دیده ها رابر او راهی نیست و اوست  که دیده ها را دریابد و اوست بر پنهانی ها آگاه و بر کارها دانا ، از دیدن ، کسی وصفش را نیابد و بر چگونگی او از نهان و آشکار دست نیازد مگر او-عز وجل –راه نماید و خود را بشناساند.

5.   وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اَللَّهُ ألَّذى مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذى يَغْشَى الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذى يُنْفِذُ أَمْرَهُوَ بِلامُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَلامَعَهُ شَريكٌ فى تَقْديرِهِ وَلايُعاوَنُ فى تَدْبيرِهِ.

[5] گواهی می دهم که او « الله » است همو که تنزهش سراسر روزگاران را فرا گرفته و پرتوش ابدیت را شامل  است . فرمانش را بی مشاور اجراکند و تقدیرش را بی شریک امضاء وهستی را بی یاور سامان دهد ،

6.   صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلى‏ غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَلا تَكَلُّفٍ وَلاَ احْتِيالٍ. أَنْشَأَها فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَاللَّهُ الَّذى لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، اَلْحَسَنُ الصَّنيعَةِ، الْعَدْلُ الَّذى لايَجُوُر، وَالْأَكْرَمُ الَّذى تَرْجِعُ إِلَيْهِ الْأُمُورُ.

[6] صورت آفرینش اورا الگویی نبوده ، آفریدگان را بدون یاور و سختی و حیله ، هستی بخشیده است جهان با ایجاد او موجود و با آفرینش او پدیدار شده است .

پس اوست « الله » و معبودی جز او نیست هم او که صنعش استوار و ساختمان آفرینش اش زیباست . دادگری که ستم روا نمی دارد و بخشنده ترین که کارها به او باز می گردد.

7.   وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اللَّهُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَاسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِهَيْبَتِهِ.

[7] و گواهی می دهم که او الله است که هر هستی  در برابر بزرگی اش فروتن و در مقابل ارجمندی اش رام و به توانایش تسلیم و به هیبت اش خاضع است

8.    مَلِكُ الْاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمّىً. يُكَوِّرُالَّليْلَ عَلَى‏النَّهارِ وَيُكَوِّرُالنَّهارَ عَلَى الَّليْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثاً. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.

[8] پادشاه هستی ها و چرخاننده ی سپهرها و رام کننده ی آفتاب و ماه که هریک تا اجل معین جریان یابند .

او پرده ی شب را به روز و پرده ی روز را به شب –که شتابان در پی شب است  -(اعراف/54) به پیچد هم او شکننده ی هر ستمگر باطل گرا و نابود کننده ی هر شیطان سرکش است ،

9 - لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ يَشاءُ فَيُمْضي، وَيُريدُ فَيَقْضي، وَيَعْلَمُ فَيُحْصي، وَيُميتُ وَيُحْيي، وَيُفْقِرُ وَيُغْني، وَيُضْحِكُ وَيُبْكي، (وَيُدْني وَ يُقْصي) وَيَمْنَعُ وَ يُعْطى، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَديرٌ.

[9] نه او را ناسازی باشد و نه برایش مانند و انبازی، یکتا وبی نیاز ، نه زاده و نه زائیده شده و او را همتایی نبوده (سوره اخلاص)، خداوند یگانه و پروردگار بزرگوار  است . بخواهد به انجام رساند ، اراده کند و حکم نماید ، بداند و بشمارد ، بمیراند و زنده کند ، نیازمند و بی نیاز فرماید ، بخنداند و بگریاند نزدیک آورد و دور برد ،باز دارد و عطا کند اوراست پادشاهی و ستایش ، به دست توانای اوست تمام نیکی و هم اوست بر همه چیز توانا.

10 - يُولِجُ الَّليْلَ فِى النَّهارِ وَيُولِجُ النَّهارَ فىِ الَّليْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزيزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِى الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ، الَّذى لايُشْكِلُ عَلَيْهِ شَىْ‏ءٌ، وَ لايَضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَلايُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّينَ. اَلْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَرَبُّ الْعالَمينَ. الَّذِى اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ يَشْكُرَهُ وَيَحْمَدَهُ (عَلى‏ كُلِّ حالٍ).

[10] شب را در روز و روز را در شب فرو برد ،جز او خداوندی نباشد گرانقدر و آمرزنده ،پذیرنده ی دعا و افزاینده ی عطا، برشمارنده نفس ها و پروردگار پری و انسان ، چیزی بر او مشکل ننماید .

فریاد فریاد کنندگان ، او را آزرده نکند و اصرارِ اصرار کنندگان او را به ستوه نیاورد .نیکوکاران را نگاهدار و رستگاران را یار ، مومنان را صاحب اختیار و جهانیان را پروردگار است ،هم او که در همه ی احوال سزاوار سپاس و ستایش آفریدگان است.

11 - أَحْمَدُهُ كَثيراً وَأَشْكُرُهُ دائماً عَلَى السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطيعُ وَأُبادِرُ إِلى‏ كُلِّ مايَرْضاهُ وَأَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَِنَّهُ اللَّهُ الَّذى لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَلايُخافُ جَورُهُ.

[11] او را ستایش فراوان و سپاس جاودانه می گویم در شادی ورنج و آسایش و سختی و به او و فرشتگان و نبشته ها و فرستاده هایش ایمان داشته فرمان او را گردن می گذارم و اطاعت می کنم وبه سوی هرآنچه مایه ی خوشنودی اوست ، می شتابم و به حکم و فرمان او تسلیم ،چرا که به فرمان بری او شایق واز کیفر او ترسانم زیرا او خدایی است که کسی از مکرش در امان نبوده و از ستم اش ترسان نباشد (زیرا او را ستمی نیست).

12 - وَأُقِرُّلَهُ عَلى‏ نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَأُؤَدّى ما أَوْحى بِهِ إِلَىَّ حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّى أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ - لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنى أَنِّى إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَىَّ (فى حَقِّ عَلِىٍّ) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَتَعالَى الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَاللَّهُ الْكافِى الْكَريمُ. فَأَوْحى إِلَىَّ: (بِسْمِ‏اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، يا أَيُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ــ فى عَلِىٍّ يَعْنى فِى الْخِلاَفَةِ لِعَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ ــ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

[12] و اکنون به بندگی خویش و پروردگاری او گواهی میدهم ، و وظیفه ی خود را در آنچه وحی شده انجام میدهم مباد از سوی او عذابی فرود آید که کسی را یارای دور ساختن آن از من نباشد هرچند توانش بسیار ، دوستی اش - با من - خالص باشد. خداوندی جز او نیست. چرا که به من هشدار داده که اگر آنچه در حق علی نازل کرده ،به مردم ابلاغ نکنم ، وظیفه ی رسالتش را انجام نداده ام و خود او –تبارک وتعالی– امنیت از آزار مردم را برایم تضمین کرده و البته که او بسنده و بخشنده است . پس آنگاه خداوند چنین وحی ام فرمود:

«به نام خداوند همه مهر مهرورز ای فرستاده ی ما آنچه از سوی پروردگارت درباره علی و جانشینی او بر تو فرو فرستادیم به مردم برسان وگرنه رسالت خداوندی را به انجام نرسانده ای و او تو را از آسیب مردمان نگاه میدارد ..»(مائده/67).

13 - مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ تَعالى إِلَىَّ، وَ أَنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآيَةِ: إِنَّ جَبْرئيلَ هَبَطَ إِلَىَّ مِراراً ثَلاثاً يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أَبْيَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِىَّ بْنَ أَبى طالِبٍ أَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى (عَلى‏ أُمَّتى) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى‏ إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى وَهُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَاللَّهِ وَ رَسُولِهِ،

وَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ عَلَىَّ بِذالِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ (هِىَ): (إِنَّما وَلِيُّكُمُ‏اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُواالَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ و وَيُؤْتونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)، وَ عَلِىُّ بْنُ أَبى طالِبٍ الَّذى أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى‏الزَّكاةَ وَهُوَ راكِعٌ يُريدُاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فى كُلِّ حالٍ.

 [13] هان مردمان ! در تبلیغ آنچه خداوند بر من نازل فرموده کوتاهی نکرده ام و اکنون سبب نزول آیه را بیان می کنم : همانا جبرئیل از سوی سلام پروردگارم –که تنها او سلام است - سه مرتبه بر من فرود آمد و فرمانی آورد که در این مکان به پا خیزم و به هر سفید و سیاهی اعلام کنم که علی بن ابیطالب برادر وصی و جانشین من در میان امت و امام پس از من است هم او که جایگاه اش نسبت به من به سان هارون نسبت به موسی است مگر این که پیامبری پس از من نخواهد بود و او پس از خدا و رسول او صاحب اختیار شماست و خداوند تبارک و تعالی آیه ای بر من نازل فرموده که « همانا تنها ولی و سرپرست و صاحب اختیار شما خداوند و پیامبرش و موءمنانی اند که نماز به پا می دارند و در رکوع زکات می پردازند ...» (مائده/55) و قطعاً علی بن ابیطالب نماز بر پا داشته و در رکوع زکات پرداخته و پیوسته خداخواه است  

14 - َسَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ (السَّلامَ) عَنْ تَبْليغِ ذالِكَ إِليْكُمْ - أَيُّهَاالنّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَإِدغالِ اللّائمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالْإِسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ‏اللَّهُ فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَيْسَ فى قُلوبِهِمْ، وَيَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَاللَّهِ عَظيمٌ.

[14] و من از جبرئیل در خواستم که از خداوند سلام اجازه کند و مرا از ماموریت تبلیغ به شما معاف دارد زیرا کمی پرهیزگاران و فزونی منافقان و دسیسه ملامت گران و مکر مسخره کنندگان اسلام را میدانم همانان که خداوند در وصفشان در کتاب خود فرموده : «...به زبان می گویند آن را که در دلهایشان نیست و آن را اندک و آسان می شمارند حال آنکه نزد خداوند بس بزرگ است...»(نور/15)

وَكَثْرَةِ أَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّى‏ سَمَّونى أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّى كَذالِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إِيّاىَ وَ إِقْبالى عَلَيْهِ (وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنِّى) حَتّى‏ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فى ذالِكَ (وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذونَ النَّبِىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ ـ (عَلَى‏الَّذينَ يَزْعَُمونَ أَنَّهُ أُذُنٌ) ـ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رحْمَةٌ لِلَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ و الَّذینَ یُؤذُنَ رَسوُلَ اللهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ) . وَلَوْشِئْتُ أَنْ أُسَمِّىَ الْقائلينَ بِذالِكَ بِأَسْمائهِمْ لَسَمَّيْتُ وَأَنْ أُوْمِئَ إِلَيْهِمْ بِأَعْيانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَأَنْ أَدُلَّ عَلَيْهِمُ لَدَلَلْتُ، وَلكِنِّى وَاللَّهِ فى أُمورِهمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ.

[15] و نیز از آن روی که منافقان بارها مرا آزار رسانیده اند تا بدان جاکه مرا اذن (سخن شنو و زود باور ) نامیده اند به خاطر همراهی افزون و تمایل و پذیرش علی از من و توجه ویژه ی من به او ،تا بدان جا که خداوند آیه ای فرو فرستاد (توبه/61) « و از آنان اند کسانی که پیامبر خدا را آزرده ، گویند او سخن شنو و زود باور است بگو آری او سخن شنو ست بر علیه آنان که گمان می کنند او تنها سخن می شنو د –لیکن به خیر شماست او(پیامبر) به خدا ایمان دارد و اهل ایمان را تصدیق کرده راستگو می انگارد و همو رحمت است برای ایمانیان شما و البته برای آنان که او را ازار دهند عذابی دردناک خواهد بود...»

و اگر می خواستم نام گویندگان چنین سخن را بر زبان آورم و به آنان اشارت کنم و مردمان را به سویشان هدایت کنم ( که آنان را شناسایی کنند ) میتوانستم.لیکن به خدا سوگند در کارشان کرامت نموده لب فرو بستم .

 16 - وَكُلُّ ذالِكَ لايَرْضَى اللَّهُ مِنّى إِلاّ أَنْ أُبَلِّغَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَىَّ (فى حَقِّ عَلِىٍّ)، ثُمَّ تلا: (يا أَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِىٍّ - وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ). 

[16] با این حال خداوند از من خشنود نخواهد شد مگر فرمان او را در حق علی به شما ابلاغ کنم . آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین خواند :

«...ای پیامبر ! آنچه –در حق علی - از سوی پروردگارت بر تو فرود آمده ابلاغ کن و گرنه رسالت او را انجام نداده ای و البته خداوند تو را از آسیب مردمان  نگاه می دارد ...»(مائده/67)

17 - فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِكَ فيهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَالْحاضِرِ، وَ عَلَى‏الْعَجَمِىِّ وَالْعَرَبىِّ، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوكِ وَالصَّغيرِ وَالْكَبيرِ، وَ عَلَى‏الْأَبْيَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلى‏ كُلِّ مُوَحِّدٍ، ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَاللَّهُ لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ

[17] هان مردمان ! بدانید این آیه درباره اوست ژرفای آن را بفهمید و بدانید که خداوند او را سرپرست و امام شما قرار داده و پیرویش را بر مهاجران و انصار واجب کرده و بر پیروان آنان در نیکی ، و بر صحرانشینان و شهروندان ،و بر عجم و عرب و آزاد و برده و کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و هر یکتا پرست.

(هشدار) اجرای فرمانش لازم ، امرش نافذ ، ناسازگارش رانده ، پیرو و باور کننده اش در مهر است البته که خداوند او و شنوایان سخن اش و پیروان راهش را آمرزیده است

18 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ فى هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطيعوا وَانْقادوا لاَِمْرِ(اللَّهِ) رَبِّكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَإِلاهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِيُّهُ الُْمخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ إِمامُكُمْ بِأَمْرِاللَّهِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ فى ذُرِّيَّتى مِنْ وُلْدِهِ إِلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَرَسولَهُ.

[18] هان مردمان ! برای آخرین بار در این اجتماع به پا ایستاده (با شما سخن می گویم) سخنم را شنیده پیروی کنید و فرمان پروردگارتان را گردن گذارید که خداوند عزّوجلّ صاحب اختیار و سرپرست و معبود شماست و سپس سرپرست شما ، فرستاده و پیامبر اوست که اکنون با شما سخن می گوید و پس از من به فرمان او ، علی ولی و امام شماست و سپس امامت ، در فرزندان من از نسل علی خواهد بود تا برپایی رستاخیز که خدا و رسول او را دیدار کنید .

19 - لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ اللَّهُ (عَلَيْكُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِى الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَنى رَبِّى مِنْ كِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَيْهِ.

[19] روا نیست مگر آنچه خدا و رسول و امامان روا دانند و ناروا نباشد مگر آنچه آنان ناروا دانند ، و خداوند عز و جل هم روا و هم ناروا را بمن شناسانده  و من آموخته هایم را از کتاب خدا و حلال وحرام او را در اختیار علی گذاشته ام. 

20 - مَعاشِرَالنّاسِ،(فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ‏اللَّهُ فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَيْتُهُ فى إِمامِ الْمُتَّقينَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبينُ (الَّذى ذَكَرَهُ اللَّهُ فى سُورَةِ يس: (وَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ فى إِمامٍ مُبينٍ).

[20] هان مردمان !او را برتر دانید ، هیچ دانشی نیست مگر اینکه خداوند در جان من نبشته و من تمامی آن را در جان علی امام پرهیزگاران ضبط کرده ام ،و دانشی نبوده مگر اینکه آن را به علی آموخته ام او پیشوای روشنگر است که خداوند در سوره یاسین از او گفتگو کرده :« و علم هر چیز را در امام مبین برشمرده ایم...»( یس / 12)

 21 - مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَالَّذى يَهدي إِلَى الْحَقِّ وَيَعْمَلُ بِهِ، وَيُزْهِقُ الْباطِلَ وَيَنْهى عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِى‏اللَّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.

[21] هان مردمان ! او را فراموش نکنید و از امامتش رو برنتابید و از سرپرستیش نگریزید چرا که شما را به درستی و راستی خوانده و خود نیز بدان عمل می کند ، او باطل را نابود و شما را از آن باز دارد و هرگز نکوهش نکوهش گران او را از کار باز ندارد .

22 - أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ (لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَى الْايمانِ بى أَحَدٌ)، وَالَّذى فَدى رَسُولَ‏اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَالَّذى كانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَلا أَحَدَ يَعْبُدُاللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ.

[22] او نخستین مومن به خدا و رسول اوست و کسی در ایمان به من از او سبقت نجسته و همو جان خود را فدای رسول خدا کرده با او همراه بو ده است تنها او همراه رسول خدا عبادت می کرد و جز او از مردان کسی چنین نبو د .

23 - (أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَاللّهَ مَعى. أَمَرْتُهُ عَنِ‏اللّهِ أَنْ يَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِياً لى بِنَفْسِهِ).

[23] علی اولین نماز گزار و پرستش کننده ی همراه من است از جانب خدا وند به او دستور دادم تا (در شب هجرت )در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده پذیرفت که جان خود را فدای من کند .

24 - مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ.

[24] هان مردمان ! او را برتر بدانید که خداوند او را برتری داده  و پیشوایی او را پذیرا با شید که خداوند او را (به امامت )نصب کرده است .

25 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ اللّهِ، وَلَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى أَحَدٍ أَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَلَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَفْعَلَ ذالِكَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ يُعَذِّبَهُ عَذاباً نُكْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.

[25] هان مردمان ! او امام از جانب خداست و خداوند هرگز توبه ی منکر اورا نپذیرد و چنین کسی را  نیامرزد این است روش قطعی خداوند درباره ناسازگار با امامت علی ،و حتماً او را به عذاب دردناک جاودانه کیفر خواهد کرد . پس ، از مخالفت او بهراسید وگرنه در آتشی در خواهید شد که آتش گیره ی آن مردمانند و سنگ که برای حق ستیزان آماده شده است .

26 - مَعاشِرَالنّاسِ، بى ـ وَاللَّهِ ـ بَشَّرَالْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلينَ، وَأَنَا ـ (وَاللَّهِ) ـ خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلينَ والْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الَْمخْلوقينَ مِنْ أَهْلِ السَّماواتِ وَالْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذالِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْ‏ءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما أُنْزِلَ إِلَىَّ، وَمَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاكُّ فينا فِى‏النّارِ.

[26] هان مردمان! به خدا که پیامبران پیشین به ظهورم بشارت داده اند و همانا من فرجام آنان و برهان بر آفریدگان آسمانیان  و زمینیانم ، آن کسی که راستی و درستی مرا باور نکند به کفر جاهلی گذشته در آمده و تردید در سخنان امروزم همسنگ تردید در تمامی محتوای رسالت من است و ناباوری در امامت یکی از امامان  به سان ناباوری در تمامی آنان است و جایگاه ناباوران امامت ما آتش دوزخ خواهد بود .

27 - مَعاشِرَالنّاسِ، حَبانِىَ‏اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَىَّ وَ إِحْساناً مِنْهُ إِلَىَّ وَلا إِلاهَ إِلاّهُوَ، أَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنِّى أَبَدَ الْآبِدينَ وَدَهْرَالدّاهِرينَ وَ عَلى‏ كُلِّ حالٍ.

[27] هان مردمان خداوند عز و جل از روی منت و احسان خویش این برتری را به من پیش کش کرده و خدایی جز او نیست . هشدار که تمامی ستایش های من در تمامی روزگاران و هر حال و مقام ، ویژه ی اوست .

28 - مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ما أَنْزَلَ اللَّهُ الرِّزْقَ وَبَقِىَ الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ قَوْلى هذا وَلَمْ يُوافِقْهُ. أَلا إِنَّ جَبْرئيلَ خَبَّرنى عَنِ اللَّهِ تَعالى بِذالِكَ وَيَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّاً وَلَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى»، (وَلْتَنْظُرْنَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوااللَّهَ ـ أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ـ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ).

[28] هان مردمان ! علی را برتر دانید که او برترین از مردان و زنان ، پس از من است تا آن هنگام که آفرینش برپاست و روزیشان فرود آید دور دور باد از مهر خداوند و خشم خشم باد بر آن که این گفته ام را نپذیرد و بامن سازگار نباشد .هان! آگاه باشید جبرئیل سه بار از سوی خداوند خبرم داد هرکه با علی ستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد نفرین و خشم من بر او باد ، البته بایست هرکس بنگرد که برای فردای خویش چه پیش فرستاده پس تقوا پیشه کنید و از ناسازی با علی بپرهیزید ، مباد گامهایتان پس از استواری در لغزد و همانا خداوند بر کردارتان آگاه است .

29 - مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ اللَّهِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ العَزيزِ، فَقالَ تعالى‏ (مُخْبِراً عَمَّنْ يُخالِفُهُ): (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللَّهِ).

 

[29] هان مردمان! او هم جوار و هم سایه ی خداست که در کتاب گرانقدر خود ( قرآن ) او را یاد کرده و درباره ستیزندگان با او فرموده : « ... مباد کسی در روز رستاخیز بگوید افسوس که درباره ی هم جوار و همسایه ی خداوند کوتاهی کرده ام

30 - مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَانْظُرُوا إِلى مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللَّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إِلاَّ الَّذى أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلىَّ وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِيَدَىَّ) وَ مُعْلِمُكُمْ: أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ أَبى طالِبٍ أَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَىَّ.

[30] هان مردمان! در قرآن اندیشه کنید و ژرفای آیات آن را دریابید و بر محکماتش نظر کنید و از متشابهات آن پیروی ننمایید. به خداوند سوگند که باطن ها و تفسیر آن را روشن نمی کند مگر همین که دست و بازوی او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام می دارم که هر آن کس که من سرپرست اویم این علی سرپرست اوست و او علی ، فرزند ابی طالب، برادر و وصّی من است. ولایت و سرپرستی او حکمی از سوی خداست که بر من فرو فرستاده است.

31 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِيّاً وَالطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدى (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَ‏الْحَوْضَ. أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ اللَّهِ فى خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ فى أَرْضِهِ.

[31] هان مردمان! همانا علی و پاکانِ از فرزندانم از نسل او یادگار گران سنگ کوچک ترند و قرآن یادگار ارزشمند بزرگتر. هر یک از این دو از دیگر همراه خود حکایت می کند و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.هان! آنان امانت داران خدا در میان آفریدگان و حاکمان او در زمین اند. هشدار که من وظیفه ی خود را ادا کردم.

32 - أَلاوَقَدْ أَدَّيْتُ، أَلاوَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ،

[32] هان! من وظیفه ام را ابلاغ کردم و به گوش شما رساندم. هشدار که روشن نمودم. بدانید که این سخن خدا بود و من از سوی او سخن گفتم.

33 - أَلاإِنَّهُ لا «أَميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أَخى هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدى لاَِحَدٍ غَيْرِهِ

[33] هان بدانید! هرگز به جز این برادرم کسی نباید امیرالمومنین خوانده شود. هشدار که پس از من امارت مومنان بر کسی جز او روا نباشد.

34 - ثم قال: «ايهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلى‏ بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالوا: اَللَّهُ و رَسُولُهُ. فَقالَ: اَلا من كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلىٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.

[34] سپس فرمود : مردمان ! کیست سزاوارتر از شمایان به شما ؟ گفتند : خداوند و رسول او . آنگاه فرمود : آن که من سرپرست اویم پس این علی ولی و سرپرست اوست . خداوندا پذیرای ولایت او را دوست بدار و دشمن او را دشمن دار و یار او را یاری کن و رهاکننده ی او را تنها گذار .

 35 - مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِىٌّ أخى وَ وَصيىّ وَ واعي عِلْمى، وَ خَليفَتى فى اُمَّتى عَلى‏ مَنْ آمَنَ بى وَعَلى‏ تَفْسيرِ كِتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعي إِلَيْهِ وَالْعامِلُ بِما يَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالي عَلى‏ طاعَتِهِ وَالنّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ.

[35] هان مردمان ! این علی است برادر و وصی و نگاهبان دانش من و جای نشین من در میان امت وایمان آورندگان به من و بر تفسیر کتاب خدا ، او مردمان را به سوی خدا بخواند و به آنچه موجب خشنودی اوست عمل کند و با دشمنان او ستیز نماید. او سرپرست فرمانبرداری خدا باشد و بازدارنده از نافرمانی او .

36 - إِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ اللّهِ وَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ وَالْإمامُ الْهادي مِنَ‏اللَّهِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ بِأَمْرِاللَّهِ.

[36] همانا اوست جانشین رسول الله و فرمانروای ایمانیان ، و از سوی خدا پیشوای هدایتگر .اوست پیکار کننده ی با پیمان شکنان ، رویگردانان از راستی و درستی و بدر رفته گان از دین.

37 - يَقُولُ‏اللَّهُ: (مايُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ). بِأَمْرِكَ يارَبِّ أَقولُ: اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.

[37] خداوند فرماید: « فرمان من دگرگونی نمی پذیرد. » پروردگارا، اکنون به فرمان تو می گویم : خداوندا دوست داران او را دوست دار و دشمنانش را دشمن. پشتیبانان او را پشتیبانی، یارانش را یاری کن و خودداری کنندگان از یاری اش را رها کن. ناباورانش را از مهرت بران و خشم خود را بر آنان فرود آور.

38 - اَللَّهُمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ الْآيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَتَبْيينِ ذالِكَ وَنَصْبِكَ إِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً)، وَ قُلْتَ : (إنَّ الدّینَ عِنْدَ اللهِ اْلإسْلامُ) ، وَ قُلْتَ : (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَالْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِى الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ).

 [38] معبودا ! تو خود در هنگام بیان ولایت علی و برپایی او فرمودی : « امروز آیین شما را به کمال و نعمتم رابرای شما تمام نمودم و با خشنودی اسلام را دین شما قرار دادم.( مائده/ 5) » و نیز گفتی: « همانا دین در نزد خدا تنها اسلام است.(آل عمران/19) » و فرمودی:« و آنکه به جز اسلام دینی بجوید از او پذیرفته نبوده درجهان دیگر در شمار زیانکاران خواهد بود.(آل عمران/85)»

39 - اَللَّهُمَّ إِنِّى أُشْهِدُكَ أَنِّى قَدْ بَلَّغْتُ.

[39] خداوندا تو را گواه می گیرم که پیام تو را به مردمان رساندم.

40 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَكْمَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ دينَكُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَى‏اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِى‏الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) وَ فِى النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ يُنْظَرونَ).

[40] هان مردمان! خداوند عزوجل دین را با امامت علی تکمیل نمود. اینک آنان که از او و جانشینانش از فرزندان من و از نسل او - تا برپایی رستاخیز و عرضه بر خدا - پیروی نکنند کرده هایشان در دو جهان بیهوده بوده در آتش دوزخ جاودانه خواهند بود. « به گونه ای که نه از عذابشان کاسته و نه بر ایشان فرصتی برای نجات خواهد بود. (بقره/161)»

41 - مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِىٌّ، أَنْصَرُكُمْ لى وَأَحَقُّكُمْ بى وَأَقْرَبُكُمْ إِلَىَّ وَأَعَزُّكُمْ عَلَىَّ، وَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِيانِ. وَ مانَزَلَتْ آيَةُ رِضاً (فى الْقُرْآنِ) إِلاّ فيهِ، وَلا خاطَبَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى‏الْقُرْآنِ إِلاّ فيهِ، وَلاشَهِدَ اللَّهُ بِالْجَنَّةِ فى (هَلْ أَتى عَلَى الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فى سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَيْرَهُ.

[41] هان مردمان! این علی است یاورترین، سزاوارترین، نزدیک ترین و گرانقدرترین شما نزد من و خداوند عزوجل و من از او خشنودیم. آیه ی رضایتی در قرآن نیست مگر درباره او و هرگاه خداوند ایمانیان را خطابی نموده به او آغاز کرده . و آیه ی ستایشی نازل نگشته مگر درباره ی او و در سوره ی « هل اتی علی الانسان » گواهی بر بهشت نداده مگر برای او و آن را در حق غیر او فرود نیاورده و به وسیله آن آیه جز او را نستوده است.

42 - مَعاشِرَالنّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللَّهِ وَالُْمجادِلُ عَنْ رَسُولِ‏اللَّهِ، وَ هُوَالتَّقِىُّ النَّقِىُّ الْهادِى الْمَهْدِىُّ. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبىٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِىٍّ (وَبَنُوهُ خَيْرُالْأَوْصِياءِ). مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلِّ نَبِىٍّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِ (أَميرِالْمُؤْمِنينَ) عَلِىٍّ.

[42] هان مردمان! علی یاور دین خدا، دفاع کننده از رسول اوست و هم او پرهیزکار پاکیزه و رهنمای ارشاد شده« به دست خود خدا است. » پیامبرتان برترین پیامبران، جانشین اش برترین جانشینان و فرزندانش بهترین اوصیایند.هان مردمان! فرزندان پیامبران از نسل آنانند و فرزندان من از نسل امیرالمومنین علی است.

43 - مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْليسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلاتَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُكُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُكُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَى‏الْأَرضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ، وَهُوَ صَفْوَةُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَكَيْفَ بِكُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أَعْداءُاللَّهِ.

[43] هان مردمان! به راستی که شیطان اغواگر آدم را با رشک از بهشت رانده. مباد شما به علی رشک ورزید که آنگاه کرده هایتان نابود و گام هایتان لرزان خواهد شد. آدم به خاطر یک اشتباه به زمین هبوط کرد حال آنکه برگزیده خداوند عزوجل بود. پس چگونه خواهید بود که شما شمایید و دشمنان خدا نیز از میان شمایند.

44 - أَلاوَإِنَّهُ لايُبْغِضُ عَلِيّاً إِلاّشَقِىٌّ، وَلا يُوالى عَلِيّاً إِلاَّ تَقِىٌّ، وَلايُؤْمِنُ بِهِ إِلاّمُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِىٍّ - وَاللَّهِ - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْر: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنْسانَ لَفى خُسْرٍ) (إِلاّ عَليّاً الّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ).

[44] هشدار که با علی نمی ستیزد مگر شقی و سرپرستی اش را نمی پذیرد مگر رستگار پرهیزکار و به او نمی گرود مگر ایمان دار بی آلایش و به خدا سوگند سوره ی « والعصر » درباره او نازل شده است : « به نام خداوند همه مهر مهرورز . به زمان سوگند که انسان در زیان است. » (والعصر/1-2) مگر علی که ایمان آورده و به درستی و شکیبایی آراسته است.

 45- مَعاشِرَالنّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللَّهَ وَبَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّالْبَلاغُ الْمُبينُ.

[45] هان  مردمان! خدا را گواه می گیرم که پیام او را به شما رساندم و « بر فرستاده وظیفه ای جز بیان روشن نیست ». (عنکبوت 18 - نور 54)

46 - مَعاشِرَالنّاسِ، (إتَّقُوااللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).

[46] هان مردمان! « تقوا پیشه کنید همانگونه که بایسته است و نمیرید جز با شرف اسلام ». (آل عمران/102)

47 - مَعاشِرَالنّاسِ، (آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالنَّورِ الَّذى أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ). (باِللَّهِ ما عَنى بِهذِهِ الْآيَةِ إِلاَّ قَوْماً مِنْ أَصْحابى أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى‏ مايَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ).

[47] هان مردمان! « به خدا و رسول او و نور همراهش ایمان آورید (تغابن/8)».« پیش از آنکه چهره ها را تباه و باژگونه کنیم، یا چونان اصحاب روز شنبه ( یهودیانی که بر خدا نیرنگ آوردند ) رانده شوید.» (نساء/47)

به خدا سوگند که مقصود خدا از این آیه گروهی از صحابه اند که آنان را با نام و نَسَب می شناسم لیکن به پرده پوشی کارشان مأمورم. آنک هر کس پایه کار خویش را مهر و یا خشم علی در دل قرار دهد (و بداند که ارزش عمل او وابسته به آن است).

48 - مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ‏اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِىَّ ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الَّذى يَأْخُذُ بِحَقِّ اللَّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا، لاَِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ وَالْمعُانِدينَ وَالُْمخالِفينَ وَالْخائِنينَ وَالْآثِمينَ وَالّظَالِمينَ وَالْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.

[48] هان مردمان! نور از سوی خداوند در جان من، سپس در جان علی ابن ابیطالب آنگاه در نسل او تا قائم مهدی      - که حق خدا و ما را می ستاند – جای گرفته، چرا که خداوند عزوجل ما را دلیل و حجت قرار داده بر کوتاهی کنندگان به عمد، ستیزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنهکاران و ستمکاران و غاصبان از تمامی جهانیان 

49 - مَعاشِرَالنّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أَنّي رَسُولُ اللَّهِ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ؟ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّاللَّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِى اللَّهُ الشّاكِرينَ (الصّابِرينَ).

[49] « هان مردمان! هشدارتان می دهم همانا من رسول خدایم. پیش از من نیز رسولانی آمده و سپری شده اند. پس آیا اگر بمیرم یا کشته شوم به جاهلیت برمی گردید ؟ و آن که به قهقرا برگردد خدا را زیان نخواهد رسانید و او سپاس گزاران شکیبا گر را پاداش خواهد داد.(آل عمران/144)»

50 - أَلاوَإِنَّ عَلِيّاً هُوَالْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَالشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ.

[50] هان! علی و فرزندان من از نسل او دارای کمال شکیبایی و سپاس گزاری اند.

51 - مَعاشِرَالنّاسِ، لاتَمُنُّوا عَلَىَّ بِإِسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَى‏اللَّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَنُحاسٍ، إِنَّ رَبَّكُمْ لَبِا الْمِرْصادِ.

 [51] هان مردمان! «..اسلامتان را بر من منت مگذارید(حجرات/17) » و بر خدا نیز، که اعمالتان را بیهوده و تباه خواهد کرد و او بر شما خشم خواهد گرفت و شما را به« شعله ای از آتش و مس گداخته(الرحمن/35)» گرفتار خواهد کرد.«.. به یقین پروردگار شما در کمین گاه است..(فجر /14)».

52 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى أَئمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى‏النّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرونَ.

[52] هان مردمان! به زودی پس از من«.. امامانی خواهند آمد و شما را به آتش خواهند خواند. آنان در روز رستاخیز تنها و بی یاور خواهند بود(قصص /41)».

 

53 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ اللَّهَ وَأَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.

[53] آگاه باشید که خداوند و من از آنان بیزاریم.

54 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ.

[54] هان مردمان! حتما آنان و یاوران و پیروان و تابعانشان در پست ترین جایگاه آتش خواهند بود، چه جایگاه بدی است منزل متکبران. (نحل/29)

55 - أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ فى صَحيفَتِهِ!!

[55] هان! «که آنان اصحاب صحیفه اند». اکنون هر که در صحیفه خود نظر کند.

56 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّى أَدَعُها إِمامَةً وَ وِراثَةً (فى عَقِبى إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ)، وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ وَ عَلى كُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْلَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْلَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ.

[56] هان مردمان! اینک جانشینی خود را به عنوان امامت و وراثت به امانت به جای می گذارم در نسل خود تا برپایی روز رستاخیز و اکنون مأموریت خود را انجام می دهم تا برهان بر هر شاهد و غایب باشد و نیز برهمه ی آنان که زاده شده یا نشده اند.پس بایسته است این سخن را حاضران به غایبان و فرزندداران به فرزندان تا برپایی رستاخیز ابلاغ کنند.

57 - وَسَيَجْعَلُونَ الْإِمامَةَ بَعْدى مُلْكاً وَ اغْتِصاباً، (أَلا لَعَنَ اللَّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصبينَ)، وَعِنْدَها سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَا الثَّقَلانِ (مَنْ يَفْرُغُ) وَيُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَنُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ.

[57] و به زودی گروهی پس از من! امامت را چپاول کرده به پادشاهی جابجا می کنند. هان! خشم خدا بر غاصبان و چپاولگران. و« البته به زودی به کار شما جن وانش خواهد پرداخت ..» (الرحمن/31) آن که می پردازد – عذاب خواهد نمود- «.. و شعله های آتش و مس گداخته بر سر شما ریخته خواهد شد و در آن هنگام هرگز یاری نمی شوید ..» (الرحمن/35)

58 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَالْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.

[58] هان مردمان!«...همانا خداوند عزوجل شما را به خود رها نخواهد کردتا ناپاک را از پاک جدا کند و هر آینه خداوند شما را بر غیب آگاه نمی گرداند.» (آل عمران/179)

59 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ وَاللَّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِىَّ وَاللَّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.

[59] هان مردمان! هیچ سرزمینی نیست مگر این که خداوند به خاطر تکذیب اهل آن – حق را – آن را پیش از برپایی رستاخیز نابود خواهد کرد و آن را به« امام مهدی »خواهد سپرد و حتما خداوند وعده ی خود را انجام خواهد داد.

60 - مَعاشِرَالنّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أَكْثَرُالْأَوَّلينَ، وَاللَّهُ لَقَدْ أَهْلَكَ الْأَوَّلينَ، وَهُوَ مُهْلِكُ الْآخِرينَ. قالَ اللَّهُ تَعالى: (أَلَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرينَ، كذالِكَ نَفْعَلُ بِالُْمجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ). 

[60] هان مردمان! شمار فزونی از گذشتگان شما گمراه شدند و خداوند نابودشان کرد و همو نابود کننده ی آیندگان است. خداوند تعالی فرموده : «... آیا پیشینیان را تباه نکردیم ؟ و در پس آنان آیندگان را نابود نساختیم ؟ آری با مجرمان این چنین کنیم. وای بر ناباوران در روز رستاخیز ! ...» (مرسلات/19)

61 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَرَنى وَنَهانى، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِيّاً وَنَهَيْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَالنَّهُىِ لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَأَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَانْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرشُدُوا، (وَصيرُوا إِلى‏ مُرادِهِ) وَلا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.

[61] هان مردمان! همانا خداوند مرا فرمان داده و بازداشته و من نیز به دستور او به علی امر و نهی کرده ام، پس دانش امر و نهی در نزد علی است. فرمان او را بشنوید تا سلامت مانید و اطاعتش کنید تا هدایت شوید و از آن چه باز می دارد خودداری کنید تا راه یابید و به سوی مقصد او حرکت کنید و هرگز راه های پراکنده شما را از راه او باز ندارد. (انعام/153)

۶۲ - مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ اللَّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى. ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدى)، يَهْدونَ إِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلونَ. ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ‏اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ‏الْعالَمينَ ، الرَّحْمن الرَّحیمِ ، مالِکِ یَوْمِ الدّینِ ، اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعینُ ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ ، صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ و لَا الضّالّینَ» ، وَقالَ: فِىَّ نَزَلَتْ وَفيهِمْ (وَاللَّهِ) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِيَّاهُمْ خَصَّتْ، أُولئكَ أَوْلِياءُاللَّهِ الَّذينَ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنونَ، أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ‏الْغالِبُونَ.

[62] هان مردمان! خداوند را صراط مستقیم منم که فرمان به پیروی آن داده و سپس علی است و آنگاه فرزندانم از نسل او ، پیشوایان هدایت اند که به راستی و درستی راه می برند و با حق دادگری کنند.

سپس چنین خواند : « به نام خداوند همه مهرِ مهر ورز . تمامی ستایش ها ویژه ی پروردگار جهانیان است. هم او که به همه آفرینش مهر می ورزد و به ویژگان ، مهرِ ویژه دارد. فرمان روای روز جزا است. خداوندا !تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم ، ما را به صراط مستقیم رهنمایی کن . راه آنان که منت نهاده نعمتشان بخشیدی ، نه راه خشم شدگان و نه راه گمراهان ! ... (حمد/1-7) و آنگاه ادامه داد :

این سوره درباره ی من نزول یافته و شامل امامان است و به آنان اختصاص یافته . آنان اند «.. اولیای خدا که ترس و اندوهی برایشان نباشد ». (یونس/62)

63 - أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُالْغاوُونَ إِخْوانُ الشَّياطينِ يوحى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً.

[63] هان ! «...ستیزندگان آنان گمراه و نابخردو همکاران شیاطین اند که برای گمراهی مردمان ، سخنان بی هوده را به یکدیگر می رسانند...» (انعام/112)

64 - أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللَّهُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّاللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْكانُوا آبائَهُمْ أَوْأَبْنائَهُمْ أَوْإِخْوانَهُمْ أَوْعَشيرَتَهُمْ، أُولئِكَ كَتَبَ فى قُلوبِهِمُ الْإيمانَ وَ أیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یَدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأنهارُ خالِدینَ فیها رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أوُلئِکَ حِزْبُ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) .

[64] هشدار : خداوند در کتاب خود از دوستان امامان چنین یاد کرده : « ... (ای پیامبر ما) نمی یابی ایمان آوردگانِ به خدا و روز بازپسین را که ستیزه گران خدا و رسول او را دوست بدارند، گرچه پدران ، فرزندان ، برادران و خویشانشان باشند. خداوند ایمان را در دل هایشان تثبیت فرموده و با روحی از سوی خود، ایشان را تایید نموده، آنان را جاودانه در بهشت هایی در خواهد آورد که از زیر درختان آن ها نهرها جاری است ، خداوند از آنان خشنود است و آنان از خداوند، همانان اند حزب خدا. هشدار که حزب الهی رستگارانند.» (مجادله/22)

65 - أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ‏اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ).

[65] هان! دوست داران امامان ، مومنانی هستند که خداوند عزوجل چنین توصیف فرموده است: «... آنان ایمان آورده باور خود را به شرک نیالوده اند، پس ایشان در امان اند و راه یافتگان ...». (انعام/82)

66 - (أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَرْتابوا).

[66] هشدار! یاران پیشوایان به باور رسیده گان اند و دور از تردید و انکار ! (حجرات/15)

67 - أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولونَ: (سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدينَ).

[67] هشدار ! ایشان با آرامش و سلام به بهشت در خواهند شد و فرشتگان با رفاه و تسلیم آنان را پذیرفته می گویند : درود بر شمایان، اکنون پاکیزه شده اید ! « ...در بهشت جاودانه در آیید...». (حجر/46)

68- أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.

[68] هان ! بهشت پاداش دوستان امامان است که در آن بی حساب روزی داده خواهند شد .... (غافر/40) . 

69 - أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَونَ سَعيراً.

[69] هشدار ! دشمنان امامان ، در آتش درآیند .. (نساء/10) .

70 - أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقاً وَ هِىَ تَفورُ وَ يَرَوْنَ لَهازَفيراً.

[70] هشدار ! که ناله ی افروزش جهنم را در حالی که شعله های آن زبانه می کشد ، می شنوند و زفیر (صدای بازدم ) آن را درمی یابند .... (ملک/7)  .

71 - أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ‏اللَّهُ فيهِمْ: (كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّی اِذَا ادّارَکُوا فیها جَمیعاً قالَتْ اُخْریهُمْ لِاوُلیهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النّارِ ، قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ و لکِنْ لا تَعْلَمُونَ)

[71] و خداوند در وصفشان فرماید : « هرگاه امتی در جهنم درآید همتای خود را نفرین کند تا آن که تمامی آنان به یکدیگر بپیوندند ، پسینیان به پیشینیان گویند پروردگارا ! اینان ما را گمراه کردند پس بر آنان کیفر دوچندان از

آتش فرود آور ، خداوند فرماید برای هر دو گروه کیفر دوچندان خواهد بود و لیکن شما نمی دانید.» (اعراف/38)

72 - أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: (كُلَّما أُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ يَأتِكُمْ نَذيرٌ، قالوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَىْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فی أصْحابِ السَّعیرِ ، فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِاصْحابِ السَّعیرِ) .

[72] هشدار ! که خداوند درباره ی دشمنان امامان فرماید : «...هر گروه از آنان  که در جهنم انداخته شوند، نگاهبانان آن می پرسند مگر بر شما ترساننده ای نیامد ؟ پاسخ دهند چرا ! لیکن تکذیب کرده گفتیم خداوند خبری نداده  و شمایان نیستید مگر در گمراهی بزرگ...» و نیز گفتند : «...اگر سخن خدا را می شنیدیم یا اندیشه می کردیم اکنون در میان اهل آتش نبودیم...».

پس اینان به گناه خود اعتراف نمودند، پس دور باد دوزخیان از رحمت خداوند. (ملک/8-11)

73 - أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبيرٌ.

[73] هان! یاران امامان در نهان، از پروردگار خویش ترسانند. آمرزش و پاداش بزرگ بر ایشان خواهد بود. (ملک/12)

74 - مَعاشِرَالنَاسِ، شَتّانَ مابَيْنَ السَّعيرِ وَالْأَجْرِ الْكَبيرِ.

[74] هان مردمان! چه بسیار راه است میان شعله های آتش و پاداش بزرگ !

75 – (مَعاشِرَالنّاسِ)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللَّهُ وَلَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا (كُلُّ) مَنْ مَدَحَهُ اللَّهُ وَ أَحَبَّهُ.

[75] هان مردمان! ستیزه جوی ما کسی است که خداوند او را ناستوده و نفرین فرموده و یاران و دوستان ما آنان اند که خداوند ایشان را ستوده و دوست می دارد.

76 - مَعاشِرَ النّاسِ، أَلاوَإِنّى (أَنَا) النَّذيرُ و عَلِىٌّ الْبَشيرُ.

[76] هان مردمان! همانا من انذارگرم و علی بشارت دهنده !

 

77 - (مَعاشِرَالنّاسِ)، أَلا وَ إِنِّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ.

[77] هان که من بیم دهنده ام و علی رهنماست.

78 - مَعاشِرَ النّاس (أَلا) وَ إِنّى نَبىٌّ وَ عَلِىٌّ وَصِيّى.

[78] هان که من پیامبرم و علی وصی من است.

79 –( مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّى رَسولٌ وَ عَلِىٌّ الْإِمامُ وَالْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَالْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّى والِدُهُمْ وَهُمْ يَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ).

[79] هان مردمان! من رسول ام و علی امام و وصی پس از من است و پس از او امامان، فرزندان اویند. آگاه باشید من والد آنان و ایشان از صلب اویند.

80 - أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِىَّ. أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى‏الدِّينِ. أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ. أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها. أَلا إِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ وَهاديها.

[80] آگاه باشید همانا آخرین امام، قائم مهدی از ماست.

هان ! او بر تمامی ادیان چیره خواهد بود.

هشدار ! اوست انتقام گیرنده ی از ستمکاران.

هشدار ! اوست فتح کننده ی دژها و منهدم کننده ی آن ها !

هشدار ! اوست چیره بر تمامی قبایل مشرکان و رهنمای آنان.

81 - أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لاَِوْلِياءِاللَّهِ. أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ اللَّهِ.

[81] هشدار ! اوست خون خواه تمامی اولیای خدا.

هان ! همانا او یاور دین خداست.

82 - َالا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ. أَلا إِنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذى فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذى جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. أَلا إِنَّهُ خِيَرَةُاللَّهِ وَ مُخْتارُهُ. أَلا إِنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.

[82] هان ! او از دریایی ژرف پیمانه هایی افزون گیرد.

هشدار ! او به هر ارزشمندی به اندازه ی ارزش او و به هر نادان و بی ارزشی به اندازه ی نادانی اش نیکی کند.

هان ! او نیکو و برگزیده ی خداست.

هشدار ! اوست میراث دار دانش ها و احاطه دار بر ادراک ها.

83 - أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لاَِمْرِ آياتِهِ. أَلا إِنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ. أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَيْهِ.

[83] هان ! او از پروردگارش خبر دهد و نشانه های او را برپا کند و استحکام بخشد .

هشدار ! اوست بالیده و استوار.

آگاه باشید ! هم اوست که اختیار امور جهانیان به او سپرده شده است.

84 - أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَيْنَ يَدَيْهِ.

[84] هان ! پیشینیان از قرن ها ظهور او را پیشگویی کرده اند.

85 - أَلا إِنَّهُ الْباقي حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ.

[85] هشدار ! اوست حجت پایدار و پس از او حجتی نخواهد بود. (این تعبیر به عنوان حجت، امامت و مسئولیت است و نظری به رجعت دیگر امامان ندارد. زیرا آنان حجت های پیشین اند که دوباره رجعت خواهند کرد.)

راستی و درستی و روشنایی جز با او نیست.

86 - أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَيْهِ. أَلاوَإِنَّهُ وَلِىُ‏اللَّهِ فى أَرْضِهِ، وَحَكَمُهُ فى خَلْقِهِ، وَأَمينُهُ فى سِرِّهِ وَ علانِيَتِهِ.

[86] هان ! کسی بر او پیروز نخواهد شد و ستیزنده او یاری نخواهد گشت.

هشدار ! او ولی خدا در زمین، داور او در میان مردم و امانت دار امور آشکار و نهان است.

87 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنّى قَدْبَيَّنْتُ لَكُمْ وَأَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِىٌ يُفْهِمُكُمْ بَعْدى

[87] هان مردمان ! من پیام خدا را برایتان آشکار کرده، تفهیم نموده ام و این علی است که پس از من شما را آگاه می کند.

88 - أَلاوَإِنِّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى أَدْعُوكُمْ إِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ الإِقْرارِبِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى.

[88] اینک شما را می خوانم که پس از پایان خطبه برای انجام بیعت با او و اقرار به امامتش، با من و سپس با او دست دهید.

89 - أَلاوَإِنَّى قَدْ بايَعْتُ اللَّهَ وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى. وَأَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ. (إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ، يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ. فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً).

[89] هشدار ! من با خداوند بیعت کرده ام و علی با من پیمان بسته است و اکنون از سوی خدای عزوجل بر امامت او از شمایان پیمان می گیرم.

( ای پیامبر ! ) آنان که با تو بیعت کنند، هر آینه با خدا بیعت کرده اند. دست خدا بر فراز دستان آنان است و آن کس که بیعت شکندبه زیان خود شکسته و خداوند آن را که بر پیمان الهی وفادار باشد پاداش بزرگی خواهد داد.

90 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائرِاللَّهِ، (فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِاعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإنَّ اللهَ شاکِرٌ عَلیمٌ) .

[90] هان مردمان ! همانا حج و عمره از شعائر و آداب خدایی است. پس زائران خانه خدا و عمره کنندگان بر صفا و مروه بسیار طواف کنند و آن کس که در انجام کار خیر فرمان برداری کند، پس حتما خداوند سپاس گزارِ داناست.(بقره/158)

91 - مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّواالْبَيْتَ، فَماوَرَدَهُ أَهْلُ بَيْتٍ إِلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِروا، وَلاتَخَلَّفوا عَنْهُ إِلاّبَتِرُوا وَ افْتَقَرُوا.

[91] هان مردمان ! در خانه ی خدا حج به جای آورید، هیچ خاندانی داخل آن نشد مگر بی نیاز شد و مژده گرفت و آنکه روی از آن برتافت بی بهره و نیازمند گشت.

92 - مَعاشِرَالنّاسِ، ماوَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلاَّغَفَرَاللَّهُ لَهُ ماسَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلى وَقْتِهِ ذالِكَ، فَإِذا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ. مَعاشِرَالنَّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَاللَّهُ لايُضيعُ أَجْرَالُْمحْسِنينَ.

[92] هان مردمان ! مومنی در موقف ( عرفات، مشعر، منا ) نماند مگر اینکه خداوند گناهان گذشته ی او را آمرزید. پس بایسته است که پس از پایان اعمال حج ( با پاکی ) کار خود را از سر گیرد.

93 - مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَالتَّفَقُّهِ، وَلاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمشَاهِدِإِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلاعٍ.

[93] هان مردمان ! حاجیان، از سوی خداوند کمک شده و هزینه های سفرشان جایگزین خواهد شد و البته خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد فرمود.

هان مردمان ! خانه ی خدا را با دین کامل و ژرفایی دانش دیدار کنید و از زیارت گاه ها جز با توبه و بازایستادن ( از گناهان ) بر نگردید.

94 - مَعاشِرَالنّاسِ، أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أَمَرَكُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أَوْنَسِيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَمُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذى نَصَبَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَكُمْ بَعْدى أَمينَ خَلْقِهِ. إِنَّهُ مِنِّى وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ تَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرونَكُمْ بِماتَسْأَلوُنَ عَنْهُ وَيُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.

[94] هان مردمان ! نماز را به پا دارید و زکات پردازید همان سان که خداوند عزّوجلّ امر فرموده است. پس اگر زمان بر شما دراز شد و کوتاهی کردید و یا از یاد بردید علی صاحب اختیار و تبیین کننده ی بر شماست. همو که خداوند عزّوجلّ پس از من او را امانت دار خویش در میان آفریدگان نهاده است. او از من و من از اویم. همانا او و جانشینانش از فرزندان من به پرسش هایتان پاسخ داده ، آنچه را نمی دانید به شما می آموزند.

95 - أَلا إِنَّ الْحَلالَ وَالْحَرامَ أَكْثَرُمِنْ أَنْ أُحصِيَهُما وَأُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهَى‏ عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَالصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ‏اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فى عَلِىٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَالأَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنِّى وَمِنْهُ إمامَةٌ فيهِمْ قائِمَةٌ، خاتِمُها الْمَهْدىُّ إِلى يَوْمٍ يَلْقَى اللَّهَ الَّذى يُقَدِّرُ وَ يَقْضي.

[95] هان ! روا و ناروا بیش از آن است که آن ها را شمارش کرده یکباره به روا فرمان دهم و از ناروا بازدارم. از این روی مامورم که از شما پیمان بگیرم که دست در دست من نهید در پذیرش آن چه از سوی خداوند درباره «علی امیرمومنان» آورده ام و درباره اوصیای پس از او که از من و اویند. این امامت در میان آنان پایدار است و فرجام آنان « مهدی » است و استواری پیشوایی تا روزی است که او با خداوند قدر و قضا دیدار کند (قیامت) .

96 - مَعاشِرَالنّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَكُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإِنِّى لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذالِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. أَلا فَاذْكُرُوا ذالِكَ وَاحْفَظُوهُ وَ تَواصَوْابِهِ، وَلا تُبَدِّلُوهُ وَلاتُغَيِّرُوهُ. أَلا وَ إِنِّى اُجَدِّدُالْقَوْلَ: أَلا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَأْمُرُوا بِالْمَعْروفِ وَانْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.

[96]هان مردمان ! شمایان را به هر روا و ناروا ( حلال و حرام ) رهنمایی کردم و از آن بر نمی گردم. هان ! آنها را یاد آورید و نگه داریدو یکدیگر را به آن توصیه کنید و احکام خدا را دگرگون نسازید. هشدار ! دوباره یاد می آورم: هان ! نماز به پا دارید و زکات بپردازید و به معروف فرمان دهید و از منکر باز دارید.

97 - أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلى قَوْلى وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّى وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّى. وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ.

[97] هشدار ! برترین بخش امر به معروف این است که به گفته ی من – درباره امامت و ولایت علی و فرزندان او – برسید و سخنم را به دیگران برسانید و غایبان را به پذیرش فرمان من توصیه کنید و آنان را از ناسازگاری با من باز دارید که این سخنان ، فرمان خدا و من است. هان ! هیچ امر به معروف و نهی از منکری جز با امام معصوم تحقق و کمال نمی یابد.

98 - مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُكُمْ إِنَّهُمْ مِنِّى وَمِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ‏اللَّهُ فى كِتابِهِ: (وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ). وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما».

[98] هان مردمان! قرآن بر شما روشن می کند که امامان پس از علی فرزندان اویند و من به شما معرفی کردم که آنان از او و از من اند چرا که خداوند در کتاب خود می گوید :

« امامت را فرمانی پایدار در نسل او قرارداد...» (زخرف/28) و من نیز گفته ام مادام که به آن دو – قرآن و امامان – تمسک کنید گمراه نخواهید شد.

99 - مَعاشِرَالنّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى، وَاحْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ‏ءٌ عَظيمٌ).

[99] هان مردمان! پرهیزکاری! پرهیزکاری! از سختی رستخیز به پرهیزید آن سان که خداوند عزوجل فرموده : « البته زمین لرزه ی رستاخیز حادثه ای بزرگ است ...» (حج/1)

100 - اُذْكُرُوا الْمَماتَ (وَالْمَعادَ) وَالْحِسابَ وَالْمَوازينَ وَالُْمحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَىْ رَبِّ الْعالَمينَ وَالثَّوابَ وَالْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الجِنانِ نَصيبٌ.

[100] یاد آورید مرگ و قیامت را ، حساب و ترازوهای ( اعمال) را ، محاسبه ی در برابر پروردگار جهانیان و پاداش و کیفر را . پس آن که نیکی کرد پاداش گیرد و آن که بدی کرد بهره ای از بهشت نخواهد برد.

101 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِىَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ أَميرِالْمُؤْمنينَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.

[101] هان مردمان ! شمار شما بیش از آن است که در یک زمان با یک دست با من بیعت کنید . از این روی خدای عزّوجلّ دستور فرموده که از شما اقرار زبانی گیرم و پیمان سرپرستی علی« امیر المؤمنین » را محکم کنم و نیز بر امامان پس از او که از نسل من و اویند چرا که گفتم که فرزندانم از نسل اویند.

102 - فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّكَ فى أَمْرِ إِمامِنا عَلِىٍّ أَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلى ذالِكَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَيْدينا. على‏ ذالِكَ نَحْيى‏ وَ عَلَيْهِ نَموتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَيِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُكُّ (وَلانَجْحَدُ) وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْميثاقَ. وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللَّهِ فى عَلِىٍّ أَميرِالْمؤْمِنينَ وَالْأَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللَّهُ بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا، مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَيْدينا. مَنْ أَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغي بِذالِكَ بَدَلاً وَلايَرَى اللَّهُ مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذالِكَ عَنْكَ الّدانى‏ والقاصى‏ مِنْ اَوْلادِنا واَهالينا، وَ نُشْهِدُاللَّهَ بِذالِكَ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً وَأَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ».

[102] پس همگان بگویید :« البته که سخنان تو را شنیده پیروی می کنیم و از آن خوشنود و بر آن گردن گذار ، و بر آن چه از سوی پروردگارمان و پروردگار تو در امامت اماممان علی« امیر المؤمنین » و دیگر امامان – ازصلب او – به ما ابلاغ کردی ، با تو پیمان می بندیم ، پیمانی با دل ، با جان با زبان و با دستانمان ، با این پیمان زنده ایم و با آن خواهیم مرد و با این اعتقاد برانگیخته می شویم و هرگز آن را دگرگون نکرده شک و انکار نخواهیم داشت و هرگز از عهد خود برنگشته پیمان نشکنیم.

(ای رسول خدا) ما را به فرمان خدا پند دادی ، درباره علی امیر مومنان و امامان پس از او ، فرزندانت از نسل او ، حسن و حسین و پیشوایان بعد از آن دو ، که خداوند بر پایشان کرده . اینک برای آنان عهد و پیمان از ما گرفته شد از دل ها ، جان ها، زبان ها و درون ها و از دستانمان ، هرکس توانست با دست و گرنه با زبان بیعت نمود دیگر پیمان نخواهیم شکست و خداوند دگرگونی از ما نبیند و از این پس فرمان تو را به نزدیک و دور از فرزندان و خویشان خواهیم رساند و خداوند را بر آن گواه گرفته او بر گواهی کافی است و تو نیز بر ما گواه باش .

103 - مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها)، وَمَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللَّهَ، (يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ).

[103] هان ! مردمان ! اکنون چه می گویید ؟

البته خداوند هر صدایی را می شنود و بر اسرار دلها آگاه است (هرآن کس که هدایت پذیرد به خیر خویش پذیرفته و آن که گمراه شد به زیان خود رفته..)  (زمر/41).      

و آن کس که بیعت کند حتماً با خداوند پیمان بسته « دست خدا بالای دستان آن هاست ...» (فتح/10)

104 - مَعاشِرَالنّاسِ، فَبايِعُوا اللَّهَ وَ بايِعُونى‏ وَبايِعُوا عَلِيّاً أَميرَالْمُؤْمِنينَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَالْأَئِمَّةَ (مِنْهُمْ فِى‏الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) كَلِمَةً باقِيَةً. يُهْلِكُ اللَّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَ فى‏، (وَ مَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ‏اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً).

 

[104] هان مردمان آنک با خداوند بیعت کنید و با من پیمان ببندید و با علی امیر مؤمنان و حسن و حسین و با امامان از نسل آنان که پس از آنان خواهند بود امامانی که فرمانی پایدار در دنیا و آخرت اند.

خداوند مکّاران را تباه می کند و به باوفایان مهر می ورزد « هرکس پیمان شکند البته به زیان خود گام نهاده و آن که بر عهدش پا برجا ماند بزودی خدا او را پاداش بزرگی خواهد داد...» (فتح/10).

105 - مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَسَلِّمُوا عَلى عَلىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ)، وَ قُولوا: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا أَنْ هَدانَا اللَّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ)

[105] هان مردمان ! بگویید هر آن چه به شما گفتم ! و به علی با لقب« امیر المؤمنین » سلام کنید و اکنون بگویید :« شنیدیم و فرمان می بریم پروردگارا ، آمرزشت خواهیم و به سوی توست بازگشت » (بخشی از آیه 285 بقره) و بگویید : « تمام ستایش و سپاس خدایی راست که ما را به این را هدایت فرمود و گرنه راه نمی یافتیم و البته فرستادگان پروردگارمان به درستی آمده اند...» ( اعراف/43 )

106 - مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ عِنْدَاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ  ـ وَ قَدْ أَنْزَلَهافِى‏الْقُرْآنِ ـ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ

[106] هان مردمان ، برتری های علی بن ابیطالب نزد خداوند عزّوجلّ – که در قرآن نازل فرموده – بیش از آن است که من یکباره برشمارم ، پس هرکس از مقامات او خبر داد و آن ها را شناخت ، او را باور کنید.

107 - مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ يُطِعِ‏اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذينَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظيماً.

[107] هان مردمان ! (احزاب/71) فرمان بردار از خدا و فرستاده ی او و از علی و امامان که نام بردم به رستگاری بزرگ دست یافته است .

108 - مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَ إِلى‏ مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ أُولئكَ هُمُ الْفائزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.

[108] هان مردمان ، سبقت جویان به بیعت و پیمان و سرپرستی او و سلام کنندگان بر او با لقب« امیر المؤمنین » رستگارانند و در بهشت های پر بهره خواهند بود .

109 - مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى‏اللَّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَميعاً فَلَنْ يَضُرَّاللَّهَ شَيْئاً.

[109] هان مردمان ! آنچه خدا را خوشنود می کند بگویید ، و اگر شما و تمامی زمینیان کفران ورزند خدا را زیانی نخواهد رسید.

110 - اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ (بِما أَدَّيْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَى (الْجاحِدينَ) الْكافِرينَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.

صَدَقَ رَسولُ اللهِ صَلَّ اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم

[110] خداوندا بیامرز ایمان آورندگان به آن چه ادا کرده و فرمان دادم ، و بر انکارکنند گان کافر خشم گیر و الحمدلله رب العالمین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد   | 

گفت وگو با یک "وهابی" که "شیعه" شد

در دنياي اسلام كسي اعم از مرده و زنده وجود ندارد مگر اينكه وهابيت كتابي در لعن آن نوشته است چه شيعه باشد چه سني، چه زيدي و چه...

دكتر عصام العماد، شيعه‌شناس، متخصص در علم رجال و حديث و تاريخ، مدرس مجمع جهاني اهل بيت(ع) و فارغ‌التحصيل دانشگاه‌هاي مذاهب عربستان سعودي در گفت‌وگوي تفصيلي با خبرنگار ايسنا به تشريح شكل‌گيري فرقه وهابيت و افشاي ماهيت آن پرداخت.

وي با بيان اين كه مبناي فقهي وهابيون بسيار مصلحتي است، گفت كه نگاه فرقه وهابيت فقط در مورد قبور است و انفجار قبوري كه در دنيا صورت مي‌گيرد ناشي از اين تفكر است.

العماد، بزرگ‌ترين مشكل دنياي اسلام را حركت وهابيت دانست و با بيان اين كه وهابيون به مقوله‌اي به نام «تقريب مذاهب» اصلا اعتقادي ندارند، پيشنهاد داد كه علماي شيعه و سني در مقابل صدور فتاوي تكفيري وهابيون بيانيه‌اي مشترك صادر كنند.

وي با اشاره به اين كه فتواي وهابيون ناشي از تاثيرات عناصر اسراييلي در ميان آنان است، آن را در راستاي متوقف كردن حركت حزب‌الله لبنان و اخوان المسلمين دانست.

دكتر عصام العماد كه يمني‌الاصل و 39 ساله است و تحصيلات خود را در دانشگاه‌هاي عربستان گذرانده و روزي خود در زمره پيروان وهابيت بوده و امروز به عنوان يك شيعه‌شناس در ايران به تدريس و تاليف مشغول است، در گفت‌وگويي تفصيلي با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: صدور فتواي تكفيري 38 نفر از علماي وهابي عربستان چيز غريب و جديدي نيست؛ چرا كه وقتي ما به تاريخ وهابيت از بدو تأسيس آن نگاه مي‌كنيم، مشاهده مي‌كنيم كه وهابيت در بستر تكفير به وجود آمده و بر طبق آن رشد و حركت كرده است.

وي گفت: گمان نمي‌كنم هيچ مذهبي همانند وهابيت در فضاي تكفيري تبلور يافته باشد و متاسفانه اين‌گونه تندروي آنان ناشي از جهل به معني تكفير و خصوصيات آن است.

العماد اظهار داشت: بنده از آن زمان كه به ايران آمدم مشغول تاليف كتب و نقد روش وهابيت شدم كه يك نمونه از مناظراتم با يكي از مفتي‌هاي كويت صورت گرفت و آن در مجموعه كتاب «الزلزال» چاپ شده است كه به فارسي نيز ترجمه شده است.


وي ادامه داد: شيخ محمد عبدالوهاب مؤسس مذهب وهابيت است و فردي است كه در خانواده‌ي علمي رشد و در نزد پدر و برادر خود تحصيل كرده است وليكن متاسفانه انحرافات بزرگ فكري داشته است.

عصام العماد با بيان اين‌كه گمان نمي‌كنم شيخ محمدعبدالوهاب شخصيتي انگليسي و منتسب به استعمار باشد، اضافه كرد: معتقدم شيخ عبدالوهاب با دو مشكل بسيار بزرگ دست و پنجه نرم مي‌كرد كه البته اين دو مشكل را از مطالعات مكرر كتاب‌هاي وي، كشف كرده‌ام. مشكل اول وي كمبود علم بوده است. او اطلاع كاملي از علوم اسلامي چون منطق و اصول و لغت و... نداشته است.

وي گفت: شيخ محمد عبدالوهاب هرگز نتوانسته است تحصيلي كامل و جامع از علوم، در يك دانشگاه معتبر داشته باشد و هرگز نتوانسته به شكلي ملازم نزد شخصيتي علمي تلمذ كند.

عصام العماد افزود: متأسفانه شيخ محمدعبدالوهاب قبل از اينكه تحصيلات خود را به‌طور كامل تكميل كند، عهده‌دار امر تبليغ دين شد؛ اين در حالي بود كه وي داراي روحيه تندرويي بود.

وي مشكل دوم شيخ محمد عبدالوهاب را انحراف فكري و عقيدتي برشمرد و عنوان كرد: بنده معتقدم «مستر همفر» در كتاب خويش، عليه شيخ محمدعبدالوهاب دروغ‌سازي كرده است و او را متهم به فساد اخلاقي و جنسي نموده است. اين مسأله صحيح نيست چرا كه شيخ محمدعبدالوهاب كاملا انسان مقيدي بوده است. مشكل اساسي و بزرگ وي، انحراف سلوكي نبوده بلكه مشكل فكري بوده است كه نمونه چنين مسأله‌اي درميان خوارج در زمان امام علي عليه‌السلام وجود داشته است.


وي اضافه كرد: از بدو ظهور شيخ محمد عبدالوهاب ما شاهد افكار خطرناكي از وي بوديم كه متأسفانه وي فقط بر ضد شيعه عمل نكرد بلكه تمام اهل تسنن مخلص و معتدل را نيز مورد هجمه فتوايي خود قرار داد.

عصام العماد گفت: شيخ محمد عبدالوهاب معناي حقيقي و ضوابط اصلي تكفير را پي نبرده بود؛ بنابراين جمع كثيري از مسلمانان شيعه و سني را داخل در دايره شرك و تكفير نمود و اين همان خطر بزرگ است. وي هركس كه تابع افكارش نبود را ضد توحيد مي‌انگاشت.

وي ادامه داد: اين شخصيت با فكر شخصي خود قواعدي را در زمينه توحيد تدوين كرده بود و هر كسي را با اين چهارچوب مخالفت يا نقد مي‌كرد، كافر مي‌شمرد و بر اين اساس مشاهده مي‌كنيم بزرگان علمي عالم اسلام را رد كرده است؛ مثلا كتاب توحيد زمخشري، تفسير آيات توحيد امام فخر رازي و امام ابوحامد غزالي، طبرسي و عسقلاني، ثعلبي و حتي طبري كه از علماي بزرگ اهل سنت است، در نظر شيخ محمد عبدالوهاب مصداق كتب مضله است و نويسنده آن كتاب، كافر است.

اين محقق تاريخ اسلام خاطر نشان كرد: شيخ محمد عبدالوهاب يك نوع حساسيتي در مساله توحيد داشت و درصدد بود با فكر خودش اين مساله را حل كند غافل از اينكه كميتش در اين زمينه لنگ بود و او با كارش نه فقط مشكل در عربستان، بلكه در تمام جوامع اسلامي از اندلس تا ايران و پاكستان و در ميان تمام فرق اعم از اشعري،معتزله، سلفيه و شيعه و... ايجاد كرد. وي باعث شد جنبش‌هاي بزرگ اسلامي به چند دستگي مبدل شوند و از حركت باز ايستند.


عصام العماد تاكيد كرد: بنده در صدد اين نيستم كه نيت شيخ محمدعبدالوهاب را در اين كار بيابم؛ چرا كه نيت، امري دروني و فقط خداوند متعال از آن مطلع است. آنچه براي من مسلم است، اين است كه شيخ با عملكردش مي‌خواست توحيد ساختگي خويش را بر ديگران تحميل كند، بدون اينكه درك جامعي از آن داشته باشد. او به قدري تعصب داشت كه در نامه‌هاي خويش به ديگران، آنان را مشرك خطاب مي‌كرد و مي‌گفت (من محمد عبدالوهاب الي المشركين). وي معتقد بود جان و مال و زنان مخالفش براي طرفدارانش مباح است.

وي ادامه داد: حتي شيخ سليمان عبدالوهاب برادر شيخ محمد عبدالوهاب نيز به مقابله با او پرداخت و روزي به او گفته بود«تو هرگز كتاب‌هايي را كه خوانده‌اي به درستي درك نكرده‌اي».

وي تاكيد كرد: بسياري از مسايلي را كه شيخ محمدعبدالوهاب متعرض آن شده است، به قدري تند است كه بسياري معتقدند «ابن تيميه» كه او هم يكي از شخصيت‌هاي افراطي در تاريخ بوده است، از وي معتدل‌تر بوده است؛ چرا كه در باب بدعت، كثيري از امور هستند كه شيخ محمد عبدالوهاب آن را داخل در شرك دانسته، ولي «ابن تيميه» چنين نكرده است.

دكتر عصام العماد، فتواي تكفيري 38 تن از علماي وهابي را متأثر از فتاواي شيخ محمد عبدالوهاب عنوان و اضافه كرد: تا زماني كه راه حلي براي اين معضل نيابيم، مشكل جهان اسلام حل نخواهد شد.


وي گفت: شيخ محمدسعيد رمضان لوطي كه از فقهاي بزرگ است، گفته بود «حدود 200 متفكر اسلامي از سراسر جهان اجتماعي تشكيل داديم تا مشكلات جهان اسلام را بيابيم و حل كنيم. پس از بحث به اين نتيجه رسيديم كه بزرگ‌ترين مشكل كه دنياي اسلام با آن دست و پنجه نرم مي‌كند حركت وهابيت است.» اينان مشكلاتي در تمام دنيا اعم از آمريكا و فرانسه، آلمان و چين و تمام جاهايي كه در آن نفوذ كرده‌اند، ايجاد نموده‌اند.

دكتر العماد از قول دكتر علامه يوسف قرضاوي نقل كرد: در دنياي اسلام كسي اعم از مرده و زنده وجود ندارد مگر اينكه وهابيت كتابي در لعن آن نوشته است چه شيعه باشد چه سني، چه زيدي و چه...

وي خاطر نشان كرد: به عنوان مثال يك وهابي كتابي در رد سيد جمال‌الدين اسدآبادي به نام «تحذير الامم من كلب العجم = برحذر داشتن امت از ...فارسي» نوشته است. يك وهابي ديگر كتابي در رد صاحب «تفسير المنار» به نام «صواعق من النار علي صاحب المنار: هجوم شعله‌هاي آتش بر سر صاحب كتاب المنار» نوشته است. ديگري كتابي به نام «الكلب العالي يوسف القرضاوي: ... بزرگ يوسف قرضاوي» نوشته است.


عصام گفت: بنده قبل از شيعه شدنم نزد فردي به نام «المدخلي» درس مي‌خواندم كه نزد اين شيخ قريب 100 كتاب در لعن و رد بزرگان اسلام اعم از «سيد محمد قطب»، «شيخ محمد غزالي»، «آيت‌الله خويي»، «شيخ محمد عبده» و ... وجود داشت. اين در حالي است كه ما در ميان كتب وهابيون كتابي در رد ماركسيست، بودائيسم، بهائيت و تفكرات اسراييلي و آمريكايي نمي‌بينيم. تمام نوشته‌هاي آنان فقط و فقط عليه مسلمانان است.


وي تاكيد كرد: فتواي وهابيون ناشي از تاثيرات عناصر اسراييلي در ميان آنان است و بايد توجه داشت كه اين فتوايي است كه از قصر سعودي صادر شده است زيرا تمام علماء و مفتي‌هاي عربستان كارگزار حكومت هستند. اين فتوا در جهت منافع اسراييل و براي متوقف كردن حركت حزب‌الله لبنان و حماس و اخوان المسلمين و... صادر شده است.

عصام العماد، ظهور وهابيون معقول در عربستان را از پديده‌هاي مبارك ياد كرد و به خبرنگار فقه و حقوق ايسنا گفت: شيخ سليمان العوده، سردمدار وهابيون معقول از جمله كساني است كه شجاعت نقد شيخ محمد عبدالوهاب را يافت و او را به خطا منتسب كرد.

وي، دليل تحقق چنين امري را داراي ريشه‌ي تاريخي عنوان كرد و گفت: پس از آنكه بين «ملك فيصل» و «جمال عبدالناصر» درگيري پيش آمد، «ملك فيصل» جهت انتقام‌گيري، جمعي از علماي اهل تسنن مصر از جمله «سيد محمد قطب» و «شيخ محمد غزالي» را به عربستان دعوت كرد تا آنان را بر ضد «جمال عبدالناصر» به كار گيرد وليكن وقتي آنان وارد عربستان شدند چون از تفكرات «سيد جمال‌الدين اسدآبادي» و «شيخ محمد عبده» تاثير پذيرفته بودند، تفكرات «شيخ محمد عبدالوهاب» را مورد انتقاد شديد قرار دادند.

عصام العماد گفت: وقتي اينان وارد عربستان شدند «شيخ ربيع مدخلي» و «بن‌باز» تعبيري كرده و گفته بودند ورود اينان به منزله‌ي بمبي است كه موجب انفجار تفكر وهابي خواهد شد.

وي ادامه داد: «سيد محمد قطب» پس از محكوميت به اقامت اجباري در عربستان مشغول تدريس شد و شاگردان معقولي چون «سليمان العوده» را پرورش داد.

عصام العماد گفت: من به ياد دارم زماني در دانشگاه‌هاي عربستان نقد امام علي عليه‌السلام و حتي عمر بن خطاب به راحتي صورت مي‌گرفت ولي هيچ‌كس حق نقد شيخ محمد عبدالوهاب را نداشت. در اين ايام با ظهور بزرگاني شجاع چون «سيد محمد قطب» و «شيخ محمد غزالي» اين وضعيت افول يافت.


وقتي بزرگان وهابي نتوانستند با قدرت علمي«قطب»مقابله كنند،او را به شورش عليه ولي امر خودمتهم كردند

وي ادامه داد: وقتي بزرگان وهابي نتوانستند با قدرت علمي «سيد محمد قطب» مقابله كنند، او را متهم كردند به اين‌كه عليه ولي امر خود شورش كرده است كه او نيز در جواب گفته بود اگر ولي امري براي من باشد، او «جمال عبدالناصر» است.

عصام العماد، حركت وهابيت را در جهت اهداف انگليس و آمريكا و اسرائيل برشمرد و گفت: اين مذهب نگاهش فقط در مورد قبور است و به امور ديگر اهتمام ندارد و معتقدند زيارت قبور شرك است و انفجار قبوري كه در دنيا صورت مي‌گيرد ناشي از اين تفكر است. اين تا جايي بوده است كه برخي از علماء گفته بودند، گويي شيخ محمد عبدالوهاب در مقبره متولد شده و بنابراين عقده‌اي دروني در اين مورد دارد.

وي، بناي قبور و اشكال مختلف مقبره را از جمله امور عرفي برشمرد و اضافه كرد: وهابيون چون درك درستي از معارف ندارند امور عرفي را داخل در مفهوم بدعت مي‌دانند.

مدرس مجمع جهاني اهل بيت (ع) گفت: محمد عبدالوهاب آن‌چنان در مورد مسلمانان تندرو بود كه در كتاب خود نوشته است مشركين مسلمان از مشركين دوران پيامبر مانند ابولهب و ابوجهل بدتر و ملعون‌ترند.

وي تصريح كرد: معتقدم هر جا تكفيري صورت گيرد پس از آن انفجاري در عالم رخ خواهد داد و مرض تكفير امري است كه بايد نسبت به آن هوشيار بود.

اين محقق و پژوهشگر تاريخ و حديث تاكيد كرد: بايد مومنين كاملا مواظب و هوشيار باشند چرا كه پشيماني پس از تحقق مشكلات سودي نخواهد داشت.

عصام العماد ابراز عقيده كرد: وهابيون هرگز در انفجار حرمين عسگريين و كربلا و نجف متوقف نخواهند شد بلكه اگر فرصت يابند، حرم ديگر ائمه اطهار را نيز منفجر خواهند كرد.

وي پيشنهاد كرد: در مقابل صدور فتاوي تكفيري تمام بزرگان اهل سنت و شيعه در تمام نقاط عالم جمع شوند و بيانيه‌اي در محكوميت چنين اموري صادر كنند چرا كه كوتاهي در اين كار ضرر را متوجه همگان خواهد كرد. محكوميت مراجع ديني در قم و نجف در اين زمينه كافي نيست.

عصام العماد اظهار داشت: الحمدالله امروز تمام مسلمانان از شيعه و سني به جمهوري اسلامي ايران اطمينان دارند و خودم از يك وهابي معتدل شنيدم كه مي‌گفت دولت ما ايران است. نبايد با وهابيون عكس‌العملي مانند آنان داشت بلكه بايد با جدال احسن آنان را مجاب كرد.


وي تعصب شديد وهابيون را يكي از مشكلات بزرگ آنان عنوان كرد و ادامه داد: متاسفانه در تمام دانشگاه‌هاي عربستان كتاب‌هاي شيخ محمد عبدالوهاب جزو متون درسي است و از همان ابتدا افكار اين شخصيت در وجود دانشجويان مستقر مي‌شود لذا به ياد دارم كه وقتي در دانشگاه «محمد سعود» درس مي‌خواندم قريب هزار رساله دكترا در تكفير شيعه وجود داشت. اين در حالي است كه در حوزه‌هاي علميه ايراني ما فتوايي بر تكفير اهل سنت نديده‌ام.

عصام العماد در ادامه گفت‌وگو با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: وهابيون به مقوله‌اي به نام «تقريب مذاهب» اصلا اعتقادي ندارند و «محمد كباري» كه يك عالم بزرگ سعودي كتابي فقط در رد تقريب مذاهب نگاشته است و «ابن‌جويري» فتوي بر حرمت خوردن غذاي شيعه داده است؛ بنابراين اصلاح آنان كار آساني نيست.

وي در عين حال خاطر نشان كرد: متاسفانه مبناي فقهي وهابيون بسيار مصلحتي است به گونه‌اي كه اگر مصلحت خود را در ارتباط با شيعه ببينند صدها كتاب در اسلاميت شيعه مي‌نويسند.

عصام العماد عنوان كرد: علماي عربستان وقتي ديده‌اند ايران به عنوان رهبر فكري دنياي اسلام شناخته شده است، درصدد هجمه‌ي ايران برآمده‌اند و آنان وقتي انفجارات در كشور خود را ديدند به جهت تحقق چنين انفجاراتي در ايران، با صدور فتواهاي تكفيرانه افكار را به چنين سمتي هدايت مي‌كنند.


وي گفت: جمهوري اسلامي كه آراسته به سياست علوي است بايد با جمع بين ديپلماسي و دين هوشيارانه در جهت خنثي كردن تحريكات آنان برآيد.


دكتر عصام العماد، شيعه شدنش را هديه‌ي آسماني برشمرد و گفت: من در نزد «بن‌باز» در عربستان مشغول تحصيل بودم و با خود در اين انديشه بودم كه پس از قرن‌ها ارادات خالصانه نسبت به امام علي و امام حسين (ع) و ديگر امامان بزرگوار، همچنان در قلوب عده‌اي موج مي‌زند و كهنه نشده است و از طرف ديگر نقدهاي شديد نسبت به امام علي (ع) و امام حسين(ع) را در مجالس علمي عربستان مشاهده مي‌كردم و مي‌ديدم ظلم‌هاي يزد و معاويه توجيه مي‌شود ولي به راحتي امامان شيعه نقد مي‌شوند.


ي ادامه داد: بنده مجالسي را مشاهده مي‌كردم كه به راحتي امام علي (ع) را نقد مي‌كنند ولي وقتي فضايل امام -كه حتي در خود كتاب‌هايشان نيز هست- مي‌شنوند، قدرت تحمل ندارند. مشاهده مي‌كردم كتاب‌هاي متنوعي در دفاع از يزيد و عمروعاص و... نوشته شده است و هيچ‌گونه انتقادي بر آنان وارد نكرده‌اند.

وي ادامه داد: اين‌گونه جريانات باعث شد بر نفسم عتاب كنم و خود را به مطالعه در سيره‌ي اهل بيت (ع) وادار كردم.

مدرس مجمع جهاني اهل بيت(ع) به ايسنا گفت: در شبي از شب‌هاي ماه رمضان پس از نماز تراويح در مجلسي حاضر شدم كه امام علي (ع) را در قفس اتهام گذاشته بودند و به تمام عملكرد او بدون دليل اعتراض مي‌كردند و او را خليفه‌اي عنوان مي‌كردند كه اگر زودتر كشته مي‌شد، آمريكاي امروز مسلمان مي‌گشت. ديدم آنان امام حسين (ع) را سبب‌ساز فتنه بزرگ اجتماعي مي‌ناميدند كه پس از اين جلسه به شدت به مطالعه و تحقيق در زندگي اهل بيت (ع) روي آوردم.


وي اذعان كرد: پس از مطالعاتم كه به طور تخصصي انجام دادم، يافتم كه اتفاقا تمام كارهاي امام علي (ع) بر طبق عقل و منطق بود و به اين نتيجه رسيدم كه سخنان وهابيون تماما توجيهات ركيكه و فاقد منطق است. مثلا آنان احاديث فضايل امام علي عليه‌السلام را بي‌اهميت مي‌خواندند ولي نفرين پيامبر(ص) در مورد معاويه (خداوند هيچ وقت شكمت را سير نكند) را از جمله فضايل معاويه مي‌دانستند و توجيه مي‌كردند مقصود از اين حديث اين است كه معاويه هيچگاه سير نشود و بخورد و سلامت پيدا كند.

عصام العماد افزود: شيعه شدن من نه فقط به اراده خودم بلكه با كرامت الهي و عنايت آسماني تحقق پذيرفت و خداوند را با تمام وجود بر اين نعمت عظمي شاكرم و از او مي‌خواهم مرا به معارف بيشتري هدايت كند.

وي در پايان خاطر نشان كرد: بنده به دليل شيعه شدنم هم‌اكنون مورد تكفير وهابيون هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد   | 

پاسخ به شبهات آیه سأل سائل

اشكالات صاحب (المنار) به روايتى در شاءن ولايت اميرالمؤ منين  علیه السلام
و در تفسير المنار از تفسير ثعلبى نقل مى كند كه گفته است : اين گفتار رسول الله (صلى الله عليه و آله ) همه جا و در همه بلاد منتشر شد، تا به گوش حارث بن نعمان فهرى رسيد، حارث بى درنگ شتر خود را سوار شد و شرفياب حضور رسول الله گرديد، و آن حضرت آن موقع در ابطح بودند، حارث از شتر خود فرود آمده و بند بر پاى آن نهاد و نزديك شد، آنگاه روى به آن جناب نموده و در حالى كه آن حضرت در بين جمعى از اصحابش بود عرض كرد: يا محمد! تو از ناحيه پروردگارت به ما دستور دادى كه به وحدانيت خداوند و رسالت تو شهادت دهيم ، ما نيز پذيرفتيم ، آنگاه به ما گفتى چه و چه (و همه احكام را ذكر كرد) و ما قبول كرديم ، و اين همه اطاعت از ما تو را كفايت نكرد تا دو بازوى پسر عمت را كشيده و او را بر همه ما سرورى دادى ، و گفتى : هر كه من مولاى اويم على مولاى او است ، اينك آمده ام از تو بپرسم داستان سرورى پسر عمت از ناحيه خود تو است يا از ناحيه خداست ؟ .
رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرمود: سوگند به آن خدائى كه جز او معبودى نيست آن نيز مانند همه دستوراتم از ناحيه خداست ، حارث بسوى مركب خود برگشت و در حالى كه مى گفت : بار الها اگر اين مطلب حق است و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما بباران ، و يا عذابى دردناك بر ما نازل كن ، هنوز به شتر خود نرسيده بود كه خداى تعالى او را هدف سنگ ريزه اى قرار داده بطورى كه از فرق سرش فرو رفت و از پائين تنش بيرون آمده و هلاكش ساخت ، و درباره همين واقعه در سوره معارج اين دو آيه (سال سائل بعذاب واقع . للكافرين ليس له دافع ) را فرستاد اين بود پاره اى از آن حديث كه صاحب المنار از ثعلبى نقل مى كند.
مؤ لف : صاحب المنار بعد از نقل اين حديث در كتاب خود اينطور مى گويد: و اين روايت از روايات ساختگى و مجعول است ، و لذا قابل اعتماد نيست ، علاوه بر اين سوره معارج در مكه نازل شده ، و آيه (اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك ) در سوره انفال است ، و سوره انفال بعد از هجرت و پس از جنگ بدر و چند سال قبل از نزول سوره مائده نازل شده است ، چطور ممكن است دو آيه از دو سوره كه يكى مكى و ديگر مدنى است در شان يك حادثه نازل شده باشند؟ و حقيقت امر اين است كه دو آيه اول سوره معارج حكايت از مطلبى است كه بعضى از كفار قريش قبل از هجرت مى گفته اند، علاوه بر اين ظاهر روايت اين است كه حارث بن نعمان فهرى از مسلمانان بوده ، و در اين قضيه مرتد شده است ، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم ، و ديگر اينكه اين روايت مى گفت داستان حارث در ابطح رخ داده ، و ابطح نام موضعى است در مكه ، و رسول الله (صلى الله عليه و آله ) بعد از حجه الوداع و غدير به مدينه تشريف برد، و ديگر مكه را نديد تا از دنيا رحلت كرد.
رد اشكالاتى كه صاحب المنار بر روايت فوق الذكر ايراد نموده است
اين بود چند خدشه كه صاحب المنار به روايت وارد كرده ، و خواننده محترم مى داند كه وى چگونه در چند جا از كلام خود تحكم كرده ، و سخن بيهوده گفته است .
يكى آنجا كه گفته است : روايت ساختگى و مجعول است و سوره معارج مكى است ، و لابد دليل گفتارش مطلبى است كه در روايات از ابن عباس و ابن زبير نقل شده ، و چه خوب بود مى فهميديم با اينكه دليل ما هم روايت و دليل و اعتماد او هم به روايت است چه ترجيحى در روايت مورد اعتماد او هست با اينكه هر دو خبر واحدند؟ و بر فرض كه سوره معارج مكى باشد كما اينكه مضمون خيلى از آياتش هم اين احتمال را تاييد مى كند و ليكن او چه دليلى دارد بر اينكه هيچ يك از آيات آن مدنى نيست ؟ ممكن است دو آيه اولش كه مورد بحث ما هستند مدنى باشند، كما اينكه همين سوره مائده هم مدنى است ، و در اواخر ع مر رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نازل شده ، و در عين حال او و هم مسلكانش اص رار دارند كه يكى از آيات آن يعنى آيه مورد بحث مكى و نزولش در اوايل بعثت ات فاق افتاده است . بنابراينوقتى به اعتراف آقايان جايز باشد سوره مائده مدنى و آيه مورد بحث از آيات آن مكى باشد چه عيبى دارد كه سوره معارج هم مكى باشد؟ و دو آيه اول آن مدنى .
اما اينكه گفته است : آيه مزبور حكايت مى كند گفتارى را كه بعضى از كفار قريش قبل از هجرت گفته اند، اين هم تحكم و بدون دليل حرف زدن است ، زيرا گيرم كه سوره انفال قبل از سوره مائده نازل شده باشد، اين كجا دليل مى شود بر اينكه در موقع تاءليف قرآن بعضى از آياتى كه بعد از انفال نازل شده در انفال قرار نداده باشند، كما اينكه آيات ربا و آيه (و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ) كه به نظر آقايان ، آخرين آيه ايست كه بر رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نازل شده است در سوره بقره قرار گرفته ، با اينكه سوره بقره در اوايل هجرت نازل شده ، و اين آيات چند سال قبل از آن نازل شده اند.
و اما اينكه گفته است : آيه (و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق ...) حكايت از گفتاريست كه كفار قبل از هجرت مى گفته اند، اين نيز تحكم ديگرى است ، صرفنظر از اينكه سياق آيه دليل بر خلاف آنست ، براى اينكه كسى كه عارف به اسلوب كلام باشد هيچ گاه شك نمى كند كه آيه (اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب اليم ) از آنجائى كه مشتمل است بر جمله (ان كان هذا هو الحق من عندك ) كه هم اسم اشاره (هذا) و هم ضمير فصل (هو) و هم كلمه (حق ) كه بر سر آن (الف ) و (لام ) در آمده و هم كلمه (من عندك ) در آن بكار رفته است ، كلامى نيست كه يك بت پرست آن را بگويد، بلكه اين كلام ، كلام كسى است كه به مقام ربوبيت ايمان و اذعان داشته و معتقد است كه امور حقه از ناحيه آن مقام سرچشمه مى گيرد، و جميع شرايع از آن ناحيه نازل مى شود، چنين كسى است كه اگر احيانا در باره امرى كه ديگرى ادعا مى كند كه آن امر حق است نه غير آن و ادعا مى كند كه اين امرى است از ناحيه خدا، توقف كند و در تشخيص حقانيت و صدق گفتار او سر بگريبان فرو ببرد، و نتواند حق را بفهمد، ناچار از فرط خستگى و ملالت از زندگى سير شده بجان خود نفرين كند، نه كسى كه اصلا از اين كوزه آب نمى خورد، و سر و كارش همه با بت و بتكده است ، او چه باك دارد از اينكه اين حرف حق باشد يا نه ، او خدا و پيغمبر را قبول ندارد چه رسد به يك مساءله جزئى .
و اما اينكه گفت : ظاهر روايت اين است كه حارث بن نعمان از مسلمانان بوده و در اين قضيه مرتد شده است ، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم ، اين نيز تحكم ديگرى است ، براى اينكه از ايشان سؤ ال مى شود كدام يك از علماى رجال چنين قدرتى بخرج داده كه عموم اشخاصى را كه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را ديدار كرده و به وى ايمان آورده و يا پس ‍ از ايمان مرتد شده اند بدست آورده و ترجمه آنها را ضبط كرده باشد؟ و اگر شما چنين ضبطى را سراغ داريد چه مانعى دارد كه روايت ثعلبى هم راجع به يكى از آن مرتدين باشد.
و اما اينكه گفت : ابطح نام موضعى است در مكه و رسول الله (صلى الله عليه و آله ) بعد از حجه الوداع و داستان غدير به مكه تشريف نبرده ، از اين كلام برمى آيد كه صاحب المنار لفظ ابطح را به معناى اصلى خود كه عبارتست از ريگ زار نگرفته ، بلكه به معناى مستحدث آن كه نام موضعى است در مكه گرفته است ، و دليلى هم بر اين مطلب ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن در دست هست ، يكى همين روايت و روايات ديگرى كه مدينه را هم ابطح خوانده اند، و چه بسا از اين شعر هم استفاده شود:

نجوت و قد بل المرادى سيفه

 

من ابن ابى شيخ الاباطح طالب


(من نجات يافتم در حالتى كه مرادى (ابن ملجم لعنه الله ) شمشير خود را به خون سر على فرزند ابوطالب كه شيخ و بزرگ ابطح ها است آب داد، زيرا در اين شعر، هم مكه و هم اطراف آن ابطح ناميده شده .
صاحب مراصد الاطلاع گفته است : (ابطح ) (بفتح الف و سكون با و فتح طاء و حاء بى نقطه ) به معناى بستر سيل است كه داراى ريگهاى ريز باشد، ابن دريد هم گفته : ابطح و بطحا شن نرمى است كه سيلاب آنرا بر روى زمين فرش مى كند، ابو زيد گفته : ابطح اثرى است كه از سيل باقى مى ماند، چه بستر سيل وسيع باشد و چه تنگ ، و شهر (مكه ) و (منا) را ابطح مى گويند به ملاحظه اينكه فاصله بستر سيل از هر دو به يك اندازه است ، بلكه فاصله آن نسبت به منا كمتر است ، و بين آن و منا محلى است بنام محصب و بين آن و مكه خيف بنى كنانه است ، و بعضى گفته اند بين آن و منا ذوطوى است ، و صحيح نيست .
از همه اينها گذشته روايتى را كه ثعلبى نقل كرده بعينه ديگران هم نقل كرده اند، و در نقل آنها كلمه ابطح ديده نمى شود و آن نقل همان است كه بزودى از مجمع البيان و او از جمهور و هم چنين غير آن خواهد آمد.
علاوه بر اين ، بعد از همه اينها مى گوييم : روايت از اخبار متواتره و يا خبرى كه قرينه قطعى بر صحتش اقامه شده باشد نيست كه قابل اين همه بحث باشد، بلكه خبر واحد است كه ما سابقا در ابحاث گذشته بنظر خواننده رسانديم كه بناى ما بر اين نيست كه در غير احكام فرعيه بر اين گونه اخبار اعتماد كنيم ، و اين نه ما تنهاييم ، بلكه اصولا همه عقلا بنايشان بر اين است ، اگر در همه طوايف بشرى تفحص كنيم خواهيم يافت كه همه آنها بنايشان بر اين است كه جز در محاورات روزمره خود به اخبار آحاد اعتماد نكنند، اين مقدار هم كه ما بحث كرديم براى اين بود كه در قبال خصم كه روايت را به باد خدشه و اشكال گرفته و مى خواست بدون دليل صحيح ، روايت را ساختگى و مجعول قلمداد كند وبا علم به اينكه اشكالاتش وارد نيست سكوت نكرده باشيم .

برگرفته از کتاب امام شناسی نوشته علامه طهرانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد   | 

آیه ولایت و پاسخ به شبهات (3)

بررسی شبهات

اهل سنت از آنجا که دلالت آیه را بر امامت و ولایت امیرالمومنین علیه السلام قوی دیده اند ، درصدد مقابله با آن برآمده و از راه های مختلف درصدد ایجاد تشکیک در دلالت آن برآمده اند . اینک به یکایک آنها پرداخته و از آنها پاسخ خواهیم داد :

1- تعبیر به جمع

برخی سؤال  می کنند که اگر مراد از آیه علی بن ابی طالب علیه السلام است چرا صیغه جمع آمده است؟

پاسخ :اولا : عرب در بسیاری از موارد به جهت نکته ای از مفرد به جمع تعبیر می کند ، شاهد این موضوع آیاتی است که در قرآن کریم آمده است . اینک نمونه هایی از آن را ذکر می کنیم :

الف ) خداوند متعال می فرماید :« الذین قال لهم الناس إن الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم إیمانا و قالوا حسبنا الله ونعم الوکیل » (آل عمران / 173)

گوینده این سخنبه اجماع مفسّران ف شخصی به نام نعیم بن مسعود اشجعی بوده که از او به جمع تعبیر شده است . تا آنکه شأن و منزلت کسانی که به حرف او گوش ندادند بالا برده شود .ابوسفیان به او ده شتر داده بود تا از جانب مشرکان به میان مسلمانان برود و آنها را از کفار بترساند ، ولی هرگز مسلمانان به رهبری پیامبر اکرم صلی الله علیه واله از این تهدید نهراسیدند و حضرت با هفتاد سواره به جهت مقابله با آنان از مدینه حرکت کردند . ( کشاف ج 1 ص 441 ؛ تفسیر فخررازی ج3ص 145)

ب ) و نیز می فرماید : « یا أیها الذین آمنوا اذکروا نعمت الله علیکم إذ همّ قوم أن یبسطوا إلیکم فکفّ أیدیهم عنکم » ( مائده / 61 )

مطابق آنچه در تفاسیر آمده ، کسی که قصد دست درازی داشت مردی از بنی محارب به نام غوث بود، شمشیر خود را کشید و قصد داشت با ان به رسول خدا بزند که خداوند مانع از ان شد . (سیره ابن هشام ج3 ص120 ؛ کشاف ج1ص641 ؛ جامع البیان ج 6ص146 )

در این مورد نیز خداوند متعال به جهت تعظیم نعمت خود در حفظ جان پیامبر از مفرد به جمع تعبیر کرده است .

ثانیا : طبرسی می گوید : « نکته در اطلاق جمع ، تعظیم امیرالمومنین است همان گونه که رسول خدا در روز خندق فرمود : تمام ایمان در مقابل تمام شرک قرار گرفت ( مجمع البیان  ذیل آیه ولایت )

2- منافات با حضور قلب در نماز

برخی می گویند: عمل امیرالمومنین به اعطای انگشتر در حال نماز به سائل ، با حضور قلب در نماز سازگاری ندارد . مگر همین همیرالمومنین نبود که در حال نماز تیری را از پای او در آوردند و اصلا متوجه آن نشد ؟از طرفی دیگر انجام اعمال غیر صلاتی در نماز مبطل نماز است .

 پاسخ :اولا : این آیه بعد از وقوع عمل نازل شده و سیاق آن سیاق مدح است . ولذا آیه دلالت دارد که این عمل حضرت در نماز مورد مدح و ستایش خداوند است .

ثانیا : عمل کم در حال نماز هرگز به نماز ضرری نمی رساند ، همان گونه که علمای شیعه و سنی به آن تصریح کرده اند .

نسفی می گوید : آیه دلالت دارد بر این که انسان می تواند در حال نماز صدقه دهد ، و این که فعل قلیل هرگز مفسد نماز نیست . (تفسیر نسفی ج 1 ص 289)

و نیز اسماعیل قنوی در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوی می نویسد : بنابراین ، آیه دلیل بر این است که فعل قلیل در بین نماز ، هرگز موجب بطلان نماز نخواهد شد . ( انوار التنزیل ج 6 ص 349)

ثالثا : خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید : « فنادته الملائکه و هو قائم یصلی فی المحراب أن الله یبشرک بیحیی ... »(آل عمران /39) در این خداوند می فرماید : ملائکه در حال نماز به حضرت زکریا بشارت به فرزند دادند ، اگر این بشارت مضرّ به حضور قلب در نماز است ، در مورد آیه ولایت نیز چنین خواهد بود !!!

رابعا : دستگیری از نیازمند با اعطای صدقه ، عبادت است که در ضمن عباداتی دیگر (نماز) صورت گرفته و با آن ناسازگار نیست . آنچه که با روح نماز منافات دارد توجه به غیر خدا است ، و دستگیری از نیازمند در راستای عبادات او است . خداوند متعال می فرماید :« ألم یعلموا أن الله هو یقبل التوبة عن عباده و یأخذ الصدقات و أن الله هو التواب الرحیم » (توبه /104)

قرآن در این آیه تصریح می کند که تنها خدا صدقات را اخذ می کند ... بنابراین اعطای صدقه که در راه خدا و برای خدا و گیرنده اش هم خود خدا است ، با نماز هیچ گونه منافاتی ندارد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد   | 

آیه ولایت و پاسخ به شبهات (2)

کیفیت استدلال بر امامت

متکلمان و مفسّران امامیه برای نظریه خود دلایل و شواهدی اقامه کرده اند که از جمله آنها اینکه :

الف : کلمه «انما» از ادوات حصر و مفاد آن اثبات و نفی است ؛ یعنی حکم را بر آنچه پس از انما ذکر شده اثبات می کند و از آنچه ذکر نشده نفی می کند . وقتی گفته می شود :« انما زید عالم » مفاد آن این است که زید دارای صفت علم است و صفت کمال دیگری ندارد.

خطیب قزوینی در « تخلیص المفتاح » گفته است :«یکی از راه های حصر ، کلمه انما است ؛ چنانکه در حصر موصوف بر صفت گفته می شود : انما قائم زید ؛ زیرا کلمه انما دربر دارنده معنای ما و الا ؛ یعنی نفی و استثناء است .

علمای نحو گفته اند : انما آنچه را که بعد از آن امده است اثبات ، و آنچه را که نیامده نفی می کند ...» (مختصرالمعانی ص82 و83 باب القصر )

بنابراین ، کلمه انّما بر ولایتی خاص دلالت می کند ، ولایتی که به خداوند ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و بر کسی که با صفات مذکور در آیه توصیف شده است . ولی ولایت به معنای نصرت و محبت و اختصاصی نیست ؛ زیرا این مطلب که هر مسلمانی باید مسلمان دیگر را یاری دهد و نسبت به او محبت دینی داشته باشد مورد اجماع مسلمانان است . چنانکه آیه کریمه « المومنون و المومنات بعضهم أولیاء بعض »(توبه /71) نیز بر آن دلالت می کند . اما ولایت تدبیر و رهبری و سرپرستی ، عمومیت ندارد. اسلام و ایمان شرط لازم چنین ولایتی است ، ولی شرط کافی برای آن نیست . چنین ولایتی اولا و بالذات به خداوند اختصاص دارد و برای دیگران با اذن و مشیت الهی ثابت می شود .

ب) مقصود از «ولیّ» در آیه «ولایت» سرپرستی و امامت است نه محبّت و نصرت ، و این مطلب را از چند راه می توان به اثبات رسانید :

1- حاقّ لفظ

کلمه ولیّ که در آیه به کار رفته ، گرچه در لغت عرب به معانی گوناگونی ؛ از قبیل :مالک امر ، دوست ، رفیق ، یاری کننده  و … به کار رفته است ، ولی معنای شایع ، آن که هنگام اطلاق کلمه و ذکر آن بدون قرینه ، متبادر به ذهن است همان معنای اول ؛ یعنی مالک امر و صاحب سلطه است . ولیّ طفل به معنی سرپرست او و ولیّ زن به معنای سرپرست زن و ولی ّ دم به معنای سرپرست خون است ، کسی که حقّ مطالبه قصاص یا دیه را دارد . لذا «ولیّ امر » نیز به معنای سرپرست امر خلافت و امارت است .

معنای آیه چنین می شود : « همانا کسانی که متولی امور شما هستند و بر شما ولایت و سلطه دارند همانا خداوند و رسولش و علی بن ابی طالبند .

2- قرینه اضافه

گرچه خود کلمه « ولی » بر حق سلطه دلالت داشته و معنای متبادر از آن است ، ولی اضافه کلمه «ولیّ» به کسانی که احتیاج به ولایت و سرپرستی دارند ، قرینه ای بر معنای سلطه و سرپرستی در لفظ « ولیّ» است . و در مورد این آیه ، کلمه «ولیّ» به مردم اضافه شده است . مردمی که حتیاج به قیّم و سرپرستی دارند که از خودشان برتر باشد .

3- قرینه عطف

یکی دیگر از قراین موجود بر معنای سرپرستی و سلطه در آیه « ولایت» درباره امیرالمومنین علیه السلام ، قرینه عطف است؛ زیرا در این آیه کلمه « ولیّ » یک بار آمده و بر خداوند ، رسول و الذین آمنوا … عطف شده است . عطف ، دلیل بر سنخیّت بین معطوف و معطوف علیه در معنای عامل است . حال اگر معنای ولایت خداوند مشخص است که همان اولویت و سرپرستی است و نیز درباره رسول اکرم صلی الله علیه و اله در قرآن به اولویت تبیین شده است ، در مورد علی بن ابی طالب علیه السلام نیز ولایت او به همان معنای اولی به تصرف و سلطه و سرپرستی است و تنها فرق آنها به اصالت و تبعیت است ؛ به این معنا که ولایت خداوند به اصالت و از رسول صلی الله علیه و اله و امام علی علیه السلام به تبع اذن الهی است .

4- کلمه حصر

کلمه « انما» که در آیه ولایت به کار رفته ، به اتفاق ادیبان عرب افاده حصر می کند که با در نظر گرفتن معنای حصر در آیه ، تنها با معنای سلطه و سرپرستی سازگاری دارد؛ زیرا معنا ندارد که خداوند بگوید : تنها محبّ و ناصر شما این سه نفرند . خداوند در آیه « المومنون و المومنات بعضهم أولیاء بعض » (توبه /71) آن دو ( محب و ناصر ) را برای همه مومنان ، که رسول خدا صلی الله علیه و اله نیز جزو آنها شمرده می شود ، جعل کرده است .

 اشکال : ممکن است کسی اشکال کند که حصر در آیه با مذهب شیعه امامی سازگاری ندارد ؛ زیرا آنها امامت و خلافت و ولایت را منحصر به امام علی علیه السلام ندانسته ، بلکه بر دوازده نفر منطبق می کنند .

 پاسخ : حصر در آیه حقیقی نیست ، بلکه اضافی است در مقابل دیگران از صحابه که در عصر حضرت بوده اند، به دلیل احادیث دوازده خلیفه که صاحبان امر و خلافت و ولایت و سرپرستی را دوازده نفر شمرده است .

و دیگر اینکه حصر در آیه ضرری نمی رساند ، که امامت سایر ائمه به ترتیب بوده و در طول امامت یکدیگر باشند ؛ زیرا هر یک از امامان ، قائم مقام امام دیگری است ، و لذا با حصر ولایت در امام علی علیه السلام منافاتی ندارد .

5- خروج از خطاب در آیه

در فقرة « انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا »  به امت اسلامی خطاب شده که خدا ، رسول او و برخی از مومنان خاص « ولیّ» آنان هستند . این خطاب ، اقتضا دارد که خدا و رسول او و این مومن خاص داخل در امت اسلامی فرض نشوند و گرنه اتّحاد «ولی » و « مولّی علیه » لازم می آید . ولایت آنان باید ولای خاص باشد ، نه ولایت متقابل به معنای محبت یا نصرت که به حکم آیه « المومنون و المومنات بعضهم أولیاء بعض » (توبه /71) برای همه مومنان جعل شده است . پس خداوند ،ولیّ متصرف و اداره کننده مستقل مردم است و همین ولایت را برای رسول خدا وحضرت علی علیه السلام نیز جعل کرده است

6- یکی بودن ولی در هر عصر                                                                                        

اگر عالم خدایی دارد، باید این خدا یکی باشد چون با وجود دو خدا که صفاتشان عین ذات هم باشد ؛ یعنی دو علم ، دو قدرت و دو مدیریت ، آسمانها و زمین از بین می روند : « لو کان فیهما آلهه إلا الله لفسدتا» (انبیاء /22) . نمی توان گفت که دو خداوند بر اساس حق کار می کنند؛ زیرا غیر از خود خدا حقّی در عالم نیست و سایر موجودات ، عدم محض هستند و نفس الامر و واقع هر چه باشد ، همه فعل خدا است . پس اگر از ذات حقّ موجود است به طور قطع ، واحد و بدون شریک است : « الله لا اله الا هو الحی القیوم» (بقره 255)                                                                                                                                 

درباره رسول الهی نیز همین مطلب وجود دارد ؛ یعنی دو رسول در زمین و زمان واحد نمی توانند جامعه را اصلاح کنند . امامان معصوم علیهم السلام نیز که هر کدام مظهر تامّی از اسمای الهی هستند ، برنامه خاص دارند . از این رو از میان دو معصوم که در یک زمان زندگی می کنند یکی امام و دیگری مأموم است .       بر اساس این معیار کلّی نمی توان گفت مصداق «... الذین آمنوا ...» در آیه ولایت جمیع یا گروهی از مومنان است که در حال رکوع زکات می دهند ، چون هرج و مرج پیش می آید و نقض غرض می شود ؛ زیرا هدف از تعیین ولی ، جلوگیری از هرج و مرج است ، و اگر قرار باشد هرکسی در حال رکوع ، صدقه بدهد ، امام و رهبر باشد و چنین ادعایی داشته باشد موجب هرج و مرج خواهد شد .                                  

از این رو مراد از « الذین آمنوا ... » تنها حضرت علی علیه السلام است ، گرچه حصر اضافی است و در مقابل دیگر افراد از صحابه است و ولایت سایر ائمه از دلایل دیگر استفاده شود .                                      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد   | 

آیه ولایت و پاسخ به شبهات (1)

مقدمه

از آیاتی که ما شیعیان همواره برای اثبات امامت امیرالمومنین علی علیه السلام به آن استدلال می کنیم ، آیه ولایت است . خداوند متعال در این آیه می فرماید : ۝ انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون ۝ « تنها ولی و صاحب اختیار شما خدا ، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوره اند ؛ همان کسانی که نماز را بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند » (سوره مائده / 55)

اما چندی مشاهده کردم بعضی از پیروان سنت عمر مانند اسلاف بی خرد خود چشم دل را بسته اند و سعی کرده اند به زعم خویش اشکالاتی بر این استدلال ما وارد کنند . لذا غیرت دینی بنده من را وا داشت که به دفاع برخیزم و از این استدلال قوی شیعیان دفاع کنم .

 

شأن نزول آیه از نظر علمای اهل سنت عمر

 

به اتفاق جمیع علمای شیعه این آیه هنگامی که مولا علی علیه السلام در هنگام نماز و در رکوع بود انگشتر خود را به فقیر داد . لذا  از ذکر علمای خودمان صرف نظر می کنم . می توانید به تمام تفاسیر شیعه مراجعه کنید .

اما  علمای اهل سنت در این مورد چه می گویند ؟

آیا این روایات در کتاب های محدثّان و مفسّران اهل سنت آمده است ؟

آیا آنان این روایات را صحیح و قابل اعتماد می دانند ؟

طبق آن چه که از بزرگان اهل سنت نقل شده است ، همه مفسران در شأن نزول آیه ولایت اتفاق نظر دارد . این اتفاق نظر از سوی چهار تن از دانشمندان اهل سنت نقل شده است .

1- قاضی ایجی نویسنده کتاب المواقف فی علم الکلام ، که از مهمترین کتاب های اهل سنت در علم کلام و اصول دین است می نویسد : « تمامی مفسران اتفاق نظر دارند که این آیه مبارکه در ماجرای بخشیدن انگشتر امیرالمومنان علی علیه السلام در حال رکوع نماز نازل شده است » ( المواقف فی علم الکلام ص 405)

2- میرسید شریف جرجانی در شرح المواقف به این اجماع اعتراف کرده است .(شرح المواقف 8/360)

3- سعدالدین تفتازانی در شرح المقاصد اجماع مفسران را بر این که آیه شریفه در شأن امیر المومنان علی علیه السلام نازل شده ، نقل کرده است . ( شرح المقاصد :5/170 ؛ برای آگاهی از اهمیت این کتاب ر.ک : کشف الظنون )

شرح المقاصد از کتابهی مهم اهل سنت در علم کلام است . این کتاب در مدارس آنها تدریس می شود و در محافل علمی آنها از جایگاه ویژه ای برخوردار است ، به همین دلیل بسیاری از بزرگان اهل سنت بر این کتاب شرح و تعلیق نوشته اند .

4- علاء الدین قوشجی سمرقندی نیز از کسانی است که به اجماع مفسران بر این  که آیه مبارکه در شأن امیرالمومنان علی علیه السلام نازل شده اعتراف کرده است . ( شرح التجرید : 368)

ابن کثیر تعدادی از روایات را در ذیل آیه مورد بحث آورده ودر برخی از سندها اشکال می کند ،  ولی بعد از ذکر یکی از آن روایات می گوید : « این سندی است که اشکالی ندارد » همو حدیث را به سند دیگری نقل کرده ولی درباره آن سکوت اختیار نموده است . او نقل می کند که سلمه بن کهیل گفت : علی انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد ، در این هنگام بود که این آیه نازل شد : « إنما ولیکم ...»

 

 * راویان حدیث از عامه

در ادامه نام عده بسیاری از علمای اهل سنت که آیه مربوطه را در شأن امام علی علیه السلام می دانند در اینجا ذکر می کنیم :

1- قاضی ابو عبدالله واقدی  بنابر نقل ذخائر العقبی ص 102

2- حافظ ابوبکر صنعانی بنابر نقل تفسیر ابن کثیر ج 2 ، ص 71

3- حافظ ابوالحسن عثمان بن ابی شیبه کوفی – تفسیر ابن ابی شیبه

4- ابوجعفر اسکافی معتزلی – نقض العثمانیه ص 319

5- حافظ عبد بن حمید کشی – بنابر نقل درالمنثور ج 3  ، ص 105.

6- ابوسعید اشجّ کوفی –  در تفسیرش

7- حافظ نسائی – بنابر نقل جامع الاصول ج 9 ، ص 478

8- ابن جریر طبری – جامع البیان ج 4 ، ص 288

9- ابن  ابی حاتم – بنابر نقل لباب النقول فی اسباب النزول سیوطی ص 81

10- حافظ ابوالقاسم طبرانی – المعجم الأوسط ج 7 ، ص 130 ، ح 6228.

و ...

جمعا 48 نفر از علمای درجه یک اهل سنت عمری در کتابهای خود این آیه را در مورد امام علی علیه السلام می دانند. که ذکر نام کامل آنان از حوصله این نوشتار بیرون است .

با وجود این تعداد از علماء که کم هم نیستند فکر کنم دیگر جای هیچ شک و شبهه باقی نمی ماند .مگر برای کور دلان و کوته اندیشان بی خرد و سبک مغز و لجباز .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد   | 

ازدواج موقت از نظر صحابه

بنابر آنچه از تاریخ و روایات معتبر و نظریات فقهای اهل سنت بر می آید ، گروهی از صحابه ، حتی بعد از رحلت پیامبر بزرگوار اسلام (ص) یعنی در زمان خلافت خلفا و بعد از آن ، اعتقاد به ازدواج موقت داشته اند و نظریه فقهی آنان این بوده که متعه جایز و مباح است .

اکنون به بیان نام های برخی از آنها را ذکر می کنیم :و از آنجایی که همه انان صحابه هستند و نزد اهل سنت همگی عادل ، نیازی به بررسی جایگاه آنان نمی بینم .

1 – عمران بن حصین خزاعی

در کتاب صحیح بخاری آمده است : عمران (رض)می گوید : آیه متعه در قرآن نازل شد ، ما و پیامبر (ص) به آن عمل می کردیم و آیه دیگری نیز نازل نشد که آن را حرام نماید و پیامبر(ص) نیز در زمان حیاتش هرگز از آن نهی نکرد . مردی با نظر خودش ( در نهی از متعه ) چیزی گفت . ( صحیح بخاری ج 3 ص 104 ، کتاب التفسیر ،باب قوله تعالی : یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ...)

اسناد دیگری که دلالت بر این دارد که این صحابی از جمله کسانی بوده که اعتقاد به حلیت متعه داشته است عبارتند از :

1 -  مسند احمد ج 4 ص 436

2 – المحبر ص 289

 3 – الکشف البیان ج 3 ص 278

4 – تفسیر الکبیر ج 10 ص 53

5 – اسد الغابه ج 4 ص 138

2 – ابو سعید خدری

ایشان نیز اعتقاد به حلیت متعه داشته است مراجعه شود به المحلی ج 9 ص 519 ؛ شرح زرقانی ج 3 ص 154 ؛ عمدة القاری ج 8 ص 310 )

3 – جابر بن عبدالله انصاری

مراجعه شود به :

1 – مصنف عبدالرزاق ج 7 ص 499

2 – مسند احمد ج 3 ص 380

3 – بدایة المجتهد ج 2 ص 58

4 – کنزل العمال ج 16 ص 520 ح 5719

5 – الحاوی الکبیر ج 11 ص 455

6 – شرح زرقانی ج 3 ص 154

7 – تاریخ المدینة ج 2 صص 720 – 719 -717

 

4 – زید بن ثابت انصاری

هاشمی می گوید : از میان صحابه کسی که متعه را حلال می شمرد ، زید بن ثابت انصاری بود ( المحبّر ص 289 )

ذهبی می گوید : زید بن ثابت ، پیشوای بزرگ ، شیخ قاریان  و مفتی مدینه و کاتب وحی بود و کسی بود که در زمان رسول خدا (ص) قرآن را گرد آوردی می کرد ( سیراعلام النبلاء ج 2 ص 437)

 

5 – عبدالله بن مسعود

ابن حزم می گوید : بعد از وفات رسول خدا (ص) گروهی از اصحاب از جمله ابن مسعود بر حلال بودنِ متعه باقی ماندند. (المحلی ج5 ص 519 و شرح زرقانی ج 3 ص 154)

 

6 – سلمة بن اکوع

هاشمی گوید : از کسانی که معتقد به جواز متعه بود ، سلمة بن اکوع است . ( المحبّر ص 289 )

 

7 – علی بن ابی طالب

هاشمی می گوید : از میان صحابه پیامبر(ص) علی بن ابی طالب قائل به جواز متعه بود . ( الاعلام ص 37 در تذکرة شیخ مفید از محبر نقل شده است ولی در چاپ جدید آن را حذف کرده اند . )

دیگر منابع :

1 – تفسیرالکبیر ج 10 ص 50

2 – کنزالعمال ج 16 ص 522 ح 45728

3 – الدر المنثور ج 2 ص 140

4 – المحلی ج 9 ص 520

 

8 – عمرو بن حریث

وی از کسانی است که در زما خلافت عمربن خطاب اقدام به ازدواج موقت کرد .

منابع :

1 – المحلی ج 9 ص 519

2 – شرح زرقانی ج 3 ص 154

3 – مصنف عبدالرزاق ج 7 ص 496 و 500

4 – کنزالعمال ج 16 ص 518 ح 45712

5 – فتح الباری ج 9 ص 141 و 142 و ج11 ص 76

6 – تهذیب التهذیب ج 10 ص 371

7 – سنن الکبری ج 7 ص 237

8 – تاریخ المدینة ج 2 ص 719 و 717

 

9 – معاویه بن ابی سفیان

منابع :

1 – مصنف عبدالرزاق ج 7 ص 499

2 – المحلی ج 9 ص 519

3 – شرح زرقانی ج 3 ص 154 ح 1178

 

10 – سلمة بن امیّة

منابع :

1 - المحلی ج 9 ص 519

2 - شرح زرقانی ج 3 ص 154 ح 1178

3 – مصنف عبدالرزاق ج 2 ص 499 و ج 7 ص 498

4 – جمهرة انساب العراب ، ابن حزم ص 159

5 – تاریخ المدینة ج 2 ص 719

6 – اسدالغابه ج 2 ص 224

 

11 – ربیعة بن امیة

1 – موطأ ج 2 ص 54 ح 42

2 – مسند شافعی ص 132

3 – الام ج 7 ص 235

4 – سنن الکبری ج 7 ص 235

5 – درالمنثور ج 2 ص 141

6 – الاصابة ج 1 ص 514

7 – مصنف عبدالرزاق ج 7 ص 503

 

 12 – عمرو بن حوشب

مصنف عبدالرزاق ج 7 ص 500

 

13 – ابیّ بن کعب

ایشان آیه شریفه را به گونه ای قراءت می کرد که متناسب با متعه و ازدواج موقت بود .

1 – جامع البیان ج 4 ص 19 ح 1784

2 – احکام القرآن للجصاص ج 2 ص 178

3 – سیوطی در درالمنثور ج 2 ص 140

4 – سیر اعلام النبلاء ج 15 ص 276

5- تفسیر المحیط ج 3 ص 218

6 – الغدیر ج 6 ص 233

 

14 – اسما دختر ابوبکر

راغب می گوید :عبدالله بن زبیر ، عبدالله بن عباس را به خاطر حلال دانستن متعه سرزنش کرد ، ابن عباس به او گفت : از مادرت بپرس که چگونه عقدی میان او و پدرت صورت گرفت ؟ او از مادرش پرسید و پاسخ شنید که من تو را به طریق متعه به دنیا آوردم. (المحاضرات ج 2 ص 94)

دیگر منابع :

المحلی ج 9 ص 519

شرح زرقانی ج 3 ص 154

مسند طیالسی ص227 ح 1637

زاد المعاد ابن قیم ج1ص 219

سیراعلام النبلاء ج 15 ص 243

 

15  - امّ عبدالله بنت ابی خیثمة

کنزالعمال ج 16 ص 522 ح 45726

 

16 –عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب

1 – محلی ج 9 ص 519

2 – مصنف عبدالرزاق ج 7 ص 496 ح 14021 و ج 7 ص 502

3 – جامع البیان ج 4 ص 18 شماره 7182-7181

4 – الکشف و البیان ج 3 ص  283 و 286

5 – سیراعلام النبلاء ج 15 ص 43 و 242 و ج 13 ص 108

 

این نام تعدادی از صحابه رسول خدا بود که آنها را ذکر کردیم و این بهترین حجت برای کسانی است که ادعا دارند از صحابه پیروی می کنند .

شما می گویید که ما به صحابه توهیین می کنیم در حالی که این شما هستید با انکار فعلشان دارید به آنها عملی توهین می کنید .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:33  توسط محمد   | 

جمع میان دو نماز

  نماز  ، مهمترین راه ارتباطی  خلق با خالق، بهترین برنامه تربیتی نفوس بشری ، زیباترین عبادت و وسیله قرب الی الله است . الصلاه قربان کلی تقی (1)  پیامبر نماز را مایه روشنی چشم خود می دانست و می فرمود : « قره عینی فی الصلاه » (2)     

در جای دیگر می فرماید :« الصلوه معراج مؤمن » (3) .                                                                                                      

  نماز به طور اصولی در هر شبانه روز پنج مرتبه انجام می شود و روح و روان و قلب را جلا و صفا می دهد. اما سخن در این است که آیا عمل شیعیان که بین نماز ظهر و عصر ، مغرب و عشاء فاصله ای قرار نمی دهند و به جای پنج نوبت نماز خواندن ، نمازهای خود را در سه وقت می خوانند صحیح می باشد ؟ آیا این عملِ شیعیان مطابق ِ قرآن و سنت است ؟ یا عمل اهل سنت که نماز های خود را در پنچ وقت می خوانند ؟                                                                                                          

در جواب می گوییم : « علمای شیعه به پیروی از مکتب اهل بیت علیهم السلام عموماً اتفاق نظر دارند که انجام نماز در سه وقت جایز است هر چند افضل و برتر انجام نماز در پنج وقت است . (4)                                                              

ولی علمای وهابی و سنی ، انجام نماز را در پنج وقت واجب می دانند و نماز در سه وقت را جایز نمی دانند                         

شاید همین فتوای آنان باشد که باعث شده است که در بین جوانان ایشان ترک صلاه افزایش یابد .                                       

اسلام دینی آسان است و هیچ وقت در هیچ جا بنا بر سختگیری ندارد . چون اسلام « شریعت سمحه سهله » است . تجربه نشان داده است پافشاری بی جا و کور کورانه بر نماز در پنج وقت ، گاه سبب می شود که اصل نماز فراموش شود .             

در این زمانی که زندگی ماشینی مردم با سختی های فراوان و پیچیدگی های بسیار همراه شده است . نوع حیات بشر امروز تغییر بسیار کرده است ، وضع بسیاری از مردم مانند کارمندها ،حصلین ، معلمین ، دکترها و ... اجازه نمی دهد که بتوانند در پنج وقت نماز بگذارند .                                                                                                                                                    

همانطور که اشاره شد اسلام دینی سهل و آسان است ، لذا برای راحتی بشر جواز خواندن نمازها را در سه وقت داده است در ادامه اسناد این جواز را از قرآن و منابع اهل سنت بیان می کنیم :                                                                                          

  قرآن و اوقات سه گانه نماز !                                                                                                                                  

از شگفتی های  این مسأله آن است که در قرآن مجید در دو آیه هنگامی که سخن از اوقات نماز به میان می آید ، فقط سه وقت برای نمازهای شبانه روز ذکر شده است .( و در ادامه بحث جهت اختصار گویی فقط به یک آیه اشاره می کنیم .)  آیه اول در سوره هود آیه 114 است : « وَ أَقِمِ الصّلوه طَرَفَیِ النهار وَ زُلَفاً مِنَ اللیل ؛  در دو طرف روز و بخشی از شب نماز را بر پای دار ... »                                                                                                                                               

آیت الله مکارم حفظه الله می فرماید : « تعبیر « طرفی النهار » اشاره به نماز صبح است که در آغاز روز انجام می شود و ماز ظهر و عصر است که وقت آنها تا غروب ادامه دارد ، به عبارت دیگر استمرار وقت نماز ظهر و عصر تا غروب آفتاب به روشنی از این آیه استفاده می شود .                                                                                                                                  

امّا « زلفاً من اللیل » با توجه به این که « زلف» - به گفته مختار الصحاح و راغب در کتاب مفردات جمع «زلفه» است که به معنای بخشهایی از اوایل شب می باشد ، آن هم اشاره به وقت نماز مغرب و عشاست .                                                         

بنابراین اگر پیامبر صلی الله علیه و اله نماز را معمولاً در پنج وقت انجام می داده است حتماً جنبة وقت فضیلت داشته که همه ما به آن معتقدیم ، چرا ظاهر آیه قرآن را نادیده بگیریم و سراغ تأویلهای دیگر برویم ؟! (5)                                             

 

روایات جمع میان دو نماز                                                                                                                                       

 در منابع معروف و درجه یک اهل سنت مانند صحیح بخاری و صحیح مسلم و دیگر کتب که همه از منابع مشهور نزد آنان است حدود سی روایت درباره جواز جمع میان نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشاء وجود دارد . که بخشی از آنها ذیلاً از نظر خوانندگان عزیز و محترم می گذرد :                                                                                                                               

1- ابو الزبیر از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل می کند : « صلّی رسول الله صلی الله علیه و اله الظهر و العصر جمیعاً فی غیر خوف و لا سفر ؛ رسول خدا صلی الله علیه و اله نماز ظهر و عصر را هر دو با هم به جا آورد در حالی که نه ترسی بود و نه سفری . »                                                                                                                                                            

ابوالزبیر می گوید از سعید بن جبیر پرسیدم چرا پیامبر صلی الله علیه واله چنین کاری را کرد ؟ سعید گفت : من نیز همین سؤال را از ابن عباس پرسیدم ، در جواب گفت : «أراد أن لایَحرَجَ أحداً من أمّته ؛مقصود حضرت این بودکه هیچ یک از امتش به زحمت نیفتد .(6) 2- در حدیث دیگری از ابن عباس می خوانیم : « جمع رسول الله صلی الله علیه و اله بین الظهر و العصر و المغرب و العشاء فی المدینه فی غیر خوف و لا مطر ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله در میان نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا در مدینه بدون  خوف و باران جمع کرد . و در ذیل حدیث دارد : از ابن عباس پرسیدند ، مقصود پیامبر از این کار چه بود ؟ در جواب گفت :« أراد أن لا یحرج ،مقصود حضرت این بود که هیچ یک از مسلمانان به زحمت نیفتد . ( 7)                                                                                                                                         

 3- عبدالله بن شقیق می گوید : « روزی ابن عباس برای ما بعد از نماز عصر خطبه خواند تا آفتاب غروب کرد و ستاره ها ظاهر شد . مردم صدا زدند نماز نماز ، سپس مردی از بنی تمیم آمد و پیوسته می گفت: نماز نماز ! ابن عباس گفت : تو می خواهی سنّت پیامبر صلی الله علیه و اله را به من یاد بدهی ، ای بی ریشه ! رسول خدا صلی الله علیه و اله میان نماز ظهر و عصر ، مغرب و عشا را جمع کرد . عبدالله بن شقیق می گوید : در دل من شکّی پیدا شد نزد ابوهریره آمدم ، از او پرسیدم ، او سخن ابن عباس را تصدیق کرد » (8)                                                                                                                                 

4 جابر بن زید می گوید : ابن عباس گفت : «صلّی النبی سبعاً جمیعاً و ثمانیاً جمیعاً ؛ پیغمبر اکرم هفت رکعت با هم ، و هشت رکعت با هم نماز خواند ( اشاره به جمع میان نماز مغرب و عشا و نماز ظهر و عصر است .). (9)             5- سعید بن جبیر از ابن عباس نقل می کند : « جمع رسول الله صلی الله علیه و اله بین الظهر و العصر و بین المغرب و العشا بالمدینه من غیر خوف و لا مطر ، قال : فقیل لابن عباس : ما أراد بذلک ؟ قال : أراد أن لا یحرج أمته ؛ پیغمبر صلی الله علیه و اله  درمدینه میان ظهر و عصر و میان مغرب و عشا جمع کرد ، بی آن که خوف یا باران وجود داشته باشد، ازابن عباس پرسیدند ،مقصود حضرت ازاین کار چه بود ؟گفت: می خواست امتش به زحمت نیفتد» (10)

6- احمد بن حنبل شبیه همین معنا را در کتاب مسند خود از ابن عباس نقل کرده است .(11)                                              

7- مالک امام معروف اهل سنّت از ابن عباس نقل می کند : « صلّی رسول الله صلی الله علیه و اله الظهر و العصر جمیعاً و المغرب و العشاء جمیعاً فی غیر خوف و لا سفر ؛ رسول خدا صلی الله علیه و اله نماز ظهر و عصر را باهم و نماز مغرب و عشا ء را باهم بجا آورد ، بی آن که خوف یا باران وجود داشته باشد .(12)                                                      

و احدیث دیگر که جهت اختصار از نقل آنها خودداری می کنیم .                                                                                    

                                                            

 

نتیجه ؛                                                                                                                                                                         

از آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که :                                                                                                                       

1- عمل شیعیان در جمع بین دو نماز کاملاً وجه شرعی دارد و همانطور که خواندید پیامبر نیز بین دو نماز جمع می کردند ، پس محصور کردنِ نماز به پنج وقت کاملاً مخالف نص قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و اله می باشد .                              

2- گرچه خواندن نماز در پنج وقت فضیلت دارد ولی اصرار بر این فضیلت گاهی سبب می شود که برای  بسیاری از مردم نماز خواندن سخت بشود . لذا علمای اهل سنت بپذیرند که جوانانشان در این مسأله از علمای مکتب اهل بیت علیهم السلام پیروی کنند .                                                                                                                                                                   

 

پی نوشتها :                                                                                                                                                                 

1- کافی جلد 3 صفحه 265                                                                                                                                           

2- مکارم اخلاق صفحه 461

3- بحار جلد 79 صفحه های 248 و 303

4 شیعه پاسخ می گوید صفحه 160

5-  شیعه پاسخ می گوید صفحه 169

6-  صحیح مسلم جلد 2 صفحه 151

7-  همان صفحه 152

8-  همان مدرک

9-  صحیح بخاری جلد 1 ص 140

10- سنن ترمذی جلد 1 صفحه121 حدیث 187

11  مسند احمد  جلد 1 صفحه 223

12-  موطأ مالک جلد 1 صفحه 144

 

 

 

به امید ظهور  صراط مستقیم مهدی زهرا روحی له الفداء

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:33  توسط محمد   | 

زیارت قبور

مسلمانان در طول تاریخ اسلام بر جواز؛ بلکه استحباب سفر برای زیارت قبور اولیای الهی اجماع داشته اند. اما از ناحیه ابن تیمیه ممنوع شد؛ زیرا وی اولین کسی است که از این مسئله جلوگیری کرده و شدیداً با آن مقابله نمود و به حرمت آن فتوا داد. بعد از او شاگردان و مروجان افکارش این نظر را دنبال کرده و تا زمان محمد بن عبدالوهاب و وهابیان – که همگی به حرمت زیارت قبور معتقدند- ادامه داشت . از آنجا که این مسئله آثار مهمی در پی دارد بجاست تا در مورد جواز و عدم جوازآن تحقیق و بررسی نماییم .

* فتاوای وهابیان

1- ابن تیمیه می گوید: « تمام احادیثی که از پیامبر(ص) درباره زیارت قبرش وارد شده، ضعیف بلکه جعلی است».( منهاج السنة ج2 ص 441)

عسقلانی از ابن تیمیه نقل می کند نقل که او به طور مطلق از زیارت قبورانبیاء و اولیاء منع کرده و آن را حرام نموده است؛ چه با شدّ رحال ( بار سفر زیارت بستن) و چه بدون آن.(ارشاد الساری ج2 ص 329)

2- عبدالعزیز بن باز می گوید:« اما مردان؛ برای آنان زیارت قبور و زیارت قبر پیامبر(ص) و دو صاحبش مستحب است، البته بدون شدّ رحال و قصد حرکت برای زیارت؛ زیرا پیامبر(ص) فرمود: قبور را زیارت کنید به جهت آن که شما را به یاد آخرت می اندازد، ولی شدّ رحال برای زیارت قبور جایزنیست».( مجموع فتاوی بن باز ج2 ص 754 و755).

 باز هم خدا را شکر که به بهانه آن دو اجازه زیارت پیغمبر را داد !!!

3- اعضای استفتای دائمی وهابیان در ضمن فتوایی چنین اعلام کردند:«شدّ رحال برای زیارت قبور انبیا و صالحین و غیر آنان جایز نیست، بلکه این عمل بدعت است.»(اللجنة الدائمه للبحوث العلمیة و الافتا ، رقم فتوا 423)

 

* ادله مشروعیت زیارت قبور  

مبحث زیارت قبور را در دو بخش دنبال خواهیم کرد:

بخش اول: در ذکر دلیل بر مشروعیت بلکه استحباب زیارت قبور اموات ، هرکس که می خواهد باشد.

بخش دوم:دررابطه با استحباب زیارت قبر اولیای خدا علی الخصوص پیامبر صلی الله علیه واله.

 

در ابتدا به ذکر ادله جواز یا استحباب زیارت قبور می پردازیم :

1- دلیل فطرت

اسلام دین فطرت است و احکام آن؛ چه در مجال عقیده و چه در مقام عمل موافق با فطرت سلیم انسان است. و ما معتقدیم که احکام و تعالیمی که پیامبران و علی الخصوص پیامبر اسلام(ص) آورده اند ، همگی موافق با فطرت سلیم بشر بوده و با آن سازگاری دارد،ودرحقیقت تعالیم انبیا تذکردهنده به مسائلی است که در فطرت انسان نهفته است.

خداوند سبحان می فرماید:«ونفس و ما سواها * فألهمها فجورها و تقواها »؛« قسم به جان آدمی وآن کس که آن را {آفریده و} منظم ساخته و سپس فجور و تقوا { شرّ و خیرش} را به او الهام کرده است.»

در مورد زیارت اموات و قبور نزدیکان و کسانی که برگردن ما حق دارند، انسان مشاهده می کند که این عمل از جمله کارهایی است که نفس سلیم انسان از هر قوم و ملیتی که باشد برآن رغبت دارد، و این نیست مگر به جهت وجود میل باطنی فطری که در تمام افراد بشر وجود دارد. و از آنجا که شریعت ، هادی به فطرت است، لذا می توان از این طریق به مشروعیت زیارت قبور پی برد.

2- قرآن و زیارت قبور

 قرآن کریم به پیامبر فرمان می دهد که هیچ گاه بر جنازه منافق نماز نگزارد و نباید بر کنار قبر او بایستد آنجا که می فرماید:« ولاتصل علی أحد منهم مات ابدا و لاتقم علی قبره انهم کفروا بالله و رسوله و ماتوا وهم فاسقون »،

در این آیه برای هدم شخصیت منافق ،و دادن گوشمال به اعضای این حزب به پیامبر خدا فرمان می دهد:

1- بر جنازه احدی از آنان نماز مگزار.

2- برقبرآنان نایست. این حقیقت را با جمله « ولاتقم علی قبره» ادا کرده است.

از این که می فرماید درباره منافق این دو کار را انجام نده مفهومش آن است که این کار درباره غیر منافق خوب و شایسته است.

اکنون باید ببینیم مقصود از« ولاتقم علی قبره» چیست؟ آیا مقصود تنها قیام به هنگام دفن است که درباره منافق جایز نیست و درباره مومن لازم و شایسته است؟ یا مقصود اعم از زمان دفن و دیگر مواقع است؟

برخی از مفسران آیه را ناظر به زمان دفن دانسته اند ولی گروهی دیگر؛ مانند بیضاوی و غیره با دید وسیع نگریسته و آیه را چنین تفسیر می کنند: ولاتقم علی قبره للدفن أو لزیارة(تفسیر بیضاوی ج3 ص77).

دقت در مفاد آیه می رساند که مقصود یک معنای وسیع است؛ اعم از توقف هنگام دفن یا وقوف پس از آن .

زیرا دو جمله مجموع مضمون آیه را تشکیل می دهد و آنها عبارتند از :

الف : ولاتصل علی أحد منهم مات ابدا

 لفظ أحد به حکم این که در سیاق نهی واقع شده ، مفید استغراق افراد است و لفظ «أبدا» مفید استغراق زمانی است و معنای جمله چنین است: «برای هیچ کس از منافقان و در هیچ زمان نمازمگزار».

با توجه به این دو لفظ ، می توان به روشنی به دست آورد که مقصود از جمله خصوصِِ نماز برمیت نیست؛ زیرا نمازبر میت فقط یکبار قبل از دفن انجام می گیرد و دیگر قابل تکرار نیست، پس اگر مقصود خصوص نماز میت بود نیازی به آوردن لفظ « أبدا» نبود و تصور این که این لفظ به منظور افاده «استغراق افرادی» است کاملا بی مورد است؛ زیرا جمله «لاتصل علی احد» مفید چنین شمول و استحباب است دیگر لزومی ندارد که بار دیگر به بیان آن بپردازد.

گذشته از این، لفظ «ابدا» در لغت عرب برای استغراق «زمانی»است نه «افرادی»؛ مانند:«ولا أن تنکحوا أزواجه من بعده ابدا».(احزاب :53)

بنابراین مفاد جمله نخست این است که :«هیچگاه برای احدی از منافقان طلب رحمت و مغفرت مکن، خواه با گزاردن نماز و خواه به غیر آن».

ب: « ولاتقم علی قبره»

مفهوم این جمله به حکم عطف بر جمله پیشین چنین است:«ولاتقم علی قبر احد منهم ابدا» زیرا قیودی که در معطوف علیه وجود دارد بر معطوف نیز وارد می شود.

در این صورت نمی توان گفت : مقصود از «قیام» همان قیام هنگام دفن است؛ زیرا فرض این است که قیام موقع دفن درباره هر فردی قابل تکرار نیست، و لفظ «ابدا» که در این جمله نیز در تقدیراست حاکی است که این عمل قابل تکرار می باشد و تصور این لفظ برای استغراق افراد است پاسخ آن در جمله قبل گفته شد؛ زیرا با وجود «أحد» نیازی به افاده مجدد آن نیست.

با توجه به این دو مطلب در الفاظ : «لاتصل»و «لاتقم» می توان گفت: خداوند پیامبر را از هر نوع «طلب رحمت» برمنافق خواه از طریق نماز بر مرده او و یا مطلق دعا و از هر نوع وقوف برقبر او خواه هنگام دفن یا پس از آن نهی کرده است و مفهوم آن است که این دو عمل ؛ طلب رحمت وقیام و وقوف بر قبر در تمام اوقات جایز و شایسته است و یکی ار آن اوقات وقوف بر زیارت و خواندن قرآن بر مؤمن است، که سالها است به خاک سپرده شده است.

احادیث و زیارت قبور

از احادیثی که صحاح و سنن آنها را نقل کرده اند استفاده می شود که پیامبر خدا به علتی بطور موقت از زیارت قبور نهی کرده بود سپس اجازه داد که مردم راهی زیارت آنها شوند.

شاید علت نهی این بوده که اموات گذشته آنان غالبا مشرک و بت پرست بوده اند و اسلام علاقه و پیوند آنان را با جهان شرک قطع کرده بود. ممکن است علت نهی چیز دیگری بوده باشد و آن این که گروه تازه مسلمان بر سر خاک مردگان به باطل نوحه سرایی می کردند و سخنان خارج از ادب اسلامی به زبان می راندند . ولی پس از گسترش اسلام و پا برجایی نهال ایمان در دل افراد این نهی برداشته شد وپیامبر گرامی به خاطر منافع تربیتی که در زیارت قبور هست اجازه داد تا مردم به زیارت قبور بشتابند . نویسندگان سنن و صحاح در این زمینه چنین نقل می کنند :

1- « زُورُوا القبور فإنها تذکرکم الآخره ...» قبرها را زیارت کنید؛زیرا زیارت آنها ماه یادآوری سرای دیگر می گردد.(صحیح ابن ماجه ج1 ص113 باب ماجاء فی زیارة القبور)

2- « کنت نهیکم عن زیارة القبور فزُوروا ، فنها تزهد فی الدنیا و تذکر الآخرة»من شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم از این به بعد زیارت کنید؛ زیرا قبور شما را نسبت به دنیا بی اعتنا می سازد و آخرت را به یاد می آورد.((همان صفحه 114 طبع هند و صحیح ترمذی ابواب الجنائز ج3 ص 274 همراه با شرح ابن العربی المالکی طبع لبنان . ترمذی پس از نقل حدیث از بریده می گوید:« حدیث بریدة صحیح و العمل علی هذا عند أهل اعلم لایرون بزیارة القبور بأسا و هو قول ابن المبارک و الشافعی و احمد و اسحاق »ضمنا به مدارک یاد شده در زیر مراجعه فرمایید: صحیح مسلم ج3 باب استئذان النبی ربه عزوجل فی زیارة قبر امه ص65 ؛ صحیح ابو داود ج2 کتاب الجنائز باب زیارة القبور ص195 ؛ صحیح مسلم ج4 کتاب الجنائزباب زیارة القبور ص73))

روی همین حساب است که پیامبر گرامی قبر مادر خود را زیارت می کرد و مردم را به زیارت قبور سفارش می فرمود؛ زیرا زیارت قبور مایه یادآوری آخرت است.

3- « زار النبی قبر امه فبکی و ابکی من حوله ... إستأذنت ربی فی ان أزور قبرها فءذن لی فزوروا القبور فإنها تذکرکم الموت (صحیح مسلم ج3 باب استئذان النبی ربه عزوجل فی زیارة قبر امه ص65)

4- عایشه می گوید: « إن رسول الله رخص فی زیارة القبور» (سنن ابن ماجه ج1 ص 114)

5- عایشه می گوید پیامبر اعظم  آخر شب به سوی بقیع می رفت و می گفت:

السلام علیکم دار قوم مؤمنین و اتاکم ما توعدون غدا مؤجلون و انا ان شاء الله بکم لاحقون أللهم اغفر لأهل بقیع الغرقد ( صحیح مسلم ج3 باب ما یقال عند دخول القبور ص 63)

این قسمتی از احادیث در این مورد می باشد ان شاء الله در آینده سیره سلف صالح  و علمای مذاهب دوستان اهل سنت را نیز مطا لعه خواهیم کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:33  توسط محمد   | 

اهل بیت نبوت سفینه نجات هستند نه صحابه !!!

 

اهل بیت نبوت سفینه نجات هستند نه صحابه !!!

در مستدرک الصحیحین ج2 ص 343  از حنش الکنانی نقل کرده است که : شنیدم أباذر در حالی که در کعبه را گرفته بود می گفت ای مردم هر کس من را شناخت من همانم که شناخته اید و هر کس من را نشناخت بداند که من اباذرم ، شنیدم رسول خدا می فرمود : « مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح می باشد هرکس سوار آن شد نجات پیدا کرد و هرکس از ان تخلف کرد غرق شد »

سمعت اباذر یقول و هو آخذ باب الکعبه : أیها الناس من عرفنی فأنا من عرفتم ، و من أنکرنی فأنا أبوذر ، سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول : « مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق »

حاکم می گوید این حدیث بنابر شرط مسلم صحیح می باشد .

                                               

بعضی از علمای اهل سنت که این روایت را ذکر کرده اند :

1- حاکم در مستدرک علی الصحیحین ج 2 ص 343 کتاب التفسیر ، سوره هود ، مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح .

2- ایضا همان در کتاب معرفه الصحابه ، مناقب اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و السلام الفصل الاول فی فضلهم مجملا ، الاکمال ح 34169

4 – مجمع الزوائد و منبع الفوائد : کتاب المناقب ، باب فضل اهل البیت علیهم السلام

و ...اله باب وعدنی ربی فی اهل بیتی ان لایعذبهم

3- کنز العمال : کتاب الفضائل من قسم الافعال الباب الخامس فی فضل اهل البیت علیهم

با این حال آیا ما باید از صحابه پیروی کنیم یا از کسانی که سفینه نجات هستند ؟ چه تضمینی است که اگر از صحابه پیروی کردیم بهشتی شویم ؟

جواب با شما خواننده !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:33  توسط محمد   | 

سن عایشه درهنگام ازدواج با پیامبر (ص)

اقوال علما در باره سن عايشه در هنگام ازدواج با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مختلف و متفاوت است ، برخي از علماي اهل سنت از قول خود عايشه تا شش سال نيز ذكر كرده‌اند !؛ اما شواهد وجود دارد كه سن عايشه بيش از آن بوده كه خود ادعا كرده است .

اولاً : ابن اسحاق ، عايشه را از جمله كساني شمرده است كه در اول بعثت ايمان آورده و گفته است :

وهي يومئذ صغيرة .

او (عايشه ) در آن هنگام خردسال بود .

اگر ما سن عايشه را در زمان بعثت هفت سال بدانيم ، وي در هنگام ازدواج با رسول خدا ، 17 سال و در هنگام هجرت به مدينه 20 سال داشته است .

ثانياً : عايشه پيش از آن‌كه با پيامبر ازدواج كند ، در عقد شخص ديگري به نام جبير بن مطعم بوده است ؛ چنانچه ابن سعد در الطبقات الكبري مي‌نويسد :

عن عبد الله بن أبي ملكية قال خطب رسول الله صلى الله عليه وسلم عائشة بنت أبي بكر الصديق فقال إني كنت أعطيتها مطعما لابنه جبير فدعني حتى أسلها منهم فاستسلها منهم فطلقها فتزوجها رسول الله صلى الله عليه وسلم .

الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 8 - ص 59 .

عبد الله بن أبي مليكه مي‌گويد : رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از عايشه دختر ابوبكر خواستگاري كرد ، ابو بكر گفت : من عايشه را به جبير بن مطعم داده‌ام ، به من اجازه دهيد تا آن‌ها را منصرف كنم . ابوبكر آن‌ها را منصرف كرد و طلاقش را گرفت ، سپس رسول خدا با او ازدواج كرد .

گرفته شده از سایت ولی عصر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:33  توسط محمد   | 

مطالب قدیمی‌تر